امروز ۵ سال از عمرم کم شد بچم ظهر داشتم غذا میوردم تو آشپز خونه بودم یهو دیدم صدای شکستن و گریه میاد آمدم دیدمبچه لباسش خیسه شیشه ها شکسته گلدان شیشه ای بامبو داشته مثل اینکه بدو بدو کرده خورده بهش خوشحال بودم که به خیر گذشته رفتم حوله بیارم خشکش کنم دیدم سرش خونیه فقط اشکام سرازیر شد خودم زدم دیدم بچه ترسید خودم کنترل کردم سریع زنگ زدم مامانم گفتم من غش نکنم به وقت با این وضعیت بچه ها تنها مامانم آمد گفت ماشالا بچه خوبه حالش و فلان شوهرمم خبر نداشت ترسیدم بهش بگم سررسید خداروشکر خون نیومد دیگه یکم آمد فقط اونم واستاده منو دعوا می‌کنه گفتم ساکت باش بابا من خودم الان پس میوفتم یکم درک کن هیچ دیگه حالا باز من یکساعت اینارو راضی کردم بریم دکتر درمان گاه دو جا رفتم گفت زیر ۲ سال ویزیت نمی‌کنیم دکترا هم نبودن سر ظهر بود هیچ دیگه رفیتم خونه مادرم الان آمدیم طفلی بچم سرما خورده هم هست بمیرم واسش بچم الان اینقدر خوابم میاد ولی نمتونم بخابم

۷ پاسخ

مادر بودن خیلی خیلی خیلی سخت تر از اونیه ک تصور داشتم همه سختی هاش یه طرف این ک بچه یه کاری بشه یه طرف. خدایا همه بچه ها سالم و شاد باشن کنار خانواده 🥺

خدارو شکر که بخیر گذشته شوهر منم هرچی به بچه ها بشه منو مقصر می‌دونه ولی اون روز من نبودم اومدم دیدم گلدون شکسته خدارو شکر به خودش چیزی نشده بود شوهر جان هم چون مقصر خودش بود صداش در نیومد

منم گلدون بامبو داشتم از ترسش همش قایم میکردم چون مدام میرفت سراغش میخواست بندازتش دیگه تا چندروز پیش قاشق غذاخوری پرت کرد خورد به گلدون گلدون سوراخ شد همه خونم پرآب شد چندتا تیکه شیشه هم ریخت رو زمین که ماسریع جمعش کردیم دیگه بامبوهارو دادم خواهرشوهرم تا آراد بزرگ شه بعدا گل بخرم

اینجور مواقع فقط باید ببری اورژانس بیمارستان اصلی شهر

الانم خداروشکربخیرگذشته شمام دیگه بهش فک نکنیدصدقه بدید

وایعنی چی شوهرت شمارومقصرمیدونه مگه شمادوس داشتی این اتفاق برابچتون بیفته.حالاچندباراتفاقات وحشتناک افتاده براپسرم اینقدمن استرس میگرفتم ولی شوهرم میگف اتفاق دیگه توک دوس نداشتی اینجوری بشه همیشه میشه بچه تابزرگ میشه هزارتابلای بزرگ وکوچیک سرخودش میاره

بخیر گذشته عزیزم تموم شد صدقه بده

سوال های مرتبط

مامان دلانا مامان دلانا ۲ سالگی
مامان رادمان👼🏻🩵 مامان رادمان👼🏻🩵 ۱۵ ماهگی
امشب شوهرم دعوا کردم ،گفتم ظهر رفتم دندون پزشکی وقتم ساعت ۱۱ بود ساعت ۱ کارم تموم شد ،شوهرم پایین با رادمان بازی میکرده،بچس دیگ شیطونی میکنه،امدم پایین گفتم ببخشید معطل شدی دستت درد نکنه،امدیم خونه ناهار ی چیز حاضری درست کردم (تن ماهی با برنج)رادمان ساعت ۵ یا ۶ عصر میخوابه ،مطب دکتر با ماشین ده دقیقه راهه گفتم خودم میرم گفت نه جا پارک نیست اذیت میشی،خلاصه منو برد و رادمانم برگشتنی خوابیده خودشم امد دنبالم،امدم خونه طبق برنامه غذاییمون عدسی گذاشتم ،شامو اوردم خورد کیک پختم با رادمان رفتیم حمام ،امدیم ک من سشوار بزنم دیدم هی بچه گریه میکنه ،هی ب بچه میگه ک …..کش 😠😠😠😒😒منم سرش قاطی کردم برگشته میگه من از صبح بچت نگه داشتم دهن منو سرویس کرده ،گفتم بچه تو نیست نه!گمشو برو پیش ننت خودم بچمو نگه میدارم،بعد گفت ععععع تو بلدی بچه نگه داری گفتم نه مامان خوووبت نگه میداره بچه منو 🫠قهر کرد خوابید،این کرم بدن امروز گرفتم بوی جون میده
مامان ماهان وشاهان مامان ماهان وشاهان ۲ ماهگی
زایمان زود رس
پارت ۷
ادامه پارت قبلی


