۷ پاسخ

نه اصلا امیدوار نباش پسر منم اینجوری بود ولی الان انقد شلوغه که گاها میمونم این همه انرژیش کجابود اصلا خسته نمیشه دائم درحال تکاپوعه

عزیزم فک نکنم ربطی داشته باشه
میخوای اسم دخترتو چی بزاری ؟

من پسرم اینقدرم تو شکمم تکون میخورد لگد میزد ک یکبار تو خواب با جیغ بلند شدم حس کردم دنده ام شکست اینقدر شدت لگدش زیاد بود الانم همچنین اروم نیس
ولی کلا دخترا تو شکم هستن ارومترن

اره ایمان داشته باش😁

والا دختر منم حرکاتش ریز بود‌ زیاد متوجه نمی‌شدم ولی الان وروجکیه برای خودش خیلی شیطون نیست هاااااا

پسر من تو شکمم اروم بود الانم آرومه خداراشکر

ن بنظرمن ربطی نداره چون پسرمن اصلا اااا تکون نمی‌خورد خیلی کم و خیلی آروم ولی الان پدرمو درآورده

سوال های مرتبط

مامان ابرا جون مامان ابرا جون ۲ سالگی
تجریه:
امروز برای یک لحظه از ته قلبم از خدا کمک خواستم .
امروز عصر وقتی از بیرون داشتم میومدم تو خونه در خونه رو که باز کردم کلید رو جا گذاشتم تو‌خونه و دخترم در رو از روی خودش بست
تنها شانسی که اوردم قسمت بالایی قفل در شیشه ای بود ولی دخترم پشتش ایستاده و داشت گریه میکرد
خدا خودش یک مرد خوب رو سر راهم گذاشت تا رفت شیشه بر رو پیدا کنه بیاره خیلی طول میکشید با این حال رفت و دخترم پشت در درحال هلاک شدن بود از بس ترسیده بود منم تنها کاری که تونستم بگم از ته قلبم از خدا کمک خواستم و پایین شیشه رو شکوندم و در رو باز کردم
وقتی بچم رو بغل گرفتم از شدت ترس و گریه میلرزید سریع شیرش دادم تا اروم بشه
۱۰دقیقه بعد که اون مرد همراه شیشه بر اومدن .تعجب کرده بودن چطوری اون شیشه نشکن رو‌شکونده بودم .اقای شیشه بر وقتی با چکش میزد تو شیشه نمیشکست .گفت فقط بگو چطوری شکوندی گفتم مادر نیستی
وقتی بچم داشت جلو چشمم هلاک میشد تمام زورم اومد تو مشتم
اگه این در حتی اهنی هم بود اهنو از جا میکندم

همه سر تکون دادن از قدرت یک مادر
واقعا تجربه سختتتتتی بود وقتی بچم جلوم زجر میکشید و نمی‌دونستم بغلش کنم تمام تنم داشت تیکه تیکه میشد و ریشه جیگرم داشت کنده میشد
خدایا شکرت که به سلامتی و خوشی تموم شد 🤍🌺
مامان 💙𝓜. 𝓡𝓮𝔃𝓪 مامان 💙𝓜. 𝓡𝓮𝔃𝓪 ۱ سالگی
دل‌نوشته برای ایلماه کوچولوی خاصِ من 🤍

با اجازه مادر ایلماه جان
ایلماه من…

فرشته‌ی کوچولویی که جسمت ضعیف بود، اما دلت از خیلی‌هامون قوی‌تر بود…

هر بار نگاهت می‌کردم، لبخندت برای من درس صبر بود،

یه آرامش نابی که فقط خدا می‌فهمیدش.

حالا که رفتی، دلم یه‌جوری بی‌قرارته

که هر وقت عکست رو می‌بینم،

نفسم تنگ میشه، اشکام خودش سرازیر میشه،

سریع می‌رم بچه‌مو بغل می‌کنم و محکم‌تر از همیشه می‌فشارمش،

انگار دارم تو رو هم بغل می‌کنم، فرشته‌ی کوچولو…

تو فقط یه کودک نبودی،

“نورِ دل” ما بودی،

یه فرشته‌ی معلولِ ظاهری،

ولی کامل و زیبا در پیشگاه خدا.
می‌دونم حالا تو پیش خدایی،

جایی که دیگه دردی نیست، نفس‌تنگی نیست،

فقط نور و مهربونیه…

اما اینجا روی زمین، دلی مونده که داغداره…

خدایا… به مادرِ ایلماه صبر بده،

به قلب شکسته‌ش آرامش بده،

به چشمای خسته‌ش روشنی بده

که بدونه فرشته‌ش گم نشده،

فقط زودتر از همه رسیده آغوش تو… 🤍

آروم بخواب ایلماه جان…

ما همیشه دلتنگت می‌مونیم 🖤


برای ایلماه کوچولوی نازنین که در گهواره به سوی خدا شتافت،
فاتحه‌ای بخوانید و صلواتی بفرستید.

خداوند رحمان، ایلماه عزیز را با اهل‌بیتش محشور کند. 🌹