۷ پاسخ

محدود کردن تلوزیون و گوشی خیلی تاثیر داره

پسر منم میزنه،آبرومو برده همه جا،هم با دست میزنه هم با پا🤦

پیش اعضای خانواده اون طرفو بوس کنین شوهر یا خواهر برادراش نوازش کنین محبت امیز حرف بزنین جواب نداد اصلا توجه نکنین بهش ب هیچ وجه

بچه منم همینجور انگار عصبی هست

عینه دختر من دقبقا

وای خدا دارم میمیرم اینموقع از بس باید بگم بکن ن ن بشین بیا چمیکنی اه خسته شدم

راهی پیدا کردی به منم بگو،پسر منم همینه،هرکاری کردم فایده نداشت.

سوال های مرتبط

مامان هانا 🌙 مامان هانا 🌙 ۳ سالگی
دخترم را آرام در آغوش گرفتم و بی‌صدا از خانه بیرون زدم. آن‌قدر آهسته راه می‌رفتم که حتی صدای نفس‌هایم را میشنیدم.
صدای خواب‌آلود و متعجبش کنار گوشم پیچید: «مامانی... کجا می‌ریم؟ بابایی هم میاد؟»
لبخند تلخی زدم و گونه‌اش را بوسیدم. «بابایی خوابه، عزیزم... من و تو قراره با هم یه سفر هیجان‌انگیز بریم.»
تمام تلاشم را می‌کردم لرزش صدا و وحشتم را پشت لبخندم پنهان کنم. شاید دیگر قرار نبود پدرش را ببیند... اما برای دختر دو سال و نیمه‌ام، هیچ توضیحی بهتر از «یه سفر هیجان‌انگیز» پیدا نمی‌کردم.
درِ ماشین را آرام باز کردم و او را روی صندلی عقب نشاندم.
«هیس... دخترِ قشنگم بخوابه... لالالالا... هیس...»
چند دقیقه کنارش ماندم تا پلک‌های کوچکش سنگین شد و خوابش برد. خرگوش پارچه‌ای‌اش را هم در آغوشش گذاشتم؛ شاید نبودن در اتاقِ خودش را کمتر حس کند.
اسم‌هایی که برای عروسک‌هایش انتخاب می‌کرد، مثل خودش ساده و قشنگ بودند؛ خرگوشی، ببری، جوجه...
نفسم را عمیق بیرون دادم و پشت فرمان نشستم.
سوییچ را چرخاندم.
قلبم آن‌قدر محکم می‌کوبید که صدایش را می‌شنیدم.
می‌ترسیدم صدای استارت ماشین بیدارش کند... یا شاید هم نیمه‌شب، وقتی مثل همیشه با سرفه از خواب بیدار می‌شد و دیگر من نبودم تا لیوان آب را دستش بدهم...
اما از همه بیشتر، از لحظه‌ای می‌ترسیدم که قبل از طلوع آفتاب قبل از آن ساعتی که باید بیدار شود، او می‌فهمید...
من رفته بودم.

@hiva_tales ✍🏻