۷ پاسخ

چقدر من بجات استرس کشیدم دختر چرا انقدر دیر رفتی بیمارستان ؟؟
من بخاطر همین چیزا میترسم میگم حداقل برم تو محوطه بیمارستان راه برم تا درام زیاد بشه که اگه یهو زیاد شد خیالم راحت باشه بیمارستانم ولی وقتی خونه باشی یه وقت تو ترافیک بمونی و چیزی بشه خیلی بده خدا به همه کمک کنه واقعا زایمان راحت و به موقعی داشته باشن

واییییییییی دیگه بعدشششش

خوشم میاد از قبل میدونستی سه سانت بازی بازم اصرار داشتی همه کاراتم کنی 😄

منی که با تایپیکت اشک ریختم ❤️‍🩹😓

دهنمون سرویس شد خواهر
خب همشو بگو یباره دیگه 😐😐😐

ای کاش منم مث تو امشب دردم بگیره
دیگه خسته شدم🫤

خببب بقیش😂

سوال های مرتبط

مامان فندوق کوچولو 😍 مامان فندوق کوچولو 😍 ۹ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوازدهم
همین نشستم حس کردم انگار دستشویی دارم گفت اگر حس دستشویی داشتی بهم بگو، گفت فقط زور به پشت بده، منم هر چقدر که تونستم فقط زور میدادم، تنها شانسی که آوردم این بود ۸ ساعت ناشتا بودم و معدم و رودم خالی بود وگرنه معلوم نبود چقدر گند میزدم🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️
دیگه به هیچی فکر نمیکردم و فقط زور میزدم، شديد حس دستشویی داشتم، یهو مامای همراهم گفت بسه دیگه بلند شو، ولی من نمیتونستم انگار خیلی فشار روم بود و دلم میخواست زور بزنم فقط و خلاص بشم، هی مامای همراهم میگفت بسه من نمیتونستم تکون بخورم آخر سر دستمو گرفت بزور بلندم کرد گفت بهت میگم بسه دیگه عزیزم، نه به اون موقع که میگم زور بده میگی نمیتونم، نه به الانت😐😂😂🤦‍♀️😂😂😐
گفت برو رو تخت همین دراز کشیدم گفت واییییییییییی آفرینن سرش پیداس پاهامو دوباره خم کرد تو شکمم گفت محکم زور بده من محکم زور میدادم و از حال میرفتم، تا اینکه فهمیدم بچه هی میاد جلو با زور من، دوباره وقتی از حال میرم برمیگرده عقب، تا اینکه دیدم دکترم اومد دکتر با دستی که به داخل برده بود و مامای همراهم بالای سرم، دونفری میگفتن زور بده اما من دیگه نمیتونستم، زورام آهسته بود حالا نگو باسن بچه تو شکمم کج شده بود و رفته بود تو پهلو و بخاطر همین بدنیا نمیومد، مامای همراهم دستاشو قلاب کرد و انداخت پشت باسن بچه و ده هول بده محکم دستشو بالا پایین میکرد رو شکمم تا باسن بچه صاف بشه و بچه رد بشه، دیگه به نفس نفس افتاده بودم، و هذیون میگفتم، تا اینکه دکترم گفت وای داره بدنیا میاد
مامان لیانا خانم 😍 مامان لیانا خانم 😍 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دوم