بچم شروع کرده بود به تکون خوردن انگار بچمم ترسیده بود تماشاگر بود که ببینه قراره بمونه هنوز یا بره 🥹 همین که تکونش رو فهمیدم لبخند اومد رو لبم خوشحال شدم از بودنش از اینکه یه شب تا مرگ رفتم باورم نمیشد که تو چند ساعت اینهمه اتفاق افتاده مامانم برام یه ابمیوه باز کرد گفت بخور دلت حال بیاد دیگه انگار خیالم راحت شده بود در حین خوردن خابمو برای مامانم تعریف کردم گفتم مامان من این خابو دیدم تو چیزی گفتی یهو دیدم شروع کرد به بلند گریه کردن گفت یک لحظه ایست قلبی کردی و من مردم از ته دلم جیغ زدم حضرت فاطمه زهرا رو قسم دادم التماسشون کردم که خدایا بچمو بخشش الان با یاداوریش اشکام میریزه ذیگه در حال گریه بودیم خانوم دکتر اومد گفت حالت خوبه سری تکون دادم گفت ما خودمون هنوز باورمون نمیشه که چیشده اما به معجزع اعتقاد پیدا کردم دیگه تکون نخور از جات فقط دراز بکش تا زایمانت که دردت نگیره با این حرفش یهو مامانم گفتم مگه بچم تا الان راه میرفته میتونم بگم من سخترین حاملگی دنیارو داشتم دیگه گفت میتونید بریم اومدیم بیرون دیدیم بابامو شوهرم بیرونن به شدت بهم ریخته ژولیده شدن بابام تا منو دیدم اومد بغلم کردم دیدم سرشو رو شونه گذاشته گریه میکنه😭 دیگه اومدیم تو ماشین دیگه بهتر بودم اما بازم درد کمی داشتم تا ۳٠ هفته
ادامه پارت بعدی
مامان نونو کامران 🤰 مامان نونو کامران 🤰 ۲ سالگی
مامان هانا😍 مامان هانا😍 ۱ سالگی
دخترا یکم دلداریم بدین یا هرچی میدونین بگین لطفا خدا خیرتون بده
من گفتم دخترم خورد زمین و بردیم بیمارستان گفتن یکم خون تو سرشه و بعد شربت لوبل دادن و مرخص کردن الان سوال من اینجاست وقتی دخترم خورد زمین گریه شدید و بیحالی و یکمم سرش و کج کرده بود انگار سرش درد میکرد بعد که حواسشو پرت کردم و ساکت کردم یکم طول کشید ولی دوباره بازی میکرد و حالش خوب بود فردا ظهر بود دیدم دوباره دست به گریه داد و همونجوری شدید گریه کرد ماهم بردیم بیمارستان الان دخترم ۱۵ روزه مرخص کردیم فقط اینکه تو برگه ترخیصش زدن علائم تونیک و کلونیک بعد تو گوگل زدم علائمای ترسناکی داشت و اصلا دخترم انجوری نشده بود نوار مغزشم نزمال بود الان همون و دیدم با هر حرکاتش کلی ترس میاد بجونم استرس شدید میگیرم دخترم حالش الان خوبه و مثل قبله فقط یکم لجباز تر شده چیکار کنم بنظرتون حق دارم نگران باشم؟؟؟
اون تونیک و کلونیک چرا باید بنویسن وقتی همچین علائمی نداشته فقط گریه شدید و بیحال بود اونم ن زیاد بیحال شربت لوبل و به کیا میدن ؟؟؟؟
ممنون میشم جواب بدین خیلی خودخوری میکنم واقعا ۲۱ سالمه بچه اولمه هیچ مشکل خاصی خداروشکر نداشت فقط خورد زمین اینجوری شد