۱۶ پاسخ

ببین توم محلش نذار اصلا نرووو بغلش کن حتی صداش نزن افتاد کریه کرد نکاشم نکن جلو چشمش کارتو انجام بده ...غذا میخورین ی قاشق بردار بکو غذا بدم بابا واقعابده همسرت بخوره ک ببینه محلش نمیدی ...بگو همسرت بوست کنه بگه مامان نازه دوسش دارم خیلییی جوابهععع کم‌محلی

پسر منم همینجوری بود مث پسر شما اما منم مث دوستان ک گفتن بی اعتنایی میکردم وقتی پسرم با باباش بود وقتی نبود بازی ریخت و پاش بپر بپر خوش میگذشت بهش .... ی راه دیگه هم اینکه شاید پدرش خیلی باهاش بازی نمیکنه ک بقول معروف دلش خنک بشه انگاری اون کمبود توجه رو از طرف پدرش احساس کرده و هنو لبریز نشده از توجه و محبت پدرش

وااای همه اینهایی که گفتی برای پسر منم همینه.. تازه این هم اضافه کن که با ماشین جایی میخواهیم بریم باید بغل باباش باشه حتی خواب هم بره توی ماشین باباش بخواد بده بغل من چشمهاش رو باز میکنه میبینه بغل باباش نیست شروع میکنه گریه کردن جوری که مجبور میشم بدمش شوهرم دوباره.. یا دورهمی خونه مادرشوهرم میریم پسرم اصلا پیش من نمیاد پدرش بخواد بره دستشویی گریه میکنه پشت سرش ولی من بخوام بیرون هم برم عین خیالش نیست😂حالا ببین من چند روز کاری کردم که پسرم فقط میخواد بیاد پیش من.. دنبال من گریه میکنه ولی پدرش جایی بخواد بره اصلا براش مهم نیست.. الان دارم کیف میکنم از حرکاتش..

پسرمنم دقیقا همینطور شده.شوهرم خسته میاد خوته فقط تو بغل باباشه.اگه شوهرم بخواد منو بغل یا بوس کنه سریع هرجا باشه خودشو میرسونه و منو میزنه و جیغ میزنه که از پیش بابام برو اون طرف.بهش میگم تو انگار هوو من شدی.به قول شما یه جاهایی ناامید میشم میگم چرا منو اینقدر نمیخواد حتی نمیزاره شوهرمم نزدیکم بیاد.هر کسی میبیندش میخنده میگه انگار نه انگار تو زاییدیش همش به باباش وابسته هست منم ناراحت میشم اما به رو خودم نمیارم.البته بعضی وقتا میگم بچه هست حالیش نیست😁بزرگ‌شد عاقل میشه.البته امیدوارم😂

تو خونه باهاش بد رفتاری میکنی قبل باباش بیاد

دختر منم همینه ازاول شبا پیش باباش میخوابه الانم همینه من که دوس دارم چون شبا برا خودم وقت دارم

لیام منم همینطوره ،تازه فک کن منو باباش باهم صبح میریم سرکار تا شب ک برمیگردیم پیشش بازم دستشو باز میکنه باباشو بغل میکنه اما بغل من نمیاد
اما خب بچه اس دیگه ،مهم اینه من جونم واسش در میره ،بزرگ ک بشن خودشون مامانی میشن

پسر منم یه مدت اینجوری بود
باباش که میومد من دشمنش میشدم میخواستم لباسو پوشکشو عوض کنم نمیذاشت میزد زیر گریه بعد باباش میومد براش انجام بده میذاشت
باباش میرفت دستشویی میزد زیر گریه
میخورد زمین گریه میکرد منکه بغلش میکردم گریش شدیدتر میشد بعد باباش بغلش میکرد آروم میشد
خیلی بهم سخت می‌گذشت میگفتم این همه بهش محبت کن آخرسرم اینجوری کنه بعضی وقتا گریمم در میومد
منم که دیدم اینجوریه باباش که میومد خونه من توجهمو به بچه کم میکردم
اصرار به کاری نمیکردم مثلا لباس میخواستم تنش کنم با اولین تنش بیخیالش میشدم
حتی طرفشم نمی‌رفتم که بغلش کنم بهش محبت کنم
میفتاد زمین بهش بی محلی میکردم
میذاشتم خودش بیاد طرفم خودش بخوادم
کم کم بهتر شد