اصلا تو درداتون داد نزنید بدتر میشه فقط نفس بکشید تند تند دم و بازدم ، ساعت ۱۱:۳۰ ماما اومد و رفتیم اتاق خصوصی خیلی عالی بود خانم رحیم دل بلافاصله دکتر اومد معاینه کرد گفت اینکه ۸ سانت شده 😂 تعجب کرده بود گفت خیلی خوب پیشرفت داشتی ، بعدم حس فشار داشتم خیلی درد تو کمرم بود ، هر لحظه حس میکردم الان بچه میاد بیرون خیلی حس فشار داشتم ،ساعت ۱۲:۳۰ من فول شده بودم و بعد از اون ماما گفت فقط زور بزن جوری که انگار میخوای مدفوع کنی ،زورت هم باید حساب شده باشه الکی فشار نیار به خودت ، من فقط نفس عمیق میکشیدم و زور میزدم ، توصیه من به شما اصلا جیغ نزنید تو این لحظه و فقط سینتون رو بچسبونین و نفس عمیق بکشید و زور بزنین ، فقط هم موقع درد زور بزنید ، خلاصه زور میزدم کله بچه میومد بیرون دوباره می‌رفت تو 😂😂 دیگه ساعت ۲ رفتم اتاق زایمان ، شکممو فشار دادن بچه اومد بیرون ، بهترین حس دنیا بود یعنی
من خودم به شخصه مثل چی از زایمان طبیعی میترسیدم ولی بستگی به بدنتون و آمادگی شما برای زایمان داره اونقدرا هم که برا خودم بزرگش کرده بودم سخت نبود ، تونستم کنترل کنم دردامو خداروشکر زایمانم خوب بود بیمارستان هم از لحاظ رسیدگی عالی بود ، حتما حتما مامای همراه بگیرین واقعا خیلی تاثیر داره ، دکترمم خانم سجاد نیا بودن ولی روز زایمان خانم دکتر میروکیلی اومدن بالا سرم ، و تمام 😁
مامان آریو مامان آریو ۶ ماهگی
کمکم کردن روی تخت زایمان بخوابم بعد سرم وصل کردن و کلی پارچه انداختنروی پاهام و شکم منم خیلی بی‌حال بودم گفتن هر موقع انقباض داشتی زور بزن ولی من انقباض ها رو حس نمی‌کردم خیلی بی‌حال بودم یه زور دادم درصورتی که اصلا انقباض نداشتم .بعد دکتری که پایین پام وایستاده بود تا ول کردم زور رو آمپول بی حسی زد و یه برش داد و میدیدم که کلی خون میومد بخاطر برش که با گاز پاک میکردن .یه انقباض حس کردم و زور دادم و چند ثانیه بعد خسته شدم ول کردم گفتن استراحت کن .انقباض بعدی که حس کردم زور دادم و این سومین زورم بود که پزشک داد زد ول نکن سر بچه رو دااارم میبینم آفرین زور بزن منم آنقدر میترسیدم بچه گیر کنه تو کانال زایمان که تمام قدرتمو جمع کردم و زور دادم نفس کم میوردم ولی میترسیدم ول کنم دکتر هم می‌گفت ول نکن شاید دو دقیقه زور زدم که بچه مثل ماهی پرید بیرون .موقع زور زدن و بدنیا اومدن بچه اصلا درد نداشتم بچه رو گذاشتن روی شکمم ساعت ۷ بود تمیزش کردن و بند ناف رو بریدن .بی‌حال بودم دلم میخواست بخوابم از ولی یه ذوق خاصی داشتم هی به بچه نگاه میکردم که گریه میکرد و کثیف بود واقعا حس خوبی بود ولی دردا و انقباضا تموم شده بودن انگار نه انگار تا نیم ساعت پیش داشتم از درد میمردم بچه رو بردن زیر دستگاه گرمکن که اون طرف تر بود و پزشک به من گفت سرفه کن تا جفت بیاد بیرون بعد پنج شیش تا سرفه جفت هم اومد بیرون که اصلا دردی نداشت و بخیه زدن که بخیه های آخر واقعا درد داشت حس میکردم و بعد لباسامو عوض کردن پد گذاشتن و با ویلچر بردنم تو بخش
مامان آقاعلی مامان آقاعلی ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 4
