۹ پاسخ

حالا من خودم هی به دکتر میگم ازمایش بنویس
۲ دقیقه گریه کنه طوری نیست
مهم اینه ازمایش بگیره ببینند مشکل داره یا نه
حالا خود دکتر میگفت چرا هی میگی بنویسم میگفت سوراخش نکن گناه داره
منم گفتم شما بنویس
که‌نوشت و فهمیدم این‌همه پیگیر بودم آخرش یه مشکلی داشت
همچین میگن سوراخ انگار شمشیر میخوایم بزنیم
بابا جمع کنید

دخترمنم قدووزنش عالی بود اما کمخونی مینوره ،البته آزمایشی ک من نشون سه تادکتردادم گفتن آزمایشای اول هم داری باید بیاری نشون دادم و به قطع یقین هرسه تامیگن امکان نداره این آزمایش برادخترم باشه و بخاطراینکه بپه اذیت نشه دوسالگی مجدد آزمایش بایدبده ،دخترمن زردی داشت وزردیش قطع نمیشد خیلی آزمایش گرفتن ازش بخاطر آزمایشای قبل میگن

ومن چقد گریه کردم یه شب تاصبح که دخترمن کمخونی داره اونم به این شدت ومن نمیدونستم وآینده ای داره ک میخوادمادربشه و آیامن هستم یانه ،وقتی پیش دکتر رفتم گریه میکردم وحرف میزدم و همسرم ریلکس میگفت مینوره دیگه ،چندتادکتردیگه هم بردم یکی ازدکترا گفت مینور اکه رسیدگی بشه تادوسالگی قابل درمانه وفقط باید غذاهای خون سازداد تاکیدبه گوشت گوسفند داشت

من پسرمو نبردم چون ب علت تشنج با تب بستریش کردن اونجا گفتن هیچ مشکلی نداره ولی میخوام ببرمش

من خودم به یکی از مادرای گهواره گفتم دکتر گفته باید چکاپ یک سالگی بدن درجواب گفت دکترا فقط درس خوندن تجربه ندارن 😒😒😒

دقیقا جزو واجباته🫠🤍🌿من خودمم سالی یکبار چکاب کلی میدم

منم بردم یک سال چکاپ .شما چرا نبردی یک سالگی ؟

من پسرم ۶ماهگی ویتامین دی خوب بود یکسالگی ولی کم داشت

من ۶ماهگی و یکسالگی آزمایش بردمش و ۲سالگی م می خوام ببرم

بچه که جای خود از نظر من خود ادم بزرگاهم سالی یه بار باید چکاپ بدن

سوال های مرتبط

مامان ویا🩷 مامان ویا🩷 ۲ سالگی
با اختلاف مادر بودن سخت ترینه
چون تحت هیچ شرایطی نمیتونی بیخیالش بشی حتی تو بدترین حال
از دیشب حالم بد بود مسموم شدم یه ثانیه تا صب نخابیده بودم داشتم از درد میمررردم صب رفتم خونه مامانم یکم بچمو نگه داره بتونم استراحت کنم اونم کلا دو ساعت گرفتش ک من اینقدر حالم بد بود نمیتونستم بخابم بعدم گفت بچت اذیت میکنه
و منم مجبور شدم با حال داغووونم خودم نگهش دارم فقطم میخاست بغل بشه و گریه میکرد دیگه در نهایت دیدم اگ بخام بغلش کنم ممکنه دوتایی بخوریم زمین خطرناک تر و چون نمیتونستم رو پام بمونم فقط با گوشی یوتیوب کیدزز گذاشتم ک بزاره سرمو بزارم رو بالشت
شاید هرکی از دور میدید میگفت چه مادر بدی راحت گوشی داده دستش ولی من اون لحظه واقعا داغووونم بودم چقد گریه کردم امروز ب حال خودم و دخترم در نهایتم فقط کافیه بگی خستم همونایی ک حاضر نشدن بچمو نگه دارن ک حتی یه دکتر برم راحت قضاوتم میکنن و میگن ناشکری نکن
امروز فهمیدم اگ نباشم هیچکس حوصله دخترمو نداره و واسه همینم نشستم کلی زار زار گریه کردم
دیگ دلم نمیخاد ببرمش پیش حانواده هامون چون وقتی داشتم از درد جوون میدادم نگهش نداشتن فقط میخان موقعی ک سرحاله یکم باهاش بازی کنن همین انگار بچم اسباب بازی واسشون
به نظر شما هم مادر بودن خیلی سخته؟؟؟!!!!😔