امروز کلی اتفاق عجیب و پر از دلهره و استرس واسم افتاد طوری ک پریود شدم از استرس زیاد

اولی چند تا لباس برا دخترم بود گفتم نندازم ماشین قاطی لباسا رنگ پس میدن بردم حموم با دست بشورم

دیدم صدایی از دخترم بلند نمیشه صداش زدم چند بار جواب ندا د
رفتم دیدم در کمد(چند تا عروسک و اسباب بازی گذاشتم تو اون کمد ) بازه دخترم سرش گذاشته وسط کمد دراز افتاده چشماشم بسته
یا امام حسین فکر کردم خورده زمین بیهوش شده دور از جونش ....چشام سیاهی رفت جیغ میزدم و خودمو میزدم و طفلی دخترم خواب بود بیدارشد کلی از ترس گریه کرد

بعدش رفتم خونه همسایه از تو باغشون سبزی شنبلیله اورده بود همه میخریدن منم رفتم خریدم خبر مرگم
همه گفتن عه دخترت چ بزرگ شده موهاشو چ فره چ ناز حرف میزنه
اومدم تو حیاط بچم جوری افتاد دماغ و دهنش پر خون شد اینقدر جیغ زد و گریه کرد

بهونه بهونه و گریه ک زنگ بزن ب بابا (شوهرم شهر دیگس واسه کارش )
عکسشو فرستادم واسه شوهرم تا سین کرد سریع زنگ زد

زهرا بچم چی شده تو رو خدا بگو بغض کرده بود بچمم صدای باباشو شنید وای خدا داغ دلش تازه شد گریه گریه شوهرمم صداش میلرزید ....

فیلم هندیش کردن پدر و دختر

چقدر مادربودن سخته بخدا

وقتی دخترم خواب بود و فکر کردم افتاده اون لحظه انگار قلبم از جا کنده شد

خدا خودش ب داد دل مادرایی برسه ک بچه از دست میدن فقط خداست ک صبرشون میده واقعا

۶ پاسخ

آخی عزیزم چقد درکت میکنم چون پر از استرسم

وای منم بچم امشب خورد زمین بالا اورد مردم و زنده شدم بخدا

از خوندنش استرس گرفتمم
انشالله که همیشه شاد و سلامت باشین و بلا ازتون دور باشه

خدا هیچ مادری با بچه اش امتحان نکنه🤲🤲

من ب معنای واقعی تموم شده بودم . زندگی برام معنی نداشت.

آره واقعااا 😥

سوال های مرتبط

مامان پسرک شیطون مامان پسرک شیطون ۲ سالگی
لطفا بخونید و کمک کنید ،اگر جای من بودین چکار میکردین
ب محص اینکه ازدواج کردم شوهرم ورشکست شد و جون همیشه دستم خالیه بود و شوهرم براش مهم نبود با کسی رفت و امد نمیکردم بعد یکسال بچه دار شوم و چون بازم دستم خالیه بود شوهرم حمایت نمیکرد و بچه شیطون بازم با کسی رفت و امد نمیکردم ،خونه مادر شوهرم هر ۳ماه ۴ماه میریم تا این چند روز ک برادر شوهرم فوت کرد و مراسمات خونه مادر شوهر بود خب بچه من وحشت زده بود و میگفت پدر و مادرم و خودش هر ۳ یکجا باشیم لجبازی گریه زیاد جوری بود ک هر ک رسید. گفت ببرش دکتر حالا امشب من و شوهرم آرام بودیم و بچه عادت کرده بود یسره میگن تو بچه منزوی کردی هیچ جا نمیبری و...امشب اون یکی عموش با بچه بازی میکرد و بچه می‌خندید یهو جو گیر شد بچه سر و ته کرده و میچرخونه یسره لگد میزنه ب پهلو بچه یسره محکم میکوبه رو باسن بچه و چند بار زد تو صورت بچه بازی خرکی من چون مهمون داشتن لال بودم و نگاه کردم ک یهو پسرم زد زیر گریه گفت منو نزن منو نزن جیگر خون شد دیدم صورتش قرمز شد رفتم ب شوهر گفتم بریم خونه تو راه ماجرا تعریف کردم برا شوهرم گفتم بخاطر حضور مهمونا لال بودم چرا برادرت بازی خرکی کرد چرا خودت هوای ما رو نداری ک شوهرم شروع کرد ب فحاشی تهدید من و یکی زد تو صورتم و قهر کرد رفت شما جای من چکار میکردین ،فردا زنگ میزدین ب خواهر شوهر گله ای ،حالا بچه بغل کرده میگه عمو منو میزد میزد