با کلی معاینه و درد و زور زدن ها بچه وارد لگن شده بود حس میکردم قشنگ ی چیز گرد توی لگنم با هر انقباض باید زور میزدم قشنگ حسش میکردم فشار میاد به اون جسم گرد که انگار گیر کرده بود ذره ذره حرکتشو می‌فهمیدم ماماها میگفتن داریم موهاشو می‌بینیم انگار بیشتر انرژی گرفتم برای زور زدن با اینکه بی حسی هم بودم ولی حس میکردم لگنم داره از هم متلاشی میشه
دیگه از شدت دردا فقط التماس خدا رو میکردم بچم زودتر به دنیا بیاد و فقط بزای اینکه ازین دردا راحت بشم بیشتر زور میزدم و حرف های ماما همراهم دقیق اجرا میکردم میگفت بین انقباض ها نفس بکش و موقع انقباض ها تا 10 بشمار و زور بزن و تا وقتی درد داری این کارو ادامه بده
دیگه دقیقه های آخر دردم وحشتناک شده بود که تمام بدنم انگار باهم گرفته بود دکترم که برش زد ی لحظه حس کردم مثل اینکه روحم از بدنم کنده بشه بی حس شدم برای ی دقیقه ی حالتی مثل اینکه ی ماهی لیز بخوره از دستت با سرعت حس کردم لیز خورد بچه اومد بیرون حتی بند نافش هم حس کردم دیگه انگار سبک شدم و ی نفسی کشیدم ولی دردام دوباره شروع شد دکترم داشت بخیه میزد که فکرکنم بی حسی ام داشت کم کم از بین می‌رفت می‌فهمیدم سوزنو فرو میکنه و میکشه که دوم سومی بود که داد زدم دارم درد و سوزش بخیه زدن حس میکنم همین جور که داشتم داد میزدم دارم حس میکنم بیهوشم کردم 😅
مامان بشه🤍✨ مامان بشه🤍✨ ۵ ماهگی
اومدم روتخت دیگه داشتم فول میشدم اینجا دیگه مرحله زور زدن بود و فقط همکاری خودمو می‌طلبید 🥲
موقع زور زدن ماما بهم پوزیشنای مختلف میداد تا سر بچه زودی بیاد پایین .
حالت سجده شدم و زور میزدم حین دردا که خیلی جواب بود برا اینکه سرش پیدا بشه ماما هم با روغن گمرمو ماساژ میداد و با حرفاش انرژی میداد که زور بزنم که خیلی حس خوبی بهم میداد 🤌
وقتی دردم تموم میشد چون زور هم باهاش میزدم خیلی خسته میشدم سریع چشمامو میبستم خوابم میبرد 😂
حین دردا یه باز چمباتمه میزدم رو تخت دستمو می‌گرفتم به نرده تخت و محکم زور میزدم همش حس مدفوع داشتم که میگفتن سر بچه هست 😃
دیگه همش بهم زور میومد ناخودآگاه محکم زور میزدم انگار دردم آروم بشه با زور 😂
هی حالت سجده چمپاتمه میشدم حین دردا و با تمااام توان فقط زور میزدم جز این کاری نمیشد کرد تا سرش پیدا بشه🥲
داد زدم به ماما گفت دیگه داره میاد بیرون منو ببرید اتاق زایمان😅
اومد نکته کرد گفت موهاش پیداست چقد پر موعه دخمل کوچولو😃
وقتی گفت موهاش پیداس خیلی ذوق کردم انرژی گرفتم تو دلم گفتم دیگه نزدیکه دخترمو ببینم 🥺
مامان نورا مامان نورا ۶ ماهگی
پارت ۲ زایمان...
ماما همراه اومد حالا کی بود مامایی که شب قبل شیفت شب بود😐😬 اصلا ازش خوشم نمیومد رگم پاره کرده بود
اون اومد نشست رو صندلی هی می‌گفت ماشالا ماشالا خیلی خوبه
من خودم بلد بودم ورزش میکردم و تنفس می‌گرفتم دیگه خیلی شدید شده بود گفت بذار معاینه کنم
رفتم تو تخت حالت سجده هم چند دقیقه بودم
ساعت ۱۲ دیگه فول بودم زنگ زدن دکتر اومد
من کل فاز تا فول بشم درد نداشتم ولی وای از درد اون لحظه...
