۹ پاسخ

اره کاش همیشه یه نسخه بغلیشون رو می‌داشتیم
دلم تنگه از الان

چش رو هم بذاری باید لوازم التحریر بخری راهیش کنی مدرسه
بعد یهو میبینی عه شیشم تموم کرده
عه رفته دور دوم
عه سربازی
عه ....
اصلا این عمره که میره

دقیقا امروز فکرای منو نوشتی
منم داشتم اتاقشو جمع میکردم دیدم لباسای نوزدایش چقدر کوچیکه
چقدر اون دوران سخت گذشت و فک میکردم زنده نمی‌مونم با اینهمه بیخابی

اوم درسته

عزیزدلم🥺

من اینقد بخاطر الرژیش اذیت شدم و الان مصیبت دارم دوست دارم زودتر بزرگ شه اصلا شیرینی بچه داریو نفهمبدم و دیگه هم تصمیم به بچه دار شدن ندارم

اره بهار من یادمه اتفاقا یکی دوتا تاپیک با همچین مضمونی زده بودی کی میشه بچم 4 ماهش بشه ... چرا من فکرمیکردم بچه ۶ ماهه خیلی بزرگه و یکم راحتتره و... که من میخوندم میدیدم همون فکرا و دغدغه های اونروز من بود و بخودم میگفتم خب پس فقط من نیستم

منم خیلی دلم براش تن‌گ میشه حتی مواقعی که بغلش میکنم بیشتر دلم براش تنگ میشه. هم دوست دارم این روزای سخت بگذره و بزرگ بشه هم دوست دارم تواین سنش بمونه. خیلی شیرینه الان

خداحفظش کنه 🫀

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۱۶ ماهگی
بارداری
زایمان
زایمان
بچه
ای کاش خانما برا خودخواهی خودشون برا اینکه سرشون گرم باشه دورشون شلوغ باشه بچه نیارن
میبینم ی عده از دکتر بردن بچه از لباس پوشیدنش از غذای خوب خوردنش میزنن چون واقعا ندارن ولی باز فکر ی بچه دیگه ان چرا زندگی آینده بچه ها رو خراب کنیم وقتی نداریم وقتی نمی‌تونیم ب بچه رسیدگی کنیم این برا اون دسته عزیزانی ک بدون فکر بچه میخوان خودمون تو حسر ت خیلی چیزا موندیم چرا باید بچه هامون تو فقر و بدبختی و نداری ما بزرگ بشن مگه اونا گفتن مارو بدنیا بیارید عزیزان منظورم همه نیست اونایی ک شرایط ندارن باز بچه دومی و سومی میخوان ما الان زمان گذشته نیستیم ی بچه رو با لباس کهنه بزرگ میکردن یا با غذای ناچیز و خیلی چیزهای دیگه الان بچه ها همه چی می‌خوان این میگفتن بچه با خودش روزی میاره بخدا برا زمان قدیم بود اون موقع گرونی بیداد نمی‌کرد در ضمن همون موقع هم خیلی معتقد بودن وگرنه هر بچه ای بیاری باید خرجشو بدی از کجا میخواد اون بچه پول بیاره؟؟؟؟
بچه های زمان قدیم با الان زمین تا آسمون فرق دارن اون موقع حتی کسی فقیر بود می‌تونست ده تا بچه رو هندل کنه ولی الان کسی نداشته باشه یکی رو هم نمیتونه خودتون رو گول نزنید
عزیزان با کس خاصی نبودم کلی گفتم چیزی که به درکش رسیدم رو به زبون آوردم
بارداری بارداری
زایمان زایمان زایمان
بچه بچه بچه
مامان 💕دلوین💕 مامان 💕دلوین💕 ۲ سالگی
قبل اینکه دلوین به دنیا بیاد یه کربه کوچولو رو دیدم دست یه معتاد به زور نجاتش دادم از چنگش در اوردم شده بود پوست و استخون نزادش پرشین بود شده غذا خودم خوب نخورم ولی بهترین مارک غذا رو خریدم براش بهترین دکترا همه جب براش فراهم بود همه کسم بود بخدا مثل یه ادم مینشست ب حرقام گوش میداد ناراحت بودم میومد سرش میزاشت رو‌واهام😭حامله که شدم اون دو سال و نیمش شده بود بخدا تو حاملگی میومد ناز میداد شکمم..یک شب قبل حاملگی خالم قرار بود بیاد پیش دخترم تا ۲ ماه بمونه چون خیلی بلده بچه بزرگ کرده گفت اگه برفی باشه من نمیام چون بچه رو چنگ میزنه گاز میگیره ولی اون خیلیییی اروم بود منم شب قبل زایمانم امانت دادم به یکی از دوستام که خودش دوتا گربه ماده داره...بعد چند وفت دیدم اونجا حالش بهتره دوتا زن داره پیش خانوادشه بالاخره خوشحال تره و الان یک سال و پنج ماهه پیشک نیست🥲امروز دوستم برام عکس فرستاد که ۴ تا. ۱۰ روز پیش بچه اورده یکی از زناش یه زن دیگش ۶ تا امروز😭اینقدر گریه و ذوق کردم انگار باز خودم زاییدم😂😭خیلی کوچولو و خوشگلن میخوام اون کرمیه رو بردارم🥲
گربه خودم رو تو کامنتمیزارم
مامان سید حسین مامان سید حسین ۲ سالگی
مامانا اینو بخونین ببینین شما جای من بودین چه رفتاری میکردین؟
من شاغلم ۳ روز در هفته میزم سر کار ۴ روز دیگه خونه ام بعد اون ۳ روز که میرم سر کار ۲ روزشو بچه رو میزارم خونه مادرشوهرم ۱ روزشم خونه مامانم بعد ۱ ماه پیش اسباب کشی داشتم مامانم اومده بود کمکم مادرشوهرم بچه مو گذاشته بودم خونش نگه میداشت تقریبا ۱ هفته درست و حسابی پسرم پیشم نبود حالا گذشت و گذشت چند روز پیش رفتم خونه دختر خاله مادرشوهرم که باهاش تقریبا نزدیک و صمیمی هستن بعد اون روانشناسه من راجب اوتیسم و اینا صحبت کردم که نگرانم پسرم داشته باشه اونم گفت نه من رفتارشو میبینم عادیه ولی این بده که بچه همش اینور اونوره😐حالا منو بگی تعجب کردم یهو اینو گفت بعد منم گفتم خیلی اینور اونور نیست فقط روزایی که سر کارمه و چند وقت پیش که اسباب کشی داشتم که نمیتونستم نگهش دارم
بعد یه جوری حرف میزد که انگار بچه من همش پیشم نیست بعد میگفت بچه رو بهضی شبا پیش خودت بخوابون خونه خودتون باشه 🫠حالا هی من میگفتم بابا بچه من بیشتر پبش خودمه هی یه جوری رفتار میکرد که نه 🫤بعد یهو دخترش برگشت گفت آره چند روز پیش که جاریت اینجا بود گفت حسین خونه شو نمیشناسه فک میکنه خونه بابا بزرگش خونشونه😑که حالا بعدا مشخص شد جاری من نگفته و خود اونا گفتن . حالا دیشبم مادرشوهرم دعوتشون کرده بود یهو شوهر همون دختر خاله گفت که خوب شد بچه رو امروز نگه داشتین مادرشوهرت مهمونی داشته🤦🏻‍♀️یعنی انقدر حرص کردم که نگو 🥴این همه آدم که ۶ روز هفته کار میکنن یعنی آدم باید اینجوری باهاشون برخورد کنه و قضاوت کنه😓