سوال های مرتبط

مامان لیام جان مامان لیام جان ۲ سالگی
مامان 💙𝓜. 𝓡𝓮𝔃𝓪 مامان 💙𝓜. 𝓡𝓮𝔃𝓪 ۱ سالگی
دل‌نوشته برای ایلماه کوچولوی خاصِ من 🤍

با اجازه مادر ایلماه جان
ایلماه من…

فرشته‌ی کوچولویی که جسمت ضعیف بود، اما دلت از خیلی‌هامون قوی‌تر بود…

هر بار نگاهت می‌کردم، لبخندت برای من درس صبر بود،

یه آرامش نابی که فقط خدا می‌فهمیدش.

حالا که رفتی، دلم یه‌جوری بی‌قرارته

که هر وقت عکست رو می‌بینم،

نفسم تنگ میشه، اشکام خودش سرازیر میشه،

سریع می‌رم بچه‌مو بغل می‌کنم و محکم‌تر از همیشه می‌فشارمش،

انگار دارم تو رو هم بغل می‌کنم، فرشته‌ی کوچولو…

تو فقط یه کودک نبودی،

“نورِ دل” ما بودی،

یه فرشته‌ی معلولِ ظاهری،

ولی کامل و زیبا در پیشگاه خدا.
می‌دونم حالا تو پیش خدایی،

جایی که دیگه دردی نیست، نفس‌تنگی نیست،

فقط نور و مهربونیه…

اما اینجا روی زمین، دلی مونده که داغداره…

خدایا… به مادرِ ایلماه صبر بده،

به قلب شکسته‌ش آرامش بده،

به چشمای خسته‌ش روشنی بده

که بدونه فرشته‌ش گم نشده،

فقط زودتر از همه رسیده آغوش تو… 🤍

آروم بخواب ایلماه جان…

ما همیشه دلتنگت می‌مونیم 🖤


برای ایلماه کوچولوی نازنین که در گهواره به سوی خدا شتافت،
فاتحه‌ای بخوانید و صلواتی بفرستید.

خداوند رحمان، ایلماه عزیز را با اهل‌بیتش محشور کند. 🌹
مامان آراد مامان آراد ۱ سالگی
همه‌چی از یه بستنی ساده شروع شد...

چند ساعت بعد از اینکه پسرم بستنی خورد، تب کرد. اول فکر کردم مثل همیشه از دندون درآوردنه، گفتم یکی دو روز دیگه خوب میشه...

اما فرداش دیگه لب به غذا نزد، روز بعدش حتی شیر و آب هم نخورد. فقط بغلم می‌کرد، بی‌حال نگام می‌کرد و من هیچ کاری از دستم برنمی‌اومد. هیچ دردی برای یه مادر سخت‌تر از این نیست که بچه‌ش گرسنه و تشنه باشه، اما حتی توان یه جرعه آب خوردن هم نداشته باشه...

وقتی بردمش دکتر، گفت گلوی بچه عفونت کرده و حتی گفت باید بستری بشه. همون لحظه دنیا روی سرم خراب شد. از یه طرف حال پسرم، از یه طرف ترسی که از بیمارستان توی دلم مونده بود... فقط دلم می‌خواست یکی بگه همه‌چی زود تموم میشه.

آخرش بردمش یه مطب که براش سرم وصل کنن. صدای گریه‌های بچه‌م هنوز از ذهنم بیرون نرفته... اما دردناک‌تر از اون، اشک‌های خودم بود که بی‌اختیار می‌ریخت. دلم می‌خواست جای اون درد بکشم، فقط اون خوب باشه... 🥹😭

خداروشکر فردای اون روز، وقتی دیدم بعد از چند روز تونست چند قاشق ماست بخوره، انگار دنیا رو بهم دادن. همون چند قاشق، برای من از هر خوشحالی‌ای باارزش‌تر بود.

نمی‌دونم واقعاً بستنی باعثش شد یا فقط هم‌زمان با شروع مریضیش بود، اما این چند روز بدترین روزهای زندگی من بود. همون روز به خودم قول دادم تا وقتی خیلی بزرگ‌تر نشده، دیگه بهش بستنی ندم.

خدایا...
هیچ مادری رو با مریضی بچه‌ش امتحان نکن.
چون اشک یه مادر، از ناتوانی جلوِ درد بچه‌ش میاد... و این، یکی از سخت‌ترین دردهای دنیاست. 🤍
پوشک شیر خشک بچه دکتر عفونت فرزند پروری