حس میکردم دارم جون میدم
ماما هی میگفت زور بزن من میزدم خون از دندونام میزد بیرون😐 می‌گفت تو چرا بلد نیستی زور بدی دعوام میکرد داد میزد
منم رد داده بودم هی باهاش دعوا میکردم وسط اون درد😬
دکترم اومد معاینه کرد گفت سر بچه هنوز فیکس نشده درست زور بزن
دیگه نیم ساعت هی من زور میزدم اونا میگفتن نه نمیتونی😐
آخر ضربان قلب بچه رفت بالا گفت سریع ببریدش سزارین
سوند وصل کردن درد نداشت فقط یه حس بدی گرفتم
آوردن ویلچر رو که بریم اتاق عمل اورژانس
نمی‌دونم اون روز چرا انقد زایشگاه شلووووووووغ بود اتاق عمل سه چهار تا مریض همزمان داشت...
مامان زینب و پسری مامان زینب و پسری هفته سی‌وپنجم بارداری
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هشتم
گذشت تا ساعت شش و ربع من حس فشار کردم و صداشون زدم برای معاینه گفتم من داره بهم زور میاد توی این بین هم صدای نالم بلند تر شده بود که یه مامایی که از جلوی اتاقم رد شد سریع رفت به همکاراش گفت این معلومه خیلی نزدیک زایمانه چون تا الان صداش نمیومد ولی دیگه صداش بلند شده😅 من تو حالت سجده بودم و داشتم تاب میدادم خودمو که ماما اومد گفت بخواب معاینه کنم که با خوشحالی گفت نه سانت و نیمی باز سجده بشو زور بده اون نیم سانت هم طی بشه تا برم دکترو صداش کنم . خلاصه تا برن دکتر شیفت رو صدا کنن تا بیاد زایمان من رو بگیره یکم طول کشید چون داشته می رفته و بین شیفت بوده و شیفت داشت عوض میشد. یکم که زور زدم دیگه خوابیدم وشروع کردم نفس کشیدن که برای زور اصلی نفس و جون داشته باشم اتاق شلوغ شده بود اومدن زیر انداز و عوض کردن و رو شکمم پارچه سبز انداختن و پاهامو تنظیم کردن و بدون خجالت بگم من با زوری که زده بودم مدفوع کرده بودم و خدمات اومد زیرم رو تمیز کرد😶 یکی از ماما ها که تازه اومده بود تو اتاق بلند گفت این مدفوع کرده زود باشید (مدفوع نشونه اینه سر جنین داره انتهای روده که به مقعد وصل میشه رو فشار میاره و تو کانال زایمانه) در همین حین اماده کردن من ، چون دیگه جنین تو کانال زایمان بود و من یکم جلوی خودم رو گرفتم که زور ندم و منتظر بودم تا دکتر بیاد ضربان قلب بچه یکم اومد پایین برای همین تا دکتر اومد بی حسی رو زدن و برش دادن و بهم گفت هر چی توان داری زور بده بچت جای بدیه باید سریع بیاد بیرون اکسیژن بهش خوب نمیرسه یکی هم روی شکمم رو فشار داد منم با دو تا زور محکم توی انقباضام نی نی رو دنیا آوردم 😍😍 ساعت هفت و بیست دقیقه صبح.