پسره من عشقش بتباش عین یه دم می افته دنبالش چقدم شوهرم عشق میکنه حتی من بهش میگم مامان رو دوست داری خیلی سریع میگه نه بعد میگم بابا رو دوست داری سریع میگه آله...ولی شوهرم مسولیت پذیریش خوب نیست زیاد نمی زارم پیش تنها باشن جون خوب نگهداریش خدب نیست هر دفعه وسیله ها می ده دستش خراب میکنه می زاره هر کاری بکنه جاهی بالا بره ...کلا به شوهرم اعتماد ندارم نمی زارم زیاد تنها باشن

هی خاهر باوجود بچه دیگ بخای نخای فاصله میقته ماخیلی وقت اصلا جدامیخابیم چون بچه بامن روتخت میحابه جانمبشیم سه نفری.

شب توعین خواب دست میندازه ببینه کنارشه یان

این دقیقه مو ب مو مشکل منه فک کنم من نباشم متوجه نشه ولی ب محض اومدن باباش انگار همه چی تمومه هیچی جز بودن باباش نمیخاد

وای چقدر بد.با پیش روانشناس بری

فک کنم از روانشناس کمک بگیری بهتر باشه
میفهمن ریشه مشکلش از کجاس براش راه حل پیدا میکنن

والا دخترم منم وابسته باباشه .ولی بغلم میخوابع

پسره منم وابسته هس میام خونه مادرم زود برمیگردم

سوال های مرتبط

مامان mehrab مامان mehrab ۲ سالگی
پارت دوم
توی حمام و اینا هی سراغشون گرفت بچم شیر که میخواد میگه لالا ولی ندیدش فقط گفتم اوخ شده
ظهرش خوابش میومد اومدم ببرش تو تختش گریه کرد باباش بغلش کرد بخوابونتش دیگه خیلی خسته بود خوابش برد ولی تا اومد بزارتش رو تخت بیدار شد منم بغلش کردم دیگه نخوابید کلا دیگه شبش مهمون داشتیم سرش به مهمونا و بازی گرم بود کلا توی روز با اینکه خیلی وابسته بود خیلی بهتر از انتظارم بود تا اخر شب که دیگه خیلی خسته بود من بغلش کردم گریه میکرد دیگه بغل باباش دوباره خوابش برد و بالأخره خوابید
ولی دوباره توی شب بیدار شد من هرچی اومدم بهش آب بدم گریه کرد و کلا بیدار شد دیگه کلی بغلش کردیم یکم گریه میکرد دوباره آروم میشد دوباره گریه تا دیگه توی بغلم توی تختش خوابش برد و گذاشتمش روی تخت تا بخوابه دوباره دو ساعت بعد بیدار شد ۱ ساعتی بیدار بود تا بخوابه کلا اون شب خودم اصلا نخوابیدم توی طول روز هم مدام سراغ شیرو میگرفت که لالا ولی بهش یا نشون میدادم یا میگفتم اوخ شده میرفت اصلا حتی تو دهنش هم نکرد و دور میشد هر دفعه بهونه گرفت و گریه میکرد
مامان mehrab مامان mehrab ۲ سالگی
پارت سوم
روز دوم دیگه عصری تو بغلم غش کرد اینقدر خسته بود دیگه ۴۵ دقیقه گذاشتم بخوابه ولی بیدارش کردم که شب بخوابه کلا بیشتر خونه مامانم اینا بودم روزا سرش گرم بود دیگه شب که داشتیم برمیگشتیم از خونه توی ماشین خوابش برد و تا صبح اصلا بیدار نشد!! که تاحالا اتفاق نیفتاده بود ولی خب خیلی خسته بود این دو روزه امروز یکشنبه همچنان سراغ شیر و توی روز میگیره هنوز مووآن نکرده😅😂
ولی دیشبم خوابید کامل توی روز هم تا خسته بود بردمش روی تخت تا خوابش ببره هی وول خورد رفت پایین و اومد بالا تا بخوابه دیشبم دوباره کامل خوابید حالا نمیدونم به خاطر خستگی زیادشه یا چی حالا امیدوارم شبها بخوابه کلا دیگه
سوالی چیزی بود بپرسید اگه نگفتم
و در کل بچه با بچه خیلی متفاوته من خودم خیلی سعی کردم کمش کنم ولی اصلا کم نمیشد و به نظرم یهویی باید کمش می‌کردم
آهان اینم بگم که خودمم خیلی اذیت شدم سینه‌هام درد میگرفت چون یهو قطعش کردم سعی کردم کم کم بدوشم ولی کامل هم خالی نشه یکم که از تورم کم بشه