۱۷ پاسخ

خیلی توقع بیجای هست ب نظرم
شما چرا باید تو این بارندگی شدید با بچه ی کوچیک بری بیرون
دوم می تونید براشون اسنپ بزنید برن بگید کرایه شما هم با ما ولی من شرایط اومدن ندارم
من جاتون بودم ب هیچ عنوان نمیرفتم باشه که شوهرتون پشتتونه
این مادر شوهر خواهر شوهر باید بفهمن همیشه نباید تو هر کاری شما رو قاطی کنن یا از شما انتظار بی خودی داشته باشن
باید یه درس اثاثی بدی بهشون
واگرنه چند وقت دیگه هم دوباره این رفتار زشتشون تکرار میشه
اگه اگه رفتی دلشونو پاره کن اونجا نرو برو یه جای دیگه بزار بسوزه

شوهرت ببره اونا رو بره خونه عموش بمونه کارشون تموم شد برگردن باهم

خدا بکشدشون

تا بوده همین بوده زورشون به عروس و پسر میرسه ولی دختر و دوماد نههههههه اونا ک گناهی نکردن اونا ک مجبور به انجام کاری نیستن
از شوهر منم این انتظارات بی جا رو دارن
سه ماهه مادر مادرشوهرم فوت شده هر پنجشنبه شوهرم باید ببره سرخاک نبره اولاد بده،من دخالت نمیکنم شوهرم اعصابشونو نداشته باشه نمیره
ببین برین با شوهرت یکی باش دل بده بهش ک فکر نکنه از دو طرف تخت فشاره
بزار فکر کنه تو باهاش همراه و همدلی این برا خودتم خوبه

پس بهتره چند بار اهمییت به خواستشون ندید چندبار که جواب نه بشنوند دیگه پیشنهاد یا توقع ندارند

محلشون نده

با مادرشوهرت حرف بزن بگو زندگی ما از شما جداست قرار نیست که شما هر جایی برید ما باشما بیاییم با برای خودمون تصمیم‌می گیریم برنامه می چینیم حالا یه وقت می بینی موقعیت جوره بحثش جداست ولی هرزمانی که شما برنامه ای دارید فقط برای خودتون تصمیم بگیرید او هم بنداز گردن شوهرت که شما بده نباشید یه وقتی بگو که هیج قراری نداری یک جو آرام باید متوجه بشه زندگی شما مستقله توقعش رو کم کنه

چون شوهرت حرفش با تو یکیه ایندفعه برو که باز اگر پدرو مادرش تو این هوا تصادف کنند بعدا میندازه گردن تو و یک عمر پشیمونی
خدالعنت کنه همچین خانواده هاییو که منم درگیر همچین ادمای احمقی افتادم
دیگه ادم مجبوره اینارو تحمل کنه
برو ایندفعه رو

نظر من مخالف بقیه اتفاقا من میگم برو به چند تا دلیل اولا شوهرت با تو هم‌نظر بوده دوما فکر کن این اتفاق برای تو میفتاد تو میموندیم وسط بین همسرت و خونوادت قطعا از همسرت توقع میکردی که حداقل این یه بار تو کوتاه بیا و یکی دیگه اینکه اگه شما کوتاه بیای و بری شوهرت میبینه که همسرش باهاش هم‌نظر شده و بخاطر اون کوتاه اومده ارز نظرش اونم اگه آدم خوبی باشه برات جبران میکنه اما اگه رفتی خیلی سرسنگین باش با همه بجز شوهرت. اتفاقا این خوبه که شوهرت بدون تو نمیره چون اونجا پرش میکنن .

