سوال های مرتبط

مامان جان کوچولو🩵 مامان جان کوچولو🩵 ۴ ماهگی
#تجربه_زایمان
خیلی عادی تو همون روزی که دکتر تایم داده بود رفتم بیمارستات پروندمو دادم منو بستری کردن..خیلی استرس داشتم و از اون مادرای پر خطر بودم به خاطر فشارم
بهم کلی داروو اینجور چیزا تزریق میکردن…اصلا خوابم نمیبرد از استرس نزدیک صبح بود خوابم برد و پرستار اومد بالا سرم بازم دارو زد و من بیدار شدم
خلاصه دیگ خوابم نبرد و کم کم صبح شد منم هم خیلی خوشحال بودم هم خیلی پر از استرس… با دوستم همزمان بستری شده بودیم…دکتر اومد اتاق عمل و کم کم وقت صدا زدن رسید..قبل از من دوستمو صدا زدن رفت…تقریبا بعد ۱۰ دیقه منو صدا زدن که برم اتاق عمل..وای وای دیگه از استرس نمیدونستم چیکار کنم اول رفتم سرویس خودمو خالی کردم چونکه دکترم برای شکم اولی ها سوند نمیزاشت…بعد اومدم ک برم به من گفتن رو تخت دراز بکش و منم رو تخت دراز کشیدم و منو بردن..رسیدیم به در اتاق عمل که باز شد و رفتیم داخل و من از رو تخت پاشدم…رفتم تو راه رو یه جا بود اونجا منتظر نشستم…از طرفیم صدای گریه بچه ی دوستم میومد🥹منم چشام پر شد از صدای گریه بچش…خلاصه یه ربع نشستم اونجا و عمل دوستم تموم شد و به من گفتن برم داخل اتاق عمل..منو نمیگی داشتم از استرس میمردم گفتم اول باید برم دسشویی…رفتم دسشویی بعدش رفتم داخل اتاق عمل رفتم رو تخت چند دیقه نشستم…اقا نه میشه به جایی تکیه داد نه جیزی… پاهم دراز کرده بودم از کمر درد داشتم میمردم…حالا دکتر نمیاد🥴چقد برام طولانی گذشت و سخت…من هی منتظر نشستم اینا داشتن همه چیو اماده میکردن برای من…خلاصه دکترم اومد رفت یه گوشه نشست من همچنان همونطوری رو تخت😐
مامان mami👣❤️ مامان mami👣❤️ روزهای ابتدایی تولد
تجربا زایمان طبیعی #پارت ۲
گفت خب باید ۴ ساعت باشی تا بستری بشی باز معاینه کرد گفت خب خوبه ۴ شدی یه برگه داد گفت بده ب همسرت بره برات پرونده تشکل بده بعد بیا لباستو عوض کن اینو بپوش(یه لباس صورتی بلند گشاد داد ک بپوشم)خلاصه منم رفتم ب همسرم گفتم بره برام پرونده تشکیل بده مامانم وقتی دید واقعا بستریم کردن نگرانیو دلشوره تو چشاش موج‌میزد 🥹خلاصه منم برگشتم لباس بیمارستانو تنم کردم و با همسرم و مادرم خدا حافظی کردم رفتم تو بخش زایشگاه بم یه اتاق دادن تنها بودم یه ماما اومد‌گفت من ماماتم کاری داشتی فامیلیم فلانیه صدام کن و دستگاه ان سی تی رو وصل کرد بعد نیم ساعت اومد معانیم کرد گفت برو توپو بردار بشین روش منم تا نیم ساعت همیجوری رو توپ بازی کردم باز اومد معاینه کرد گفتم اگ‌میشه من آمپول فشار نمیخوام میخوام دردی طبیعی خودمو بکشم گفت باشه ولی اگ‌پیشرفت نکردی باید آمپول فشار بزنیم گفتم باشه .. خلاصه هی تو اتاق پیاده روی میکردم دیدم هیچی ب هیچی یه دردای خفیف میاد و میده اومد گفت بسه رو دراز بکش خسته شدی منم دراز کشیدم خوابم برد😅ساعت ۵ اومد ان سی تی وصل کرد گفت بخواب اگ درد نداری اشکال نداره ولی دیگ خوابم نگرفت تاساعت ۸ ک اومدم تعویض شیفت😵‍💫ماما اومد گفت من دیگ دارم میرم شیف بعدی برات آمپول فشار میزنن دیگ دست خودم نیست .. دیگ از این حال خسته شده بودم گفتم باشه
