۶ پاسخ

میدونم سخته
ولی قدر مادربزرگت رو بدون
مادربزرگ یک نعمتیه برای خودش
تاهستن هواشونو داشته باش
ما از این نعمت محرومیم

خدامادربزرگتوبرات حفظ کنه وقتی هستن قدرشونونمیدونیم وقتی میرن آدم احساس می کنه یک الماس داشته ازش گرفتن،مادربزرگ من این آخرا بی اختیاری ادارای و...گرفته بود حافظشوازدست داده بوداولش همه باجون دل مراقبت می کردن ولی دیگه آخراخسته شدم بودن ولی وقتی فوت کرد جای خالیش مثل یک حفره توقلبمون مونده

عزیزم خدا بهت حواب کارخیرتومیده شک نکن

اجرتون رو خدا بده ان شاالله
نعمتی هستن
دعاشون حافظ زندگی هامونه.
منم محرومم و حسابی دلم براش تنگ میشه.

کلا بیارین خونه خودتون اونجوری راحت ترین...
یا تنوع بدین هرچند روز خونه بکی بمونه هم واسه خودش تنوع میشه هم شما اذیت نمیشین و اینکه پیرزن اذیتی نداره...

خدا قوت بهت

سوال های مرتبط

مامان حسین کیان مامان حسین کیان ۶ سالگی
مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
بچه ها پیرو تاپیک قبلیم
می‌خوام عملکرد خودمو بهتون بگم باز شما هم نظرتون رو بدین
من اونجا کاری نکردم
و خب کلا هم آدمی نیستم که بخوام تمام مسائل رزا رو من حل کنم
چون قبول دارم که شکست ها هستن که آدم رو میسازن
و قرار نیست همه جا من باشم که مسائل رزا رو حل کنم
فقط تو ماشین تو راه برگشت گفتم چرا مامان شاد نبودی تو طبیعت؟ فرشته شادی رو ناراحت کردی( تاپیک بعدی قضیه فرشته شادی رو میگم)
بعد گفت خجالت می‌کشیدم از دوست آیناز
گفتم خیلی طبیعیه منم همسن تو بودم خجالت می‌کشیدم وقتی چند تا بچه باهم بازی می‌کردن برم پیششون
گفت جدی؟ چیکار میکردی؟؟
گفتم خب چند بار مثه تو نشستم و باهاشون بازی نکردم ولی خب دیدم اینجوری که بخوام خجالت بکشم بهم خوش نمی‌گذره!
پس سری بعد نفس عمیق کشیدمو رفتم گفتم چقد لباست قشنگه؛ یا مثلا گفتم بچه ها بیاین این بازی و ...
گفت خاله چی؟
گفتم نه خاله خجالت نمی کشید برای همین بیشتر بهش خوش میگذشت، منم یاد گرفتم کم کم خجالتم رو کنترل کنم
تا اینکه شب موقع خواب شد
و رزا قضیه رو برام تعریف کرد
بهش گفتم به نظرت بهتر نبود بجای اینکه بعدش بشینی غصه بخوری می‌رفتی یه قشنگتر پ بزرگ‌ترش رو درست میکردی؟
و شروع کردم به راه حل خواستن ازش
حسابی به مشکلش فکر کرد
و ده ها تا راه حل داد که همشون خیلی قشنگ بودن
بعد رفت نظر باباش رو هم پرسید
امروز هم می‌خوام یه نمایش باهاش بازی کنم مثل مانور که تو موقعیت بدونه چیکار کنه و گیج نشه
خیلی مهمه که بچه هارو با مهارت حل مسأله آشنا کنیم

شیرخشک نان
شیرخشک اپتامیل
شیرخشک گیگوز
مولفیکس
بی بی لند
شیشه شیر اونت
واکسن
نوزاد
زایمان طبیعی
سزارین
مامان حسین و سبحان مامان حسین و سبحان ۱۴ ماهگی
مامانا من دو تا بچه دارم یکی پنج سالشه یکی از چهار ماهشه هر روز تو خونه از صبح تا شب با بچه ها تنهام شوهرم ظهر میاد و باز می‌ره تا شب ساعت ۱۰ میاد دلم میخواد هر روز برم خونه مامانم پلی ناراحت میشن میگن بچه هات اذیت میکنند دیگه نمیرم هفته ای یکبار میرم و خونه مادر شوهر و خواهر شوهر هم کلا نه چون اصلا بهم رو نمی‌دن و بچه هامو اذیت میکنند فرق می‌زارم منم نمیرم کلا موندم تو خونه کاهی گریه میکنم از تنهایی کاش لااقل خونه ام ویلایی بود حیاطی چیزی داشتم البته آپارتمان حیاط داره ۴۰ متر ولی بازم تنهام الان باز گریه کردم از تنهایی دلم خیلی گرفته مادرم خیلی سنگ دره میگم بیام اونجا میگه نه بمون بچه هات بزرگ کن نمی‌خواد برا خواهرم فردا خاستکار میاد میگم مامان بزار الان بیام کمکت کنم مگه نمیگی کار دارم میگه نه نیا بمون بچه هات بزرگ کن یه خواهر هم دارم دو سال دیگه قراره کنکور بده به خاطر اون بابام و مامانم میگن زود زود نیا پسرت نمیزاره خواهرش درست بخونه خیلی دلم می‌شکنه از خرفاشون تو تنهایی گریه میکنم شما بگید من کجا برم خیلی تنها میمونم کاهی ماه ها میشه تو خونه میمونم میترسم افسرده شدم که فکر کنم شدم پسرمم خیلی شلوغه خیلی بیش از حد اذیتم می‌کنه
مامان حسین کیان مامان حسین کیان ۶ سالگی
سلام مامانای مهربون عصرتون بخیر خوبین حسین جانم ۶ سالشه دیروز که باپدرش رفته بود بیرون یه جا سوییچی خریده بود بعد امروز رفت توی بالکن دید بچه ها توی کوچه ان بازی میکنن گفت منم برم گفتم برو رفت گفت جا سویچیمم میبرم به دوستام نشون بدم گفتم ببر بعد که رفت منم از بالا داشتم نگاش میکردم دیدم جا سویجی دست پسر همسایه مون هست حالا نمیدونم خود پسرم داده یا پسره گرفتم بعد دیدم چند بار هی پسرم رفت نزدیکش که ازش بگیره پسر نداد هی برگشت عقب دوباره پسر اون وسیله ارزش نداره دوست دارم پسرم یاد بگیره بلد باشه وقتی وسیله ای رو که مال خودش به کسی داد دوباره بتونه بگیره و اینکه توی دوست یابی خیلی ضعیفه من سعی میکنم روزی دوساعت باهاش بازی کنم همسرم که اصلا باهاش بازی نمیکنه منم انتطاری ازش ندارم چون ۵صبح میره تا ۵ غروب فقط بلد بگه بیا بشین کارتون ببین یا گوشیشو بده دستش منم باهاش بازی می‌کنم واقعا سخته چون پسر کوچیکم هم سن اضطراب جداییشه همش گریه میکنه منم همش بغل میکنم که با پسر بزرگم بازی کنم و حسین اصلا با خودش بازی نمیکنه و خیل عصبیه زود قهر میکنه میگم حالا بازی ما تموم شد خودت بازی کن گریه میکنه و بشدت بد غذاست و انگار بترسه خجالت بکشه خیلی آروم حرف میزنه کسی نمیشنوه و بردمش باشگاه توی زمستون هوا سرد دو ماه بردم راهم هم دور بود پسر کوچیکم رو بغل میکردم می‌بردم اصلا تلاش نمی‌کرد هیچی یاد نگرفت