فقط روندی بصلاحته

من یه خواهر شوهر دارم بیوه هس یدونه هم پسر داره ۱۸ سالشه این تابستون و برا ما جهنم کرد هر جمعه میزنگید بیاید بریم بگردیم ناهار ببریم فلان جا خودش ۵پیمانه برنج برمی‌داشت بقیه رو من دهنمو سرویس میکرد قشنگ شده بود رئیس ما کجا بریم ساعت چند بریم چند برگردیم فلان کنیم

اصلانروباهمچین مادرشوهربه نظرم اصلانبایدبری خیلی اصرارمیکنن همسرت روراضی کن بره .تازه همسرت هم نره بهتره حالشون جابیادیکم تادیگه باتواون طوررفتارنکنن

چقددددر پرروئن خدایی من خیلی بجات حرص خوردم‌یه بار قاطع برخورد کنین رو حرفتون بمونین دیگه ازینکارا نمیکنن

اولا خداروشکر شوهرت با توئه نه با اونا.به شوهرت بگو بارندگیه و خطرناکه من و بچه نمیایم ببر برسونشون و برگرد.تو بارون با بچه کوچیک تو جاده مگه ببخشید دیوانه ای سر چیزی که واجب نیست.اینبار نری دفعه بعد سرخود برنامه نمیچینن

۳
اینم بگم قرار بوده جمعه هم برن خونه دخترشون ولی خواهر شوهرم گفته ما نیستیم زورش ب دخورش نمیرسه نصف روز نگهش دار خونش تمام زورش سر ماس هر هفته همین داستانارو داریم

۲
حالا گیرررر و اصرار و دعوا باید بیاید نیاید ابرو مارو میبرید
باید بیاید و هدیه خانه نویی بدید اونب. بچه شما هدیه داده هر چقد شوهرم مبگ فردا دختر اینم میزاد شما میبری هدیه میدی این ب اون در گیر داده با دعوا باید ببیاید شوهرمم میگ من دلیلی نداره رفت و امد کنم باهاشون اصلن نمیخام ن فامیلن ن دوست
دیشبم خواهرشوهرن زنگ زد ما گفتیم نمیایم بعد برگشته میگ اره شما نمیاید مامان اینا با چی بیان
پدرشوهرمم ماشین داره ولی تا تهران ماشینش نمییره و خیلی بلد نیست قرار بوده بعد شامم برن خونه عموی همسرم اونجا بخابن ینی این برنامه هارو با ما چیدن
شوهرمم گفته ما نمیایم تهش میبریم شما رو میذاریم اونجا خودمون میریم شب خونه خاله رویا بیا و ببین چه قیامتی کردن دوباره حالا الان دیشب ک بخواهر شوهرم گفتیم نمیایم شام نذارید شوهرشم شنید الان صبحی شوهرم پیام داده بیا این بارو واس اخرین بار بریم هوا بارندگیه میرن گیر میکنن تصادف میکنن
شما بودید چی میکردید واقن دیگ مغزم خستس از دستش
و اینا هر سال قراره این داستان و داشته باشن

۱
مادر شوهم فتنه روزگاره همه جوره انقده این مدت رفته رو مخم کل ماه و من ی ذره ارامش اعصاب نداشتم
یبلر سر اینکه دخترش رفته خونشون ما نرفتیم دعوا گرفته با ما یبار سراینکه ما ک میدونستیم دخترش میاد قزوین چرا برنامه چیدیم مهمون دعوت کردیم
ی بار سر ی موضوع چرررت ک نمیخام واس دخترشون عروسی بگیرن ک منم از دهنم پرید ب یکی از فامیلاشون کلی دعوا گرفت با شوهرم ک اده زنت راز مارو پخش میکنه منم ب شوهرم گفتم رازای اصلی اونایی ک بهم گفتن ب کسی نگو و من حتی ب توام نگفتم ن این میز مضخرف ک هیچ کیم نگفته بود ب کسی نگید
این سری میخان برن تهران خونه مادرشوهر خواهر شوهرم هم سوغات محلی ببرن هم چون خونه عوض کردن برن دیدنشون بدون دعوت زنگ زده واس شام اونم چون دیده اینا نمیتونن خودشون بیاند و باید اسنپ بزنند برند گفته با پسرتون بیاید بعد گفته زنگ بزنم خودشون بگم مادرشوهرم گفته ن من خودم میگم

سوال های مرتبط