۱۲ پاسخ

اتفاقا امشب راجب این موضوع داشتم می‌خوندم و بچه ها تو این سن همینن چون نمیتونم همزمان هم یک نفر رو دوست داشته باشن اما مثلاً رفتارشون رو دوست نداشته باشن
پس الکی سخت نگیر سعی کن ابراز ناراحتی کنی نه خیلی زیاد درحدی که متوجه شه تو ناراحت شدی از حرفش. بعدم حساس شدی مامان جان وگرنه هردو عاشق همین
حس خوب بهش بده و عاشقش باش تا بهت برگرده

وقتی گفت بگو ولی من عاشقتم من خیلی دوست دارم خیلی خوشحالم تو دخترمی پسر منم گاهی میگه دوست ندارم میگم نداشته باش من عاشقتم ببین تو الان خیلی خسته ای بیخیال خونه باش همه خوابن بخواب ب کارها همیشه میشع رسید همیشع کار هست

سلام عزیزم بچه ازجایی شنیده من ی مدت مهیار بهم میگفت من خیلی ناراحت شدم تابامشاورصحبت کردم گفت هیچی بچه نمی فهمه فقط میخادببینه چه واکنشی نشون بدی نه گریه نکن نه هیچی بهش کلمات محبت امیزبگو

دخترم منم دقیقا همینطوری شده
نسبت به پدرش فک کنم تو این بازه سنی بچه ها همشون این اخلاق و میگیرن
من فک میکنم تازه به سنی رسیدن که احساسشون و میتونن بیان کنن که
اینجوری میشه

لابد اقتضای سنشه

منم پسرم ۴ سالشه ، دوست صمیمی دارم اون ماشین داره، یه مدت باهام رفت امد نداشتیم چون شهرستان دانشجو بود، خلاصه نزدیک ۳ ماه باهم مثل قبلمون رفت امد داریم، پسرم از روز اول که دوستمو دید ازش خوش اومد،بعد من بهش میگفتم بگو خاله زینب، دیدم بهم میگه خاله نگو بگو مامان زینب،همش به پدرشم میگفت من مامان زینب دارم،وقتی میامد دنبالمون با ماشینش بریم بیرون پسرم با تمام هیجانش میدوید طرفش میگفت سلام مامان زینب، خلاصه یه بار من اگه میگفتم خاله زینب،تو اوج گریه اگه بود،اگه بازی بود،اگه خورد بودن،اینقدر حواسش جم بود میگفت چرا میگی خاله،مگه من نگفتم مامان زینبم هستش،حالا من ذوق میکردم پسرم محبت و عاطفه رو میدونه،اصلا ناراحت نمیشدم ببین دنیا بچهاست، و اینم بگم دوستم رفت امدش رو دو هفته با من قطع کرده اما بچه من هنوز میگه مامان زینب،تو خیالاتش باهاش حرف میزنه،و امروز میگفت مامان میشه به مامان زینبم زنگ برنی،گفتم مامان زینب خونشون بردن از اینجا،یهو یه جوری شد،میخام بگم ما بزرگها نباید ناراحت بشیم،حالا دوست شاید اصلا براش مهمم نیسته که بچم چقدر دوسش داشت و حتی خبر بچمم نمیگیره با اینکه میدونست دوسش داره،میخام بگم قلب بچها بی ریاست،گاهی دلم میگیره میگم نکنه بچم تو روحیه اش تاثیر بزاره از اینکه دوسش داشت،حالا اینم بگم دوستم بخاطر مشکلات خودش و اینکه نمیتونه با هر فردی رابطه رو نگهداره فرقی نداره براش چه زن یا مرد باشه زود تموم میکنه،براش مهمم نیسته طرف ضربه میخوره یا وابستگی داره،من فک میکنم غرور داره و خودخواه،اما از نظر خوذش میگه من از صدم رو گذاشتم تو رفاقت،اره دنیا بچه ها کجاست دنیا بزرگترها.به دل نگیر از جیگر گوشه ات

عزیزم خواهرانه پیشنهاد میکنم حتما تحت نظر روانشناس باشید و مشاوره بگیرید،اولویت خودتون باشید فعلا،اینکه خودتو دوست نداری،گریه حین کار،فکر به نبودن از علائم افسردگی هست و بهتره زود اقدام کنی با چند جلسه مشاوره واقعا احساس بهتری پیدا میکنی،من تجربه گذروندن این احساس هارو دارم و روانشناس واقعا کمکم کرد

پسرم ۸سالشه اینطوریه چون دعواش زیادمیکنم

عزیزم بچه هستن نمیشه کاریشون کرد توام حق داری بلخره خسته میشی کم میاری اما با وجود بچه دوم شاید دخترت حساس تر شده داره حسشو اینجوری بروز میده هربار گفت بگو عوضش من خیلی بیشتر تورو دوست دارم
بیخیال کار و خونه استراحت بده به خودت کار تا اخرالزمان هستش😄

شما همونی ک میگفت بچه دوم وقتی ب دنیا اومد میبردیش پارک ؟؟ فک کنم زیادی داری حساسیت به‌خرج میدی براش عزیزم بذار یکم با خودش باشه با خودش وقت بگذرونه اون موقع هست ک میاد سراغت

اینسری وقتی گفت بگو دوس داری چجوری باشم دوسم داشته باشی؟ مطمئنا اون چیزی که ازارش می ده رو می گه. بهش بگو ممنونم احساست رو به مامان گفتی باهاش حرف بزن درست می شه مطمئنا یه چیزی این وسط آزارش می ده

وااای نهههه اون بچس عزیزم...میفهمم ناراحت میشه آدم....اما قلقشو بدست بیار

چی همه برنامه داری براش هنوز چهارسالشه عزیزم به خودتم استراحت بده

سوال های مرتبط

مامان یاس مامان یاس ۵ سالگی
سلام دوستان
چند تا مسئله از دخترم ذهن من رو درگیر کرده میخوام از شما مشورت بخوام و بینم بچه های شما چطورن،یکی اینکه دخترم میان جمع مثلا تو پارک زیاد حواسش به وسایلش نیست،مثلا اسکوترش رو ول میکنه میره با ی بچه بازی میکنه یا تار بازی میکنه،یا ی بار کلاهش افتاد اصن توجهی نکرد همینطوری داشت به بازیش ادامه میده، ی مورد دیگه اینکه وقتی بیرون میریم تو ی فروشگاه خیلی هی میگه اینو برام میخری یا اصرار میکنه بریم قسمت بازیش که بازی کنم،یا بریم غدا سفارش بدیم،در صورتی که میبرمش استخر شهربازی پارک ،یا خوراکی براش میخرم، هم من هم باباش،هم بابای خودم ولی نمیدونم باز چرا انقدر اصرار میکنه،مخصوصا اگه یکی همراهمون بیاد بیرون،بعضی اوقات خجالت میکشم،میگم الان فکر میکنه من هیچی براش نمی‌خرند که انقدر بچه داره اصرار میکنه،ولی تنها باشیم بهتره باز،مثلا میگم مامان الان ما اومدیم خرید خونه الان وقت شهربازی نیست،یا قانونمون اینکه فقط میتونه ی خوراکی انتخاب کنه،که اکثر اوقات جواب داده ولی خدا نکنه یکی همراهمون باشه سر هر چیزی هی اصرار،هی اصرار،انقدر انرزی میزارم که همش متعدد کنم دیگه از بیرون رفتنم لذت ننبرم