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان من پارت چهار
رفتم که رفتم😅🤦🏻‍♀️
حالا بیان منو بگیرن رفتم بیرون زنگ زدم همسرم بدو‌ بیا بریم اون بیچاره هم زایشگاه بود بدو بدو اومد رفتیم گفنم برم خونه دوش بگیرم لباس بردارم مامانمم بردارم بیاییم که همسرم گفت دیر نشه بچه چیزیش بشه شک افتاد ب دلم ولی باز گفتم نه بریم خونه من از اینجا مستقیم برم زایمان از استرس میمیرم فقط ساک همراهم نبود واگرنه حموم اینا رفته بودم از ترس میخاستم زمان بکشم نرم بیمارستان
رفتیم خونه به مامانم زنگ زدم با گریه توضیح دادم اونم فورا با بابام اومد همشون ترس تو چشاشون بود حتی مامانم گریه میکرد ولی به من دلداری میدادن چه این هفته چه هفته بعد نترس
البته بگم که من بعد سونو به دکترم خبر دادم گفت بمون الزهرا زایمان کن خیلی ناراحت شدم گفتم خانم دکتر من ۹ ماه اومدم پیش شما اخرش اینجا زایمان کنم اونم طبیعی گفت اونجا همشون دکترای باسواد و حرفه ایی نترس منم که گوش ندادم و همسرمم از حرفش عصبی شده بود که چه دلیلی داره حتی اگ وقت زایمانتم باشه باید بیاد بیمارستان و اون عملت کنه اینم بگم دکترم فقط بین المللی میرفت الزهرا نمی اومد
مامان حلماوحسین😍 مامان حلماوحسین😍 ۴ ماهگی
سلام من اومدم بعد از چند روز تجربه زایمانم رو براتون تعریف کنم ۴۰هفته شدم بدون درد رفتم بیمارستان گفتن برو۴۱هفته بیا منم گفتم من طاقت ندارم نمیتونم دیگ راه برم اگ میشه منو معاینه تحریکی کنید اوناهم گفتن باش ولی چون دو سانتی بمون تربت نرو روستاتون برام سونو بیوفیزیکال نوشت رفتم انجام دادم همه چیز خوب بود وزن بچه رو خیلی بالا زد ک سونو گرافی هم گف بچه باید دیگ دنیا بیاد منم شبش موندم تا صب درد داشتم و لک دیدم صبحش رفتم دوباره بیمارستان معاینه شدم اونم تحریکی بازم ک دیگ لخته خون ازم نیومد دردام شدت کرده بود میگف هنوز ۳سانتی منم طاقت نداشتم ماما گف برو خونه دوباره بعد از ظهر بیا منم رفتم خونه دوش گرفتم تا ظهر دیگ بی طاقت شدم داشتم از درد میمردم رفتم بیمارستان دوباره ماماهای بدجنس میگفتن تو قیافت ب زن زاعو نمیخوره مامانم دیگ عصبانی شد گف بچمو کشتین چرا انقد معاینه میکنیدش دیگ گریم گرف گفتم میرم بیمارستان خصوصی خیلی گریه کردم یکی از ماماها گف تو ۴سانتی بیا آن اس تی بده دیگ دادم انقباض شدید داشت بچه دیگ خیلی شکمم سفت بود حرکاتش کم شده بود بلاخره بستری شدم ب هزار بدبختی 😭😭
مامان کارن مامان کارن ۱ ماهگی
پارت دوم

حتی شب قبل بستری شدنم ک تا خود صبح بخداوندی خدا پلک رو هم نزاشتم تاپیک زدم که هیچکس و هیچ‌چیز نمیتونه ارومم کنه و واقعا فک میکنم الانه که قلبم ایست کنه
و نمیدونستم دلیل اصلی ترسمم چیه فقط میترسیدم
خلاصه من ۶صبح باید بیمارستان میبودم و تشکیل پرونده میدادم اول ۶ با مادر و خواهر و همسرم بیمارستان بودم با یه حال داغون ک الان دارم عکسامو میبینم میگم این‌چه قیافه ایه بوده انگار خدایی نکرده عزیزی از دس دادم
وارد بیمارستان شدم و گریه کنان و با ذکر گفتن وارد بخش زایشگاه شدم
از همه بدتر این بود که من ته همه چیزو در آورده بودم اینقد که جستجو کرده بودم میدونستم الان این‌ موقع میخان چیکارم کنن الان نوبت چیه و...
