۷ پاسخ

تو یه مادرقوی هستی🥰💜

الهی شکرر عزیزمممم چقدر عالی و خوب چقد خوبه که حس قشنگت رو با ما در میون گذاشتی، و راستش منم کلی حس خوب گرفتم ازت😍🥰😘

آفرین عزیز دلم ما همه مادران قدرتمندی هستیم گلم
همیشه خودت و دوست داشته باش گلم چون یک مادر مهربان و یک زن قدرتمند هستی عزیز دلم

عالیه خدا خودش به ادم‌کمک میکنه.منم گاهی برام عجیب بود سر بچه اولم چطور از پس بعضی چیزا براومدم

خیلی خوبه

من روزای اول یارا گریه میگرد منم پا به پاش بقیه هم منو مسخره میکرد کلا برای همه چیزش گریه میگردم برای تست زردی برای زیر نور مهتابی اما الان میخوره زمین گریه میکنه با ارامش‌بغلش میکنم بوسش مییکنم همه اش مال بی تجربگی امون بود انشالله خونت زود تکمیل بشه بری میفهمی هیچ جا خونه خودم آدم نمیشه

دعا کنید خونم خیلی زود تکمیل بشه دو ساله در انتظارم....

سوال های مرتبط

مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۵
درباره ماساژ رحمی هم بگم ک برای من یه بار تو ریکاوری انجام دادن ک چون بی حسیم داشت میرفت متوجه میشدم و‌ یه مقدار اذیت شدم یه بارم وقتی اوردنم بخش انجام دادن ک خیلییی درد داشت ولی دردش فقط همون لحظه بود
اولین راه رفتنم برای من وحشتناک بود اصلا نمیتونستم رو پاهام وایسم به زور چند قدم رفتم برگشتم ولی دیگه از سری بعد خودم‌ پاشدم راه رفتم و تقریبا هربار ک میرفتم دردم کمتر از قبل میشد
و یه چیز جالب اینکه من اصلا سردرد بعد سزارین نگرفتم با اون حال ک از تو همون ریکاوری هی سرمو تکون دادم و ۴ ساعت بعد عملم شروع کردم به مایعات خوردن و صحبت کردن و سر تکون دادن ولی اصلا سردرد نشدم ک از این بابت خیلی خوشحالم
و اینکه بعد عمل من واقعا خیلییی درد داشتم جوریکه گریه میکردم از درد ولی فقط تا دو روز اینجوری بودم و بعد ۳-۴ روز میتونستم کم کم پاشم کارامو کنم که اصلا فکر نمیکردم به این زودی بتونم سرپا شم
درکل اگه صدبارم برگردم عقب انتخابم سزارینه
با وجود همه دردا خیلی راضی بودم و اصلا پشیمون نیستم ،با وجود اون اتفاق و شوکی ک بهم وارد شد بازم اون روز خیلی روز قشنگی بود برام🥲✨
و از من به شما نصیحت از لحظه به لحظه‌اش لذت ببرید ک بعد دلتون خیلی تنگ میشه🥹💗


فرزندپروری/زایمان/سزارین/نوزاد/طبیعی/پوشک/شیرخشک
مامان کیاشا مامان کیاشا ۵ ماهگی
‎ خالی کرده بود بعد روز دوم سردرد و سرگیجع تهوع اومد سراغم در حدی داشتم کور میشدم تا دستشویی نمیتونستم برم سرم داشت منفجر می‌شد مجبور بودم بشینم شیر بدم با همون دردا حتی نمیتونستم راه برم با اقا مادربزرگم راه میرفتم یک هفته تحمل کردم ت این یه هفته دوبار بیمارستانی شدم دفعه اخر بستری شدم به مدت دوشب بعد دو شب اومدم خونه بازم درد داشتم اما بهتر بودم رفته رفته خوب شدم اما خیلی اذیت شدم خیلی زجر کشیدم افسردگی ام گرفته بودم اما شوهرم نمیفهمید ما مرتب باهم دعوا میکردیم بعضی وقتا بخاطر بچه بعضی وقتا ام بخاطر دوری از هم چون عادت نداشتیم در مجموع شوهرم درست درمون درکم نکرد کمکم نکرد هنوز رو دلمه
‎از روزی زایمان کردم فقط ده شب کنار هم خابیدیم بقیش جدا خیلی رفت امدش با خانوادش زیاد شده خیلی وابسته خواهرش شده تحت تاثیرش قرار گرفته در حدی میبینتش نیشش باز میشه تو جمع میره کنار اون روزا خیلی زنگش میزنه منم ازش خوشم نمیاد خیلی اون چیتان پیتانه البته دست کمی من از اون ندارم اما میترسم از اینکه نگاه اون کنه اون از من تو لباس پوشیدن زیبایی بهتر من ببینه
‎مثلا اون خیلی لباس می‌خره هر چیم مسخره میاد نشون شوهر من میده شوهر منم تعریف میکنه خب منم طبیعیه یکم حسودی کنم تا من میخام یه چیز بخرم اقام بهم پول نمیده
کولیک رفلاکس بخیه ختنه پوشک سرما خوردگی