۱۱ پاسخ

وای عزیزم چقدر سختی کشیدی انگار بیمارستان خونه‌ت شده😅 ولی جدی الان سلامتیت از همه چی مهم‌تره
واسه بخیه هات حتما برو که راحت شی از این درد 😢

ی دیقه اروم بگیر کم برو بیمارستان 😂😂

واقعا بارداری سختی داشتی

سلام گلم خوبید.
من گلدوزی یاد گرفتم و میتونم دیوارکوب تولد و سالگرد ازدواج و...گیرمو کش مو بند عینک رومیزی جانماز گلدوزی شده باقیمت مناسب درست کنم.ممنون میشم ازم حمایت کنید میخوام ازین هنر کسب درامد کنم.
کلی نمونه کار و خرید و رضایت مشتری مادران گهواره همینجا قسمت سوالام برای اطمینانتون هست

تصویر

چرا کورتاژ

تو اون بیمارستانو پول دار کردی نرو دیگ

بلا ازت دور باشه،واسه منم درد میکنه،بخاطر کار کردن و بغل کردن بچست

برا چی کورتاژ شدی عزیزم

عزیزمم🫂😂

خدانکنه عزیزم
ایشالا بخیر و سلامتی میگذره و چیز خاصی نیست

ای وای من
کدوم بیمارستان میرید عزیزم؟
انشالله بخیر بگذره

سوال های مرتبط

مامان فندقم👶🏻💙 مامان فندقم👶🏻💙 ۱۱ ماهگی
شروع تجربه سزارین با دکتر سروگل شهریور بیمارستان پیوند:
من یک هفته قبل از سزارین رفتم آخرین چکاب و پرداخت دستمزد دکتر برا عمل تاریخو بهم داد برا ۱۴۰۴/۶/۳ یک هفته گذشت و گفتن که ساعت شش صبح بیمارستان باش ما هم دوشنبه ساعت شش صبح با یه استرس وحشدناک رفتیم بیمارستان فرستادن بخش زنان برا کارهای پرونده اینا رفتیم اونجا تا تماهنگی ها انجام شده و سنو ها و پرونده رو تشکیل دادن و گفتم برید داروخونه پک زایمانو بگیرین بعد لباسش رو پوشیدم و فرستادن تو یه اتاق ک اونجا نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و میخواستن سوند ادرار رو وصل کنن ک اونجا اجازه ندادم چون از قبل به دکتر گفتم بعد بیحسی بزنین برام بعد یه حدود نیم شاعت اینا با ویلچر بردن بخش اتاق عمل وای که نگم از استرس وحشدناکی که داشتم اونجا تو اتاق انتظار گفتن باید بمونی نوبتی برید عمل دو نفر بودیم عمل اول تموم شد و منو صدا زدن بردن اتاق عمل نگم از ویوی قشنگ اتاق عمل و فضای بیرونش حس خوبی داشت بعد نشستم رو تخت میخواستن سوزن بیحسی رو بزنن یه مرد بود تو اتاق عمل و بقیه همه خانم بودن داشتن با بتادین کمرم رو ضد عفونی میکردن یه لحظه حس کردم که کمرم گرم شد گفتم کمرم داغ شد که گفتن مال بیحسیه گفتم مگه زدین سوزنه رو گفتن اره مگه نفهمیدی و گفتن سریع دراز بکش یه دو دقیقه موندن و سوند ادرار رو گذاشتن برام که دیگه بیحس شدم و حالیم نبود
دوستان من اکانتم مسدود شد و برا یادگاری دوباره تو اکانت جدیدم خاطراتمو نوشتم
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۷ ماهگی
پارت ۶
ولی بازم با خانواده خودم بحثم شد سر بچه
کلا روحیم بهم ریخته بود استرسی شده بودم
سر همه چیز گریه میکردم