وارد زایشگاه که شدم بهم گان دادن که لباسامو در بیارم
و بعد ازون ضربان قلب منو نی نی رو چک کردن و ازمایشات لازم انجام داد و بهم سرم وصل کردن و گفتن رو این تخت استراحت کن تا نوبتت بشه دکترم اون روز ۴تا عمل داشت که من سومی بودم
حالا من از ساعت ۶ ک بیمارستان بودم تا ساعت یه ربع به ۱۰ رو اون تخت دراز کشیده بودم و هی از استرس تند تند میرفتم دستشویی و دعای عهد گوش میکردم و قران میخوندم
ابجیم و مامانم و مادرشوهرمم میومدم هی پیشم بودن تا نوبت رسید به یکی از فوبیاهای من (سوند گذاشتن)
یعنی من یکی سوند گذاشتن یکی فشارای رحمی رو مخم بود و ب شدت وحشت داشتم
همه پروسه زایمان یه طرف و این سوند گذاشتن ی طرف
وقتی خواستن بزارن یه جیغ و دادایی میزدم و خودمو چنان سفت کرده بودم ک کلی اذیت شدم بهشون گفتم تو بی حسی برام بزنین قبول نکردن
چون کارایی که تو زایشگاه انجام میشد اینابود و منو اماده باید تحویل ریکاوری میدادن
مامان ملودی خانوم🎀😍 مامان ملودی خانوم🎀😍 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان ۱
من ۴۰ هفته تمام بودم که گهوارم زایید همون شب تاپیک گذاشتم و گفتم اما تاریخشو عوض نکردم شبش نخوابیدم تا دو اینا با شوهرم پی اس بازی میکردیم بعد قبل خواب رابطه داشتم بعد یه ربع اینا دیدم زیر دلم درد پریودی میگیره اما مثل همیشه بود کم بود
به شوهرم گفتم اونم براش عادی شده بود گف فک نکنم خبری بشه ساعت حدود سه بود هی دردا شدید تر شد و فاصله خیلی کم گفتم پاشو بریم بیمارستان میترسم بچه مدفوع کنه دردامم شدید تر شده خلاصه رفتم حمام و ساک خودمو که آماده کرده بودم برداشتم و به شوهرم گفتم اگه زاییدم ساک بچه رو بیار
زنگ مامانم زدم اونم با خواهرم سریع آماده شدن رفتیم دنبالشون و رفتیم بیمارستان
وقتی رسیدیم ساعت ۴و نیم اینا بود رفتم تریاژ گفتم درد دارم میگیره ول می‌کنه ماما خواب بود و بیدار شد و خیلییی بداخلاق بود انگار من کار بدی کردم اون ساعت بیدارش کردم هرسوال و دوبار می‌پرسیدم تا بزور جواب میداد اونم زیر لبی با منت گف کیسه اب نشتی داره و ۳ سانتی(البته اون نگفت ده بار پرسیدم تا جواب داد) لباسام عوض کردم نشستم رو ویلچر و تو این مدت شوهرم و مامانم کارای بستری و پرونده رو میکردن اومدم برم بالا گفتن کسی همراه نمیتونه بیاد خیلی ترسیده بودم حس میکردم اگه نگاشون کنم یا خدافظی کنم دیگ نمیبینمشون مامانم و شوهرم هی اصرار میکردن مامانم بیاد بالا خدمه هم میگف نمیشه دیگ گفتم عیب نداره چیزی خواستم زنگ میزنم و بدون خدافظی رفتم بالا