۷ پاسخ

برعکس پسر منه کلا باباش باشه من غیب میشم

باز دختر من ب شدت وابسته شوهرمه وقتی میره سر کار تا شب ک بر میگرده 10بار زنگ میزنه میگه بابا بیا

احتمالا باباشو کم میبینه برا همین وابسته ست به شما

عیییییییین کیارش

عزیزم برنامه میلی رو داری؟

وای اینجوری خیلی بده .به شوهرت بگو بعضی وقتا یه اسباب بازی کوچیک براش بخره تا خوشحال شه شاید اینجوری با باباش جور شه

دقیقا اهورا هم اینجوریه ب اضافه اینک حتی شبا تو جای خودش نمی‌خوابه میخوابونمش سرجاش ده دقیقه نمیشه پا میشه میاد تو بغلم تاااااصبح رو دستم می‌خوابه 😮‍💨😮‍💨

سوال های مرتبط

مامان پارسا مامان پارسا ۱ سالگی
مامانا میشه لطفا به من کمک کنید؟ من واقعا نمیدونم‌چه کنم؟ من از خانوادم دور زندگی‌میکنم، برای همین پسرم رو تنهایی دارم بزرگ میکنم. یعنی فقط من هستم و باباش. گهگاهیی مهمونی میریم و همین رفت و آمدهای معمولی. بیرون میبریمش، پارک میبریمش، من از صبح تا شب که باهاش تنهام، بازی میکنم، براش غذا میپزم، میخوابونمش، کتاب میخونم براش، کلی باهاش کارای مشارکتی میکنم. هر یکی دو ماه یه بار هم میرم خونه مامانم اینا و یک هفته پیششون میمیونم. ولی پسر من بیش از حد تصور وابستس بهشون. اونارو که میبینه دیگه انگار مامان یا بابا نداره. من صداش میکنم میترسه و بدو بدو میره بغلشون انگار مثلا میخوام دعواش کنم. درحالی که من اصلا تا حالا دعواش نکردم. باباش رو که کلا نمیبینه. تا یه جایی این وابستگی طبیعیه ولی این فراتر از طبیعی وابسته هست بهشون. اصلا نمیتونم ازشون جداش کنم. مثلا مامانم میره حموم میشینه جلو در حموم گریه شدید که مادر بیاد. یعنی خلاصه بگم اونا بودنی نه تنها من، بلکه باباش رو هم نمیخواد. ما نگران این حجم از وابستگی و این نوع رفتار هستیم. تجربه مشابه دارین؟ میتونین راهنمایی کنین که باید چیکار کنم؟ من مخالف این نیستم که وابستشون نشه، ولی رفتار پسرم اینجوری میشه که انگار من و باباش رو آدمای ناامن میبینه. من کم آوردم دیگه
مامان الیار مامان الیار ۲ سالگی
مامانا دیروز پسرم شارژر گوشی رو پرت کرد سمت باباش ینی اگه باباش سرشو کج‌نمیکرد چشمش کور شده بود شارژر دقیقا خورد یه قیمت پشت پلک شوهرم بخیه داره از قبل خورده به اون بخیه سربازکرده و کلی خون اومده و ورم کرده شوهرم فقط از درد ناله کرد هیچی به پسرم نگفت ولی من ناخوداگاه وفتی خون رو دیدم جیغ زدم سر پسرم که ببین چیکار کردی پسرم هم خون رو که دید ترسید اومد بغلم باگریه فقط میگفت پرت کردم پرت کردم دیدم خیلی ترسیده گفتم چیزی نیس الان خوب میشه... حالا از دیروز پسرم خیلی کسله حس میکنم ناراحته یا اینکه دعوای من روی روحیش تاثیر گذاشته با صبح سرکاربودم وقتی اومدم مامانم پسرمو اورد خونه همین که درو باز کردم به روش گفت بابا خوب میشه؟
یا اینکه باباش رو نگاه میکنه اثر اون ضربه هنوز خوب نشده بغض میکنه... چیکار کنیم از سرش بیفته این ناراحتی؟!
موتور سواری خیلی دوست داره باباش میگه غروب با موتور ببریمش پارک که این موضوع یادش بره... ولی من بعید میدونم چون از صبح که باباشو ندیده بود باز تا اومد خونه ناراحت باباش بود...