۶ پاسخ

اخییییی ، فکر نمیکردم یروز دلم برا وقتی که توی شکمم بود تنگ بشه 🥺

واقعا ی حس ترسی ب دلت راه نمیده ک میگی بیا

عزیزم برای این لباس با خودتون سوتین بدون بند برده بودید با پیراهن خودش کاپ داشت؟

عزیزم به سلامتی چندشنبه به دنیا میاد؟

بسلامتی😍😍😍

ب سلامتی عزیزززم

سوال های مرتبط

مامان جوجه رنگی🐣🩵 مامان جوجه رنگی🐣🩵 هفته سی‌وهشتم بارداری
چهارده روز مونده تا تو رو ببینم، قلب من…
و هنوز نمی‌دونم قراره وقتی برای اولین بار می‌ذارنِت توی بغلم، چه حسی داشته باشم.

تو ماه‌هاست توی من زندگی می‌کنی؛
با هر تکونت دلم می‌لرزه،
با هر سونوگرافی برای دیدنت ذوق می‌کنم،
و هر شب دستم رو می‌ذارم روی شکمم و با خودم می‌گم:
«این همون پسریه که قراره یه روز تمام زندگی من بشه…»

چه حس عجیبیه مادر بودن…
هنوز صورتت رو درست ندیدم،
هنوز صدات رو نشنیدم،
هنوز دستای کوچیکت رو نگرفتم،
ولی دوست داشتنت برای من از هر چیزی توی این دنیا واقعی‌تره.

تو فقط قرار نیست به دنیا بیای؛
قراره منم با تو وارد یه دنیای جدید بشم.
دنیایی که توش قلبم بیرون از سینه‌م می‌تپه و من هر بار که نگات می‌کنم، می‌فهمم چرا همه‌ی این انتظارها ارزشش رو داشت.

چهارده روز دیگه،
من برای اولین بار «مامان» می‌شم…
و شاید همون لحظه بفهمم بزرگ‌ترین اتفاق زندگی من، فقط روزی نیست که تو به دنیا میای؛
تمام این روزهاییه که بدون اینکه ببینمت،
با تمام وجودم دوستت داشتم. 🤍

فقط چهارده روز مونده پسرم…
چهارده روز تا بغلت کنم، نگات کنم و بگم:
«بالاخره اومدی پیش مامان…» 🥹🤍
مامان لنا 😍 مامان لنا 😍 ۱ ماهگی
⁨ ⁨ امشب…
امشب، آخرین شبیه که قلبمون اینقدر نزدیک به هم می‌تپه…
باورم نمی‌شه این همه انتظار، این همه ذوق، این همه دعا، به آخرش رسیده.
سادات کوچولوی من…
من مادر شدنو با تو یاد گرفتم …. امشب آخرین شبیه که خونه‌ات قلب و وجود منه…
از فردا، همه‌ی دنیا خونه‌ی توئه، و آغوش من امن‌ترین پناهت
امشب شاید آخرین باره که دستم رو روی شکمم می‌ذارم و منتظر لگد کوچولوت می‌مونم…
آخرین باره که باهات بی‌صدا حرف می‌زنم و فقط خودمون دو نفر معنی حرف‌هامونو می‌فهمیم.
فردا…
دیگه دلتنگ این روزها می‌شم.
دلتنگ روزایی که تمام دنیام، زیر قلبم نفس می‌کشید.
اما دلتنگیم ارزشش رو داره…
چون قراره برای اولین بار ببینمت،
ببوسمت،
و اسمت رو با صدای بلند صدا بزنم…
«دخترِ من…»
اگر فردا اشک بریزم،
از ترس نیست…
از بزرگیِ معجزه‌ایه که خدا بهم هدیه داده.
تا چند ساعت دیگه،
دیگه هیچ فاصله‌ای بین آغوش من و تو نمی‌مونه…
و من،
برای اولین بار،
کامل‌ترین نسخه‌ی خودم می‌شم…
«مامانِ تو.» 🤍⁩⁩
برام دعا کنین خیلی محتاج دعاتونم مامانا🤍
مامان آبنبات(یسنا)🍭 مامان آبنبات(یسنا)🍭 ۶ ماهگی
۲۷ بهمن پایان هفته ۳۶…
امروز یکی از شیرین‌ترین روزهای انتظارم بود. بالاخره نشستم کنار کمد کوچولوی تو… کمدی که تا همین چند وقت پیش فقط یک وسیله ساده بود، اما حالا پر شده از رویاهای من برای تو.
لباس‌های کوچولوت رو یکی یکی تا می‌کردم…
هر کدوم به قدری ظریف و کوچیک بودن که باورم نمیشد قراره تن فرشته من بشن.
بوی لباس‌های نوت… بوی تمیزی… بوی آرامش… انگار بوی خودت بود. هر بار که نفس عمیق می‌کشیدم، قلبم تندتر می‌زد و بیشتر دلتنگ دیدنت می‌شدم.
جوراب‌های کوچولو، کلاه ناز، دستکش‌های ظریف…
همه رو با عشق سر جاشون گذاشتم.
هر طبقه کمد، یه گوشه از قلب من شد.
با خودم حرف می‌زدم و می‌گفتم:
«عزیز دلم… زودتر بیا… مامان دیگه طاقت این همه انتظار رو نداره… همه چیز برای اومدنت آماده‌ست…»
امروز بیشتر از همیشه حضورت رو حس کردم.
نه فقط توی شکمم… بلکه توی تمام خونه… توی تمام نفس‌هام…
فقط چند هفته دیگه مونده تا برای اولین بار بغلت کنم…
و من هر روز، هر لحظه، بیشتر عاشقت می‌شم… 🤍