۳ پاسخ

من که ناخوداگاه فکرای منفی می‌ریزه تو سرم. جوری که نفسم بند میاد و باید سریع خودمو برسونم تراس هوا بخورم .
یه حمام ساده نمیتونم برم چون نفسم بند میاد .نه که از مشکل تنفسی باشه ها . یه ترسه .
ترس اتاق عمل رو که نگم دیگه .تا اسم حمام و اتاق عمل میاد حالم بد میشه . حال روحیم .
خدا خودش به خیر بگذرونه برای هممون .این چند وقت باقی مونده رو

بیشتر ترسم از زایمان شب و روز فکر میکنم پدرم در اومد

بخدا منم همینجوری هستم

سوال های مرتبط

مامان دوقلوها 💗💗 مامان دوقلوها 💗💗 ۲ ماهگی
ده روز گذشت... سخت سخت شیرین و لذت بخش
هر روزش و پاشدم و دستم و رو زانوهام گذاشتم و بخودم گفتم ( من قوی...)
من قوی نیستم این روزا😭من چینی بند زدم ک هر روزی ک گذشت ی گوشه ی جایی گریه کردم...
من اگه مامانم سالم بود که این همه تنهایی نداشتم😭 زن تازه زایمان کرده ک هی غذای مونده روزای قبل و نمیخوره😭 من کل دوران ivf و تنهایی گذروندم دوران حاملگی و استراحت و تنهایی گذروندم اما این دوره رو کم اوردم با بند بند وجودم مادرم و میخوام ک سالم باشه کنارم باشه😭
😭امروز وقتی ب مامانم گفتم هرکی میاد اینجا مثلا برای کمک جحتی ی غذا برام نمیزاره همش غذاهای مونده قبله و فقط یکم کار بچه رو انجام میدن دوتایی واسه بخت سیاهمون گریه کردیم اون واسه دخترش ک داره تنهایی زجر میکشه من برای جفتمون ک خسته اییم...
بخدا من از هیچکس توقع ندارم😭 ولی خوب منم کم میارم خسته میشم ۱۰ روزه یا بیمارستانم یا nicu یا بخش نوزادان درد زایمان خودم تنهایی خودم. وقتی تو بخش نوزادان زنا با ماماناشون یا همراهاشون بودن دلم میخواست وسط همونجا خودم و بغل کنم بگم تو تنهایی میتونی...وقتی ماماناشون نگران خستگی بچشون بودن میگفتن تو بخواب ما هستیم قلبم از حس شکست خورد میشد... وقتی پرستار دلش برام سوخت گفت من نیم ساعت بچت و دارم تو فقط یکم برو بخواب فهمیدم من بیچاره ترین ادم زمینم.... ولی فقط به عشق بچه هام ادامه میدم ... می ایستم...شاید شد