مامان علی و ریحانه مامان علی و ریحانه هفته سی‌وششم بارداری
خانوما همسر من با این که همه کار می کنه ولی اصلا درک درستی از شرایط نداره، دیگه این روزا واقعا حالم بده و خسته و سنگینم
امروز سونو رفتم وزن یکی از بچه هام پایین بود اعصابم بهم ریخت
دیدم اونم ناراحته هی داشتم حرف می زدم که حالش خوب شه، گوشی گرفته دستش نشسته که زود باش کاراتو بکن بخوابیم من خوابم میاد، منم اصلا نمی تونم دیگه بخوابم، همش فکر خواب شه، می ترسم این جوری بمونه اون وقت من با دوتا بچه چی کار کنم آخه
تازه با حرص پاشدم چراغ خاموش کرد که خودش تا ۱۱ می خوابه بعد به من میگه چرا خوابت میاد، به خدا بعد از ظهر خوابیده بود، یه جوری دلم گرفت که من در حسرت خواب یه ساعت با آرامشم این چه حرفیه می زنه، دیدم هی صدا می کنه گریه م گرفته بود رفتم باز دراز کشیدم، نتونستم خودمو کنترل کنم آروم داشتم گریه می کردم هی گفت چرا نمی خوابی، یعنی اصلا شعورم ندارن، گیر داد منم عصبی شدم انقدر داد زدمو هر چی تو دلم بود گفتم و گریه کردم نفسم در نمیاد، حیوونی بچه هامم انگار ترسیده باشن هی تکون می خوردن، دید حالم بده اومد یه لیوان آب داد نگرفتم رفت خوابید، چه جوری می تونن این جوری باشن آخه
الان قشنگ خوابیده، فک کنم قهر و قهر کشی ه از فردا که من مقصرم، چی کار باید می کردم، به خدا چند ماهه فقط صبر کردم به خاطر بچه ها، هر کاری کرده با صلوات و ذکر خودمو آروم کردم عصبی نشم، همش دکتر سونو خودم تنها رفتم اومدم صدام درنیومده، خوابش باشگاهش همه چیش سر جاش یوده، به چند روزه چون اصلا نمی تونم با منه و کارهای خونه کمک می کنه فکر کرده مثلا خیلی کار کرده منت می ذاره، خیلی حال بدی دارم، از یه طرفم به خاطر بچه ها عذاب وجدان می گیرم😒
مامان فسقلی مامان فسقلی ۹ ماهگی
دیگه شروع کردم و تا ساعت یک ربع ب پنج ک. نیم ساعت یکسره ورزش کردم و دیدم درد داره میگیره ب ماما گفتم گفت ن هنوز کمه دیگه درد فقط سمت راست پایین تیر می‌کشید و من ب هر بدبختی تا ساعت ۵ ورزش کردم وحس میکردم رو مقعدم فشاره دوباره ماما گفت بیا بخواب برا ضربات قلب و معاینه و چون درد داشتم دوباره اپیدورال و شارژ میکردن برام و آروم تر شدم که ماما معاینه کرد و یکدفعه گفت فول شدی و سر بچه اومده پایین قشنگ یکم زور بزن که زور زدم گفت سر بچه دیده میشه منم اصلا درد نداشتم اومد کیسه آب و زد و سوند وصل کرد ک من اپیدورال داشتم اصلا حس نکردم مثانه رو خالی کرد و می‌گفت قشنگ زور بزن تا بچه بیاد پایین تر بریم رو تخت زایمان منم جوری ک میگفت همکاری‌میکردم و نیگفت خیلی عالیه با دکتر هماهنگ کردن و بعد چند تا زور گفت نزن بریم رو تخت زایمان

من و با ویلچر بردن چون پاهام بی حس بود تقریبا رو تخت زایمان هم تا دکتر بیاد با پرستارا و ماما حرف میزدیم انگار نه انگار ماشالله ماما هم گفت زور بزن بعد قیچی برداشت فکر کردم داره پاره میکنه گفتم چی‌کار میکنی الکی‌برش نزنی گفت ن یکم از‌موها بچه رو زد گداشت رو لباسم ک‌ببینم 😂 خیلی بانمک بود دیگه دکتر ۶ اومد و گفت همه چی عالیه و و شروع کن زور زدن منم چند تا زدم و پرستار چند بار محکم شکممو فشار داد منم زور. زدم سر بچه اومد بقیه بچه سر خورد اومد بیرون و گذاشتن رو سینم و دیدم یک زور دیگه زدم و جفت هم اومد و دکتر بخیه زد و بردن تو خود زایشگاه تا دوساعت د بعد بردن بخش
