مامان علی 💙 مامان علی 💙 ۲ سالگی
پارت ۵۳....


بله ما عقد کردیم و رسمی شد ....
هیچ وقت فکر نمیکردم قراره اونجوری بشینم سره سفره عقد و اونجوری بله بگم ....
من همیشه خودمو عروس علیرضا میدونستم ولی حالا با یه کس دیگه که اونم دوسش داشتم اما نه به اندازه علیرضا ازدواج کردم بعده عقد مامان و بابام از خانواده امین دعوت کردن که بیان برای شام رستوران و من و امین تا وقت شام باهم رفتیم بیرون دور بزنیم....
از خانواده هامون خداحافظی کردیم و رفتیم....
از پله های محضر که داشتیم میومدیم پایین من کفش پاشنه بلند پوشیده بودم یکم پام لرزید امین دستشو گرفت طرف من که دستشو بگیرمو زمین نیوفتم...
اول یه نگاه کردم به دست هاش بعد به صورتش بار اولی بود که میخواستم دستشو بگیرم یعنی من بجز علیرضا دست هیچ پسری رو نگرفته بودم اما اون الان شوهر من بود ....
گفت چرا نگاه میکنی عزیزم دستتو بده به من نیوفتی....
دستمو دادم به دستش اونم محکم گرفت از پله ها اومدیم پایین دست هاش گرم بود مثل دست های علیرضا بزرگ بود چون خودشم بوکسر و ورزشکاره یه حس عجیبی داشتم از اینکه دستمو گرفته بود از پله ها که اومدیم پایین یک لحظه خواستم دستمو بکشم اما گفتم ناراحت میشه ....
داشتیم میرفتیم سمت ماشینش گفت چه دستای کوچولویی داری....
گفتم ممنونم گفت خجالت میکشی؟
گفتم یکم...
گفت عزیزم تو از الان تا ابد دیگه مال خودمی من الا شوهرتم خجالت نکش...
کلمه شوهر.....رفت تو عمق مغزم .....
همه چی جدی شد تموم شد ....حالا دیگه من شوهر دارم ....یه لحظه یاد علیرضا افتادم باز قلبم گرفت اه لعنت به این زندگی....اون الان کجاست .!؟من چرا ازدواج کردم؟اگه بفهمه چی میشه،؟!؟
همینجور با قیافه درهم و تو فکر خودم بودم رسیدیم دم ماشینمون گفت