۱۳ پاسخ

من تک فرزندم خیلی بده سریع تر یکی براش بیار خودم دوتا دارم خیلی خوبه سرگرمی باهم

تک فرزندی خوب نیست هرچی دوست و آشنا باشه بازم هیچکی مثل برادر یا خواهر نمیشه واسش .یه چالش‌هایی هست که فقط با خواهر برادر تجربه می‌کنه که این تجربه خوبه.. تا دیر نشده یکی بیار ک اختلافشون زیاد نشه

سلام دختر منم تنهاس خیلی از تنهایی اذیت میشه هم بازی نداره و موقع میرفتیم روستا خونه مادرشوهرم انقدر خوشحال میشه ک. همبازی داره و گله می‌کرد ک من خواهر یا برادر ندارم بهام بازی کنه من اقدام کردم الان سه ماه هستم و واقعا تک فرزندی اصلا خوب نیست

دخترمن همسن دختر شماست هیچ دوستیم نداریم یا دورن فامیلم همینطور بچم دوستش تلویزیونه🥹خیلی دلم میخواد یه بچه دیگه بیارم خودشم خیلی میخواد همش میگه آبجی میخوام داداش میخوام ولی خوب تازه کورتاژ شدم و اجازه بارداری ندارم تا یکسال

من تو خانواده پرجمعیت بزرگ شدم خیلی خوبه
خودمم دوست دارم بچه دوم هم بیارم حتی دو قلو لاشه چه عالی چون هيچ کس مثل ی خواهر خوب یا دادش ب داد آدم نمیرسه

برعکس دختر من خیلی دوست داره

من خودم تردید دارم واسه بچه دوم

دخترمم اصلا دلش نمیخواد .میگه من بچه دوست ندارم
با این وجود نمیدونم بیارم یا نه.چون خودمم راحت طلبم یکم

بچه هام اختلاف سنشون ساله کلا هم بازی همن

نه من کلا به نظرم بچه بیشتر از یکی خوب نیست پسرم هم اصلا وقت نمیکنه حوصله اش سر بره از بس کلاس های مختلف و جاهای مختلف میبرمش من خودم به شخصه خواهر برادر زیاد دارم ولی بود و نبودشون برای من حداقل فرقی نداره به جاش ولی دوست های خیلی صمیمی و خوبی دارم به شخصه رفاه داشتن و امکانات بچه به نظرم مهمتر تا خواهر برادر البته نظر من و به کسی کاری ندارم چون پرسیدید گفتم

بچه دوم خیلی سخته خیلی ، ولی ارزشش را داذه، چون بچه تنهاس و افسرده ، هزار تا اسباب بازی و پارک و کلاس بازم سرگرم نمیشه وهمیشه بچه در افسوسه و ناراحت....اگه راحت پسند نیستی که ارزشش را داره سختی راتحمل کنی ،چون من خیلی اذیتم ولی بازم خداراشکر میکنم که بزرگترین اسباببازی راخدا به فرزندم داده ،همبازی باخواهرش

از افسردگی و ناراحتی در اومده...
ارزش سختی و تحمل فرزند دوم برا پدر و مادر هست چون سودش به فرزند اولت میرسه

بچه دوم کلا خیلی سخته چه فاصله سنیشون کم باشه چه زیاد چون باید به جفتشون یه اندازه توجه کنی یه اندازه وقت بذاری معمولا بچه ها متوجه این نمیشن که حالا اون یکی کوچیکتره و نیاز به مادر داره متلا من بچه اولم وقتی میدید به کوچیکه غذا میدم انتظار داشت به اونم غذا بدم وقتی میگفتم تو بزرگ شدی خودت بخور میزد زیر گریه که دوست دارم تو بهم غذا بدی این چیزا حالا بازم خودت گیشه خودت ببین چطوری میتونی یا نه