مامان آراد مامان آراد ۲ ماهگی
پارت چهارم
ساعت ۱ و بیست دقیقه بود که حس کردم مدفوعم داره میاد اونم ناجور بعد خجالتم میکشیدم به خانم صفایی گفتم گفت نمیتونم ان اس تی رو دربیارم اول معاینه کنم گفت نه با رضایت خودم میرم گفت باشه معاینه کردم برو معاینه کرد دید ۱۰ سانتم یعنی باورمون نمیشد من که فقط حس مدفوع داشتم زود رفت دکتر سال دوم رو صدا زد شوهرمم می‌گفت اون بنده خدا خواب بود اومدن با تیم و اینا همه دورم بودن یکی شکممو به پایین فشار میداد یکی سرمو وصل کرد خانم صفایی و اون خانمه هم داشتن زایمان میکردن منو اولش گفتم نه بزارین برم دستشویی داد میزدم گفتن نه سر بچه هست هی میگفتم نه گفتن باشه مدفوع کن زور بزن مدفوع کن منم شروع کردم پاهامو گذاشتن روی جا پایی گفتن دستامم بزارم پشت پام زور بزنم منم کلاس رفته بودم بلد بودم دردشم دقیقا انگار نصف بود زور زدم حتی پاره هم کردن بعد سر بچه که اومد بیرون میگفتن همینه افرین بازم زور زدم که ساعت ۱ و ۴۰ دقیقه محمد آراد بدنیا اومد گذاشتنش روی سینم ولی بچم خیلی نفساس بد بود گریه هم کرد وزنشم ۲۹۲۵ قد ۵۰ بود پشتشم که جفت اومد بیرون زیاد درد نداشت زور زدم اونم اوک شد ساعت ۲ بود که همه رفتن فقط خانم صفایی با سال دومی موند بخیه زدن ۲۰ دقیقه اونم تموم شد همسرم بهم کیک و ابمیوه داد و پسته و خرما منم خیلی سرحال بود بخیه هارو هم اصلا حسی نداشتم
همسرم یه ربع به سه رفت به مامانم خبر بده که بیاد منو میخان ببرن بخش محمد آراد هم قرار بود چون من متفورمین میخوردم ببرش فردا بیارنش بعد یه خانمه دیگه هم بود ۳۸ هفته بود اونو اسپینال کردن ولی از ساعت ۲ بالا سرش بودن تا ۴ که بچش بدنیا بیاد
مامان ویهان* مامان ویهان* ۳ ماهگی
زایمان طبیعی
پارت ششم: یعنی تمام پرسنل میومدن بالا سرم تمام خدماتی‌ها دلشون برام سوخته بود و همسرم دیگه طاقت نداشت منو ببینه داد زد گفت ببرینش سزارین هر چی شد به رضایت خودم که پرستار و دکتر گفتن خطرناکه نمیشه ببریم باید تحمل کنه این ۴ سانتو تموم میشه. همسرم دیگه داشت به گریه میفتاد حالش بد شد و رفت بیرون من دیگه نمیدونستم چیکار کنم فقط هر یک دقیقه که درد میومد سراغم داد میزدمااااا انقدر داد زده بودم صدام گرفته بود و گلوم میسوخت. دیگه چشمتون روز بد نبینه من از ۹ صبح بستری شدم تااااااا طرفای صبح پنجشنبه ساعت ۵ دکترم دوباره اومد بیمارستان. من دو بار رفتم توی وان اولین باری که رفتم عملا هیچ کاری نمیتونستم بکنم و فقط درد میکشیدم. یکم برام بهتر بود ولی اونجا چون ۶ سانت بودم بااااید یکم حرکت میزدم سر بچه میومد پایین تر که نمیتونستم یک ساعت تو وان موندم بعدش اومدم بیرون سر گیجه گرفتم سرم زدن دو تا سرم بهم وصل بود دیگه دکترم اینجا بالاسرم بود منتش کردم تو روخدا یچیزی بزنید دردم آروم بشه دیگه شیاف گذاشتن برام و توی سرم مخدر ریختن من منگ شدم بین درد خواب میرفتم و چشمام باز نمیشد. پرستارم گفت اینطوری پیش بری سه روز باید درد بکشی مسکن نخواه تحمل کن تموم بشه. من نمیتونستم دیگه اجازه نمیدادم معاینه کنن دیگه حس میکردم دارم می‌میرم و فقط نگران بچه بودم که اذیت نشه آخه خودم توی عذاب بودم پرستارم تقریبا همسن خودم بود دیگه انقدر بیچاره با من راه میومد من همه چی بهش میگفتم دیگه نزدیک بود بزن بزن کنیم😂 با اینکه از دکترمم برام بهتر بود.