بعد دوماه که آخرین بار بود رفتم آی یو آی رفتیم برای آی وی اف تبریز
ولی اصلا امید نداشتم ۲ سال کامل تحت نظر دکتر اسماعیل زاده بودم خیلی خستم کرد😮‍💨
چون سریع عمل نمیکرد هی برام آمپول دور ناف و عضانی و قرص مینوشت هی میخوردم کارم شده بود فقط قرص خوردن
کل بدنم پف کرده بود عذر میخوام عین بوشکه شده بودم 😶‍🌫️
بعد دوسال بهم گفت بیا برای تخمک کشی
ناشتا بیا
اون روز واقعا استرس داشتم میترسیدم بی دلیل 🫠
رفتم اتاق عمل
مادرشوهر و همسرم پشت اتاق عمل منتظر موندن
منو بیهوش کردن دیگه چیزی نفهمیدم وقتی به هوش اومدم فقط ۱۰ دقیقه طول کشیده بود اصلا درد اینا نداشتم فقط گیچ بودم اوکم بخاطر آمپول بیهوشی🙂‍↔️🙂‍↕️
همسرمم رفته بود برای آزمایش اسپرم
دکار بهم گفت یکماه دیگه بیا تا اون موقع اسپرم و تخمک هارو لقاح میدیم ببینیم جنین به وجود میاد یا نه
یک ماه دیگه رفتم از اتاق جنین شناسی پرسیدم گفتن ۲۰ عدد تخمک کاملا سالم داشتی ولی اسپرم همسرت خیلی غیرعادیه
از ۲۰ عدد تخمک سالم فقط یکی به زور جنین شده بود
که اون بعد ۲۰ روز خراب شده بود 🥺🥺🥺
دکتر گفت که بازم باید تخمک کشی کنی
گفتم باشه ولی اینبار یکم سریع عمل کنید
گفت باشه بازم این دارو هارو بخور یک ماه دیگه بیا برای تخمک کشی
اون موقع بازم رفتم اتاق عمل با این نتیچه که ۱۵ عدد تخمک سالم داشتم ۳ عدد تخمک پوچ که با لقاح ۳ عدد جنین تشکیل شد 🥰
دکترم گفت ۲۰ روز دیگه بیا انتقال
منم یه صبحانه سبک خوردم صبح زود راهی تبریز شدیم رفتم اتاق عمل اینبار بیهوشی نبود مثل یه معاینه بود با این تفاوت که مثانه باید پر باشه
مامان پارسا مامان پارسا ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان وحشتناک 😁
شب قبل زایمان بدون استرس خوابیدم ‌ صبح ساعت شش بیدار شدم رفتم بیمارستان پرونده تشکیل دادم و رفتم برای سزارین اختیاری. بیمارستانم خصوصی بود با یه دکتر معروف. لباسامو عوض کردم رفتم بلوک زایمان اومدن برلی وصل کردن سوند ، یهو دیدم قیافه ی ماما آشناست فامیلیشو نگاه کردم دیدم هم فامیلی خودمه ، خلاصه کاشف به عمل اومد نوه عموی بابامه‌ . منم قشنگ پاهامو باز کردم سوند وصل کنه 😂 گفتم ببخشیداااا گفت نه ما عادت داریم 😁
حدود یک ساعتی بلوک زایمان بودم بعد اومدن گفتن بریم اتاق عمل ، وارد اتاق شدم یه لحظه استرس تمام وجودمو گرفت. پرستار و ماما و دکتر باهام شوخی میکردن تا استرس نگیرم . اومدن آمپول بی حسی به کمرم زدن که خداییش درد نداشت ولی داستان از اینحا شروع میشههههه....
دیدم دکتر بسم الله گفت شروع کنه ، گفتم من بی حس نشدما! متخخصص بیهوشی گفت پاهاتو ببر بالا ببینم بردم گفت فلانی بیا یه آمپول بزن داخل سرم ، آقا اینا آمپول رو زدن اصلا مهلت ندادن اثر کنه من گفتم من هنوزم حس دارمااا که گفتن نه الان بی حس میشی و شروع کردن.
بقبه کامنت