پارت هفتم زایمان
دیگ من ساکت شده بودم مامانم گفت تا زایمان کنی از پیشت تکون نمی‌خورم تو هیچ مورد بهم قول دادن همه بمونن حتی ماما ها دیگ نا امید شده بودم ک دکتری ک منتش میکردم اومد تو اتاق با عصبانیت گفت اگه میخوای سزارین شی سریع بگو بیان امضا کنن ببرمت این حرف اون حرف نکن من هنگ کرده بودم مامانم رفت صحبت کرد باهاشون
یهو تصمیم بر این شد سزارین کنم 🥲دیگ واقعا ناامید شده بودم باورم نمیشد باید ولی ۲۰ تومن می‌دادیم ک مت مشکلی نداشتیم
بلاخره منو آماده کردن بردن که اولش یکم استرس داشت ولی بعدش میرانم رو دیدم تموم غم ها رفت ینی بعد بی‌حسی تا صبح درد داشتم ولی تحمل میکردم الانم بازم بیمارستانم دارم حرف میزنم درد دارم گاهی راهم میرم ولی با درد ولی ارزش داشت طبیعی نمیتونستم واقعا
به بچم شیر میدم واقعا حس خوبیه
اینم داستانم خیلی بد بود خیلییی😔خدا برای هیچکس نیاره