پسرمنم تموم اوقاتش بادخترم بازی میکنه دعوا دارن ولی باهام سرگرم میشن حوصلشون سرنمیره من خودم واقعاخوشحالم بچه هام فاصله سنیشون کمه اوایل خیلی اذیت میشدم چون کوچیک بودن ولی وقتی بزرگتربشن بهم عادت میکنن مامان هم خیالش راحت

اگه شرایطتت جوره بهترین کاره عزیزم

سوال های مرتبط

مامان درنا مامان درنا ۶ سالگی
مادرشوهرم و خواهرشوهرم خیلی سردن با من اصلا محل نمیدن کلا اینجوریه ک من حق ندارم ازشون ناراحت باشم تا مشکلی پیش میاد اصلا محل من نمیدن پریشب تو مهمونی اقوامشون با من اصلا حرف نزدن یجوری بغضم گرفته بود هرچی میخواستم سرحرف باز کنم ولی اصلا تمایلی نداشتن ب صحبت با من
نمیدونم چرا همش حس اضافی بودن دارم تو خانواده اینا یجوری ک انگار از داشتن من خیلی خیلی پشیمونن و نمیدونم چجوری بگم قشنگ مشخصه منو نمیخوان نمیدونم چکار کنم خیلی خسته و خیلی دلشکسته ام یبار ب پدرشوهرمم گفتم اون کفت دلیلش اینه ک تو خیلی سردی و اونا این حس و ازت میگیرن ک اینجورین ولی من واقعا اینجور نیستم من فقط سر خیانت چند سال پیش همسرم ک اونا حق بمن ندادن با من بد حرف زدن ازشون ناراحتم ولی هیچوقت کم محلی بهشون نکردم خیلی حس بدی دارم شبا خواب نمیرم همش استرس دارم دلم میخواد گریه کنم دلم میخواد بمیرم نمیدونم….
تب استامینوفن فرزندپروری
فرزند پروری استامینوفن دیفن هیدرامین
استامینوفن تب فرزند پروری
مامان نیلاجانم🧸🥥 مامان نیلاجانم🧸🥥 ۵ سالگی
داشتم ازگیلای ک بابام از باغ اورده بودو میشستم...

تو حالِ خودم و تو هوای خودم ...

تو فکر اینکه چرا پریود نمیشم یعنی باردارم ؟ نیستم...

کاش زودتر تکلیف مشخص شِ...

گوشیم زنگ خورد ؟!

دوستِ سالمندم: الو فاطمه کجایی ؟؟

خونم ، مادر چی شد ؟؟

بیا منو ببر خونه اینجا دگ نمیتونم بمونم.

چرا مادر؟ خونه راحترم باشه چشم❤️

اوردمش خونه میگم مادر چرا نمیمونی اونجا زشته عروسات پسرات ناراحت میشن

چرا میگی خونه شما راحترم!

میگه نه اینجا راحترم.. اونجا سختمه

دارم به خودم میگم وابستگیش به ما و خونه ما خیلی زیاده...

داشتم فک میکردم اگ بچه دومم بیاد مسولیتم خیلی زیاد میشه🫧

میشن سه تا بچه🫣

دوستِ سالمند دگ گوشاش تقریبا شنوایی نداره و سمکم به هیچ عنوان نمیزاره میگه بدم میاد.

چششاشم خیلی کم دگ میبینه کل روزو باید مراقب باشم ک از پلهای داخلِ خونه یهو سر

نخوره یا .... حمموم دگ من باید ببرمش نگران تو حموم سر نخوره خیلی مسولیتهای دگ...

من عاشقِ این مسولیتام با جون و دل انجام میدم ولی ...

یهو دلم یجوری شد میگم نکنه بچه دوم بیاد سخت بشه همه چی سخت بشه ...

اصلا شاید خدا واسه همین تاخیر انداخت تو بارداریم؟؟

ولی خدا بزرگتر از این حرفاس مگه نه؟؟؟ 🥺❤️