۷ پاسخ

همه مادرا همینن گلم

🥹🥹🥹🥹❤️❤️❤️

خدا برات نگهش داره خداروشکر کن سالمه تندرسته به حرفای دیگران اهمیت نده که پیرت میکنن ارزش نداره.
منم قبلا خیلی حساس دل نازک بودم با هر حرفی رفتاری ناراحت میشدم غصه میخوردم اما بعد امیرعلیم فهمیدم غم واقعی چیه 🥲

چی شد عزیزم تست زدی؟

چقدرمتنت قشنگ بود ❤❤
الهی زیرسایه محبتت قدبکشه وچراغ دلت بشه عزیزم

یادم رفت بگم....
وقتی ۶صبح میخوابیدم ساعت ۷دیگه توانی نداشتم هرکسی که برای بیدار کردنم میومد بالا سرم میگفت تو که تا صبح خوابیدی بچه بیدار نشد🙂

این متن رو برای شوهرم فرستاده بودم البته از یه کانال برداشته بودم
واقعا این حالم بود ۱شب.۲شب.۳شب تا ۶صبح کارم بود بیدارشم با گریه اش تازه اونم با شقاق سینه ای که برای اینکه صدام درنیاد محکم بالشت رو به دندون میگرفتم بیشتر ولی دستم رو تا این درد به درد سینه ام پیروز بشه بتونم بهش بدم شب موقع خواب دستشو میگرفتم هنوزم تا دستشو نگیرم خوابم نمیبره و زمانی که بچم آغوش منو میخواست و من وسط نظر و حرفای بقیه که بچم رو دست به دست میکردن تا آروم بشه شاید این ناامیدی از اون نقطه شروع شد یه زن ۲۰ساله یه شبه موهاش سفید شد و وقتی ۲۳سالش شد به وضوح تارهای سفید غم به چشم اومد شایدم با هر ضربه ای که خورد به قلبش یه شبه نبود ولی سالیانه رو مطمئنم

سوال های مرتبط

مامان هانا 🌙 مامان هانا 🌙 ۳ سالگی
دخترم را آرام در آغوش گرفتم و بی‌صدا از خانه بیرون زدم. آن‌قدر آهسته راه می‌رفتم که حتی صدای نفس‌هایم را میشنیدم.
صدای خواب‌آلود و متعجبش کنار گوشم پیچید: «مامانی... کجا می‌ریم؟ بابایی هم میاد؟»
لبخند تلخی زدم و گونه‌اش را بوسیدم. «بابایی خوابه، عزیزم... من و تو قراره با هم یه سفر هیجان‌انگیز بریم.»
تمام تلاشم را می‌کردم لرزش صدا و وحشتم را پشت لبخندم پنهان کنم. شاید دیگر قرار نبود پدرش را ببیند... اما برای دختر دو سال و نیمه‌ام، هیچ توضیحی بهتر از «یه سفر هیجان‌انگیز» پیدا نمی‌کردم.
درِ ماشین را آرام باز کردم و او را روی صندلی عقب نشاندم.
«هیس... دخترِ قشنگم بخوابه... لالالالا... هیس...»
چند دقیقه کنارش ماندم تا پلک‌های کوچکش سنگین شد و خوابش برد. خرگوش پارچه‌ای‌اش را هم در آغوشش گذاشتم؛ شاید نبودن در اتاقِ خودش را کمتر حس کند.
اسم‌هایی که برای عروسک‌هایش انتخاب می‌کرد، مثل خودش ساده و قشنگ بودند؛ خرگوشی، ببری، جوجه...
نفسم را عمیق بیرون دادم و پشت فرمان نشستم.
سوییچ را چرخاندم.
قلبم آن‌قدر محکم می‌کوبید که صدایش را می‌شنیدم.
می‌ترسیدم صدای استارت ماشین بیدارش کند... یا شاید هم نیمه‌شب، وقتی مثل همیشه با سرفه از خواب بیدار می‌شد و دیگر من نبودم تا لیوان آب را دستش بدهم...
اما از همه بیشتر، از لحظه‌ای می‌ترسیدم که قبل از طلوع آفتاب قبل از آن ساعتی که باید بیدار شود، او می‌فهمید...
من رفته بودم.

@hiva_tales ✍🏻
مامان دختر اصفهونی مامان دختر اصفهونی ۴ سالگی
❣چقدر این متن دکتر الهی قمشه ای زیباست 👌🏻

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند فضای منزلتان خالی از نقاشی های کودکانه خواهد شد؛ دیگر اثری از شکلک های خندان بر روی دیوارهای خانه، حک کردن اسامی بر روی پارچه ی دسته ی مبل ها و طرح های لرزان انگشتی بر روی شیشه های بخار گرفته ی پنجره های خانه،وجودنخواهد داشت.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند دیگر اثری از هسته های میوه ها در زیر تخت ها وجود نخواهد داشت. در آن روز می توانید مدادی را بر روی میز براي يادداشت كردن پیدا کنید و شيرينی داخل یخچال باقی خواهد ماند.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند میتوانید برای خود غذاهای بخارپز به جای ساندویچ هات داگ یا همبرگر درست کنید.
میتوانید زیر نور شمع غذا بخورید بدون آنکه نگران دعوای فرزندانتان برای فوت کردن شمع ها باشید.
روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند زندگیتان متفاوت خواهد شد آنها آشیانه تان را ترک خواهند کرد و خانه تان آرام... ساکت... خالی و تنها خواهد شد.
در آن زمان است که به جای چشم انتظاری برای فرارسیدن «روزی» ؛ دیروزها را مرور خواهید کرد... یعنی در ان روزها ؛ دلتنگ امروزتان خواهید شد...
پس امروزتان را با آنها عاشقانه زندگی کنید🍃🍃🍃