۴ پاسخ

پدر و مادر ندارن علی اصغر؟
به اونها میگفتی نه به خود بچه

خب باید به شوهرت بگی به پدر و مادر ه پسره بچه

امشب شوهرم گفت فردا بهش میگم خیلی رو در آورده ( خیلی پرو شده ) مشکل اینجاست با زبون نرم حرف میزنه من جدی هستم اما شوهرم ارومه ریلکس حرف میزنه

پیراهن بچه ام رو پاره کرد اشتباه تایپ شده

سوال های مرتبط

مامان رایان مامان رایان ۵ سالگی
خیلی ناراحتم قبلا هم اینجا گفتم ک ی خواهر زاده دارم ۱۰ سالشع خیلی پررو و وحشیه یعنی حرف ک میزنه با داد داد .
ی ماه پیش گفتم ک چیکار میکرد با پسرم و آخرش شلوارش رو کشید پایین جیششو پاچید رومون .
دیشبم بیرون بودیم ی سر رفتیم خونه مانانم دست من باشه سالی ی بار میرم ب خدا پسرم ول کن نمیشه هر دوماهیی ی نیم ساعت میریم خونشون . اینم اونجا بود ب پسرم میگفت کور عینکی پیش باباش هیچی نگفتم .
الان با مامانم کار واجب داشتم گوشیش خاموش بود مجبور شدم تنها خودم ی لحظه برم و بیام این اونجا بود خودمو فوش میداد هل میداد بزو بیرون از اینجا من اصلا ب صورت این نگاهم نمیکردما رفتم با مامانم کار داشتم عجله ای .
باز هلم میداد هیچی هیچی حداشاهده نگفتم آخر سر گفت پسر کورت رو نیاوردی پسرت کوچیک مونده نمیدونم چی در حالیکه پسرم نسبت ب هم سن و سالاش قدش بلنده ها .
دیگه نتونستم اینجا هیچی نگم گفتم کور باشه هر چی باشه منو باباش رو سرمون نگهش داشتیم حق نداری از این ب بد اینطوری بگی توام خیلی بی شخصیتی اصلا مثل بچه های شهری نیستی تو ببینیم آینده چی میشی پسر من هر چی باشه سرجاش نشسته آزارش ب مورچه نمیرسه مثل تو آزارش ب مردم نمیرسه .
اون ساختمون ک میشینن از دست این آسی هستن مدرسه هر سال ده بار میندازه بیرون بهشو . ب دخترای مردم تو خیابون میگه قصد ازدواج داری .
اومدم خونه ی ساعته اعصابم خورد و از طرفی میگم چرا اینارو گفتم بهش
مامان ☔🌈دختر بهار 🌸 مامان ☔🌈دختر بهار 🌸 ۵ سالگی
خدا می‌دونه من چقدر حساسم رو بچه ها همیشه جلو راهم چیزی میزاره که تا مدت ها اعصابم خورد بشه
امروز ظهر که رفتم دنبال دخترم از مهد بیارمش همین جوری که منتظر بودیم ی آقایی هم اومد که برای من نا آشنا بود خلاصه مشخص شد فامیل یکی از هم کلاسی های دخترم اومده دنبالش بچه ها رو که مربی تحویل داد دیدم این دختر بچه دلش نمی‌خواد با اون آقاهه بره مربی گفت دخترم مامانت تماس گرفته باید با این آقا بری بچه ام خجالت کشیده رفت سمت آقاهه ولی من قشنگ حس نا امن بودن از آقا دریافت کردم حالا نوزادم تو بغلم گریه می‌کنه دخترم هی میگه برام بستنی بخر هوا گررررررم نمیتونمم از اون بچه دل بکنم خلاصه رفتم جلو به آقا گفتم نسبت شما چیه با این بچه گفتش پسر عموی باباشم گفتم رزا انگاری کنار شما خوشحال نیست بزارید من به مامانش زنگ بزنم همون لحظه انگاری به بچه دنیا رو دادن سریع اومد چسبید به من گفت خاله میشه تو منو ببری پیش مامانم عمو همیشه منو گاز میگیره فشار میده جوری که می‌خوام جیش کنم اینقدر اعصابم خورد شد به مرد گفتم حق نداری به این بچه دست بزنی گفت بچه ست الکی میگه خلاصه خواست بچه رو به زور ببره سرش داد کشیدم گفتم آبروت میبرم نزدیک بچه بشی زنگ زدم به مربیش اون اومد به مامان بچه زنگ زدیم خانم بیخیال از خوابش بیدار شد بعد نیم ساعت اومد جریان گفتیم مثل اینکه این آقا مهمون خونه اینا بوده بابا میرفته سرکار مامان میرفته باشگاه و خرید دختره رو میزاشتن پیش این چندین بار دخترک اذیت کرده این بوده که بچه ترسیده خلاصه امروز من به گند کشیده شد به مامانش گفتم بخدا شما هیچی از بچه داری نمیفهمید بچه امانت خداست دست ما چرا مراقبش نیستی خیلی حرفا بهش زدممامانا تورو خدا به هرکس اعتماد نکنید