شروع کرد بە بخیە زدن گفتم مگە پارە کردی گفت عزیزم واژنت بااینکە زایمان قبلی داشتم تنگتر بودە ،،،و سربچتم بزرگ بود بلە بخیە احتیاج داری شروع کرد بخیە زدن گفت دردو کە تحمل میکنی گفتم بە اندازەی درد زایمان کە نیست بزن ولی خوب بزن باز نشن هی میزد هی میگفتم موندە میگفت ارە یە نسم ساعت طول کشید پسرمم بردن تخت نوزاد کناری وزن قد چکاب کردن ،،،من داشتم یخ میزدم ،،،میلرزیدم سردم بود صدای دندونام تو اتاق پیدچیدە بود گفتن برینبە همراهش بگین بیاد پیشش بهش برسە ،،ملحفە رو زدن روم گفتم گرمت شە ،،رفتم صدا زدن همسرم هنوز نیومدە ود گفتن همراهت نیومدە وسیلە هات دست اونە ،،،باید بمونی تو این وضعیت تا میاد یە نیم ساعترو تخت زایمان بودم میرزیدم دڵم بە گریە های پسرم خوش بود صداش میکردم گفتم اذیتش نکنید ،،،،نیم ساعت بعد ماما گفت بە همسرش بگین باید داخل خداخیرش بدە گفت میینین کسیو ندارە ە همسرش بگین اشکال ندارە یەپرستارە میگفت بە ماچە خودش بلند شە ماما سری تکون داد ،،گفت بە یکی دیگە برو همسرشو صدا بزن همسرم بادخترم اومدن ،،دخترم باهاش بود اون وضعیت منودید سعی کردم خودموبپوشونم کە نبینە ،،همسرم منو برد سرویس من خونروی زیادی داشتم الانم دارم ،،،اونایی کە اونجا بودن مثل من نبودن ،،اینم بگم سر ساعت 11پنج دقیقە من زایمان کردم خدا صدامو شنیدە بود همسرم میگفت بهم گفتن معلوم نیست کی زایمان کنە برگردین خونە ،،اومدنی بهم خبر دادن زایمان کردە ،،گفتم چە زود چە خو ،،،خلاصە سرتون رو درد نیارم همسرم منو برد سرویس شستشو داد هنوز لباس بخش نیاووردە بود من لباسای گرم خودومو پوشیدم گرمم شە

۵ پاسخ

منم شدید خونریزی داشتم .وقتی بخیه زدن بلند شدم رفتم دسشویی .
بعد نشستم رو تخت پایینی .گفتن باید غذا بخوری .غذا خوردم .بعدم دخترمو دادن بغلم شیر دادم .بچه رو گرفتن گذاشتن سر جاش .من با اینکه پوشک بزرگ داشتم وقتی بلند شدم .اندازه ی یه تشت بزرگ خون ریخت کف اتاق.
دوباره از اول رفتم سرویس .
بخاطر خونریزی زیاد میخواستن.معاینه کنن .از ترس گفتم خوب شدم.ولی هر نیم ساعت پد عوض کردم .تا پنج شش ساعت بعدش کم شد

عزیزم.پیام زایمانتو خوندم.مبارکه باشه پا قدمش❤️😊

عزیزممممم چقد سختی کشیدی♥️

عزیزم چقدر ما زنا باید سختی بکشیم

چرا قهری با مامانت عزیزم ،حالا بعد از زایمانت مامانت اومد دیدن خودت و بچه ؟

سوال های مرتبط

مامان دخترم وپسرم مامان دخترم وپسرم روزهای ابتدایی تولد
تجربە زایمانم
من توی 39هفتە 4روز زایمان کردم
ازاونجایی کە سرماخوردە بود وتب ولرز داشتم همسرم سە روز قبل زاییمان نرفت سرکار وموندنی شد ،،،پنجشنبە بود گفتم بە همسرم امروز میخوام برم پیادە روی وکمی خرید لازم دارم برای زایمان ،،،گفت باشە رفتیم بیرون هواسرد بود بارونی یە مسیرطولانی رو رفتیم وخریدامو کردم وبرگشتنی هم سە کیلو سبزی قرمە گرفتم توراهم کارخیاطی داشتم انجام دادم واومدیم خونە بعد استراحت دوساعتە بلند شدم دست رویبە اشپزخانە کشیدم شروع کردم سرخ،کردن سبزی ،،،احساسکردم پسرم جنب وجوشش خیلی زیاد شدە ،،،وقتی رفتم سرویس شرمندەترشحات ژلەای زیاد ازم ازم خراج میشد ،،،،خلاصە بعد اتمام سبزی قرمە نتونستم شام بخورم خیلی کم خوردم میل نداشتم نصف شب بود جا انداختە بودیم کە بخوابیم دخترم خیلی بیقراری میکرد میگفت خوابم نمیاد مامان امشب یە چیزی میشە بدنم درد میکنە منم طبق معمول تو گهوارە چرخ میزدم تاپیک گضاشتم کە نشونە ی زایمان دیدم ونزدیک شدە ،،،یهو دراز کش تو رخت خوابم بود کە احساس خیسی کردم بلند شدم رفتم سرویس ،،متوجەشدم کیسە آبم پارە شدە بلا فاصلە بە همسرم گفتم ..کە جریان چیە ووسایل هارو کە امادە کردە بودم بیارە
مامان دخترم وپسرم مامان دخترم وپسرم روزهای ابتدایی تولد
منم ملحفە رو کە کشیدە بودم دور خودم ،،چون خیلی سردم بود انداختم رو توپ ،،نشستم روش وهمون حرکاتی کە ماما گفت رو تکرار کردمم،،،،، گفت فقط مراقب ضربان قلب بچت باش منم دد داشتم باسر تایید کردم رفت بعد مدتی اومد گفت میخوایی بە همسرت بگم بیاد پیشت باشە ماساژت بدە گفتم آرە غافل ازاینکە دخترمم هست اونو رو چیکار کنە ،،رفت اومد گفت همسرت نیستش دخترتو بردە خونە خستە بودە گفتم اشکال ندارە خواست ماساژم بدە کە منصرف شد ورفت بیرون ،ودیگە تنها بودم دردام شدیدتر شد دردام منظم شدە بود مابینش قطع میشد من کاملا خوابم میگرفت بیحال میشدم دیگە کلا سرزونم شدە بود خدایا ازخودت مدد میخوام بە خوودم میگفتم سحر تو میتونی تموم میشە برمیگردی خونە وکنار بخاری دراز میکشی میخوابی کنار بچە ت ،،،،،سحر قوی باش ،،سحر میدونم بی کسی هیچ کسیو نداری ولی تو قوی هستی تحمل کن ،،،،خیلی ا خدا خواستم گفتم خدایا دخترم رو ساعت 9دە دقیقە بەدنیا اوردی این یکی رو 11دە دقیقە هم قبولە ولی زود تمومش کن ،،،،ماما اومد گفتم چند ساعت طول میکشە گفت معلوم نیست شاید تاغروب اینجا باشی هنوز 2ونیم سانتم باز نشدی هیچی رفتم گفتم بیایین باز کنین میخوام برم سرویس باز کردن رفتم سرویس تخلیە ،،،،،کردم باآب گرم خودمو شستم دوبارە اروم شم
مامان دخترم وپسرم مامان دخترم وپسرم روزهای ابتدایی تولد
وسایلا ومادرکارو امادە کرد منم چون آب قطع بود وتانکر بە حموم نمیرسە همونتو دستشویی یە حموم آبتی کردم روزقبلش کامل خودمو نظافت و شیو کردە بودم تمیز بودم فقط یەدوش گرفتم ،،،خودم امادە کردم راهی بیمارستان شدیم ،،،رفتم زایشگاە گفتم کیسە ابم پارە شدە سوال پرس جو شد معاینە کردگفت دهانە ی رحمت بستەست فک نمیکنم زایمان کنیگفتم ولی کیسە آبم پارەست گفت بشین لخت شو ببینم ابریزش داری ،،،،،کە بعد یە مووت ابریزش مشخص شد ومنو بستری کرد گفت تا صبح میمونی بعد القای زایمان میشی ،،گفتم طبیعی گفت ارە ،،،اون پرستار کمی ناشی بود من بستری شدم ،،،سرم وصل کرد دستگاە وصل کرد واسە ضربان قلب جنین وانقباضات ،،،این هم بگم من خیلی احتیاج بە تخلیە ادار داشتم هرساعت یەبار میرفتم سرویس ،،،خلاصە من چرا دورغ بگم ترسیدە بودم صدای تپش قلب پسرم میومد حرک میکرد همزمان کیسە آب داشت میرفت ومن در حال دعا کردن بودنم سرمی کە وصل بود حاوی امپول فشار بود یە قرص زیرزبانی فشارم بهم دادن من تا ساعت 5صبح هیچ دردی نداشتم ،،دوتا زن اتباع هم اونجا بودن کە یکیشون خیلی زود زایمان کرد،،،،من همش درحال دعا کردن بودم ،،،،ساعتای پنج دیدم کمی درد دارم دردام شروع شدە بود تا ساعت 9کم بودن وقابل تحمل ،،،من میرفتم سرویس با آب گرم خودم شستشو میدادم آب گرم میگرفتم روشکمم خیلی ارومم میکرد یە اتاق دراختیارم بود کسی پیشم نبود ماما گاهی میومد میگفت صدا قلب بچتە تو داری خیلی مهمە منم هواسم بود چک میکردم ،خوب بود ساعتای 9اومد دید درد دارم منم داشتم پیادە روی میکردم کمی اسکات رفتم یە توپ بزرگ اورد گفت ملحفە رو بنداز روش واین حرکات رو انجام بدە ،
مامان دخترم وپسرم مامان دخترم وپسرم روزهای ابتدایی تولد
اومدم بیرون بازم دستگاە رو وصل کردم بازم حرکات توپ رفتم دوساعت دردام غیر قابل تحمل شدە بود کە شرمندە حس دفع مدفوع داشتم ،،،بە ماما گفتم تورخدا بازم کنین مدفوع دارم باید برم سرویسحتی شرمندە کمی بیرون زدە بود من داشتم دق میکردم اومد گفت برو رو تخت میخوام معاینت کنم ،،من بیشترین دردم موقع معاینە بود ،،گفتم نە دستشویی کردم دارم ،،دارم دق میکنم گفت دراز بکش یکی ازپرستارا اومد خیلی عصبی بود هی حرف میزد ماما خودش خیلی خوب بود آروم ،،معاینە کرد جیغم دراومد گفت بلە شدی 8،،9سانت برو زور بزن داری زایمان میکنی سرش پیدا شدە ا دوبارە گفت بزار کمکت کنم معاینت کنم دستشو گرفتم گفتم جون مادرت ،،من مادر ندارم یعنی دارم ،ولی ،،،باهام حرف نمیزنە ،،،،،9ماهە سرهیچی باهام حرف نزدە بهم اهمیت نمیدە جون مادرت اگە داری منو میبنی دارم درد مادر شدن دوبارە رو میچشم معاینە نکن گفت میخوام کمکت کنم زودتر زایمان کنی معاینە کرد ،،باتمام وجود خودم قوی نگه داشتم ،،،کە جیغ ننم گفت پاهاتو بدە بالا بگیرو زور بزن ،،،زور زدم ،،،،سوزش خیلی تندی دردهانە رحمم پیچید دیدم پسرم لیز خورد اومد بیرون جوری کە ماما ەزور جمعش کرد گرفتش ،،ولی دیگە تموم شد دردام رفت راحت شدم انگار نگار من ود درد داشتم ،،،،،بعد جفتمم بادوتا سرفە اومد بیرون ،،،،
مامان فسقلی مامان فسقلی ۶ ماهگی
پارت۴
ساعت از شش و نیم صبح گذشته بود به همسرم گفتم کم کم بریم بیمارستان،،همسرم زنگ زد خواهرم که بیاد پیشم،،
خوشبختانه شیفت عوض شده بود ماما جدید پرسید چرا رفتی!گفتم که من فوبیای معاینه دارم همکارتون گفت برو خونه منم رفتم،،خیلی ناراحت شد به اون یکی همکارش نگاهی کرد و به حالت تاسف سرشو تکون داد،
گفت باید حتما معاینه شی اما نگران نباش سعی میکنم درد نداشته باشه رفتم رو تخت،اون یکی همکارشم گفت دست منو بگیر،خیلی سریع کارش انجام داد واقعیتش اصلا متوجه نشدم گفت ۶سانت بازی ، سریع بگو پرونده تشکیل بدن خودشم زنگ زد بخش زایمان و هماهنگ کرد‌.لباس داد و گفت سریع لباست عوض کن بگو وسایل بچه بیارن گفت احتمال زیاد تا دو ساعت و نیم دگه زایمان کنی ،همسرم پرونده تشکیل داد و ابجیم ساک بچه از ماشین آورد و داد بهم،،منو با ویلچر بردن بخش زایشگاه ساعت ۷صبح شده بود،،اجازه ندادن گوشی ببرم یا خانوادم کسی همرام بیاد.
و کابوس وحشتناک من از اینجا شروع شد.
مامان ویهان مامان ویهان ۲ ماهگی
زایمان طبیعی ( پارت پنجم)
هر لحظه بالا می آوردم از درد ولی چیزی نخورده بودم فقط زرد آب بود
تو وان دراز کشیده بودم شماره مامانمم رو ازم گرفت جواب نداد و دوباره شماره بابام
مامانم جواب داد بهش گفت بیاد پیشم مامانمم اومد بالا سرم و من همش ناله میکردم نمی‌دونم اون لحظه ها خدا چه قدرتی بهم داده بود که می‌تونستم تحمل کنم من همینجور دراز کشیده بودم و درد ها بیشتر بیشتر میشدن مامانمم تحمل نکرد گفت من میرم بیرون بلندم کردن بردن دوباره اتاق درد و یه ماسک برام آورد زد گفت نفس های عمیق بکش شروع کردم هر نفسی میکشیدم انگار تو این دنیا نبودم نمی‌دونم حس میکردم حالت اغما دارم یهو نفس کشیدن یادم رفت اومد بلند بلند گفت نفس بکش نفس بکش و من به سختی دوباره نفس کشیدم هر دردی داشتم فقط و فقط نفس عمیق میکشیدم و همراه باهاش ناله از درد اومدن بالا سرم گفت خوابت گرفته گفتم آره و بهم گفت همراه درد بعدی زور بزن و زور زدم می‌گفت خیلی خوبه فقط فکر کن میخای مدفوع کنی به مقعد زور بزن دست برد داخل جیغ میزدم اون لحظه یه درد شدید داشت می‌گفت زور بزن سرش رو میبینم دوتا نمی‌دونم چنتا زور بود ول کردم گفت باز رفت بالا
بلندم کردن سمت اتاق زایمان اونجا می‌گفت زور بزن از درد داشتم کم می آوردم ولی گفتم تحمل میکنم می‌گفت هر چی زور نزنی بچه سخت تر و دیرتر میاد همراه با نفس و درد زور میزدم اونا هم با آرنج میزدن بالا شکمم که بچه بیاد پایین
بعد از چند دقیقه بود نمی‌دونم گفت سرش رو دیدم زور بزن زور بزن و گفت ده دقیقه دیگه میاد و شماره همسرم رو گرفت و چند بار اشتباه گفتم تا آخر درست گفتم و زنگ زد همون لحظه ها و دردها داشت میگفت بچه اومد و من فقط برام سلامتش مهم بود
مامان مَلِکا مامان مَلِکا ۶ ماهگی
تجربه زایمان ۵ :
ب ماماهمراهم گفتم من احساس میکنم الان دسشویی میکنم
گفت احساس فشار داری ؟ گفتم اره گفت ب کجات ؟ گفتم هم ب مقعدم هم ب واژنم ... واییییییییییی الان جیش میکنمممم😫😫😫😫😂😂 دااااد میزدم تو زایشگاه ک من الان پی‌پی میکنممممم منو ول کنین برم سرویس 😂😂🤦🏻‍♀️ ماماعه میگفت نههه اون سر بچه‌اس داره فشار میاره ( اینم بگم وقتی اومدم تو زایشگاه و چک کردن منو گفتن سر بچه هنوز کامل تو لگن نیس اگه ورزش نکنی و نیاد پایین ، زایمان برات سخت میشه . منم با درد ورزش میکردم )
ساعت ۱۰ دقیقه ب ۹ این حالت رو داشتم ک دردام شدید بودن !
ماما زایشگاه اومد گفت باید معاینه بشی . بهش گفتم ۲۰ ثانیه صبر کن من دردم ول کنه بعد معاینه کن . گفت نمیشه توی درد دهانه رحمت بیشترین حالتِ باز شدگیشه .. الان باید معاینه بشی خلاصه هرررچی خودم درد داشتم هرچی هم معاینه بهم درد داد دیگه داشتم دااااد میزدم از درد زیاد ک یکهو ماماعه گفت عه ! این ک فول شده 😍😍 سریع زنگ بزنین دکترش بیاد ....
منو حرکت دادن بردن روی تخت زایمان حالا در همین حین هی ب مقعد و واژنم فشار شدید میومد در حدی ک گلاب ب روتون احساس می‌کردم بچه الان از باسنم میزنه بیرون 😵‍💫😵‍💫😵‍💫😵‍💫🤦🏻‍♀️
روند زایمان من انقد سریع شده بود ک دیگه نمیشد صبر کنیم دکترم بیاد ک زایمان رو انجام بده ..
ماما زایشگاه اومد خودش( ب شدت خانم خوش اخلاق و کار درستی بود ♥️) اومد گفت هروقت بهت گفتم زور بزن .. گفتم من بلد نیستم چجوری زور بزنم ک !! گفت چونه تو بذار روی سینه‌ات ب داخل خم شو زور بزن هرکاری گفتم انجام بده گفتم باشه (این صحبت ها حین درد کشیدن من رد و بدل میشد!)
مامان گیسو مامان گیسو روزهای ابتدایی تولد
#تجربه زایمان
رفته بودم بیمارستان فاطمیه زنگ زدم ماما همراهم که بیمارستان بوعلی هست گفتم اینجوری شده می‌خوام بیام بوعلی زایمان کنم گفت چون هفتاد پایین هست بیای بوعلی ارجاع میدیم فاطمیه شاید بچه بره دستگاه بوعلی بخش نوزادان اینجا خیلی مجهز نیست همون اونجا بستری شو دیگه من کلی گریه که کارام مونده بود ۳شنبه وقت کاشت ناخن داشتم سرویس چوب نرسیده کلی لباس ست سفارش داده بودم نرسیده دیگه همسرم کلی دلداری داد گفت مهم این دخترمون سالم بیاد بقیه چیزا مهم نیست فدای سرت دیگه یکم آرومم کرد و لباسامو عوض کردمو رفتیم کارای بستری انجام دادیم رفتم با همسرم و خواهرم خدا حافظی کردم با استرس رفتم بخش زایمان دیگه رفتم کلی نوار قلب گرفتن و همه چیز اوکی بود آمپول فشار زدن برام ساعت ۸شب بود دردام کم‌کم شروع شد شروع کردم اسکات زدن دیگه دردا داشت زیاد میشد که به پرستار گفتم می‌خوام زایمان بدون درد بگیرم گفت باشه با اتاق عمل هماهنگ میکنم دکترم تایید کنه باشه دیگه دردا شدت گرفت به ماما گفتم مدفوع دارم گفت بزار معاینه کنم معاینه کرد گفت ۷سانت بازی برو سجده باسنتو تکون بده دوباره بهش گفتم مدفوع دارم معاینه کرد گفت فولی سریع بقیه صدا کرد رفتم سر تخت زایمان ساعت ۱۱شب دخترم به دنیا اومد خدارو شکر همه چیزش خوب وزنش ۳کیلو قد۵۱ دستگاهم نرفت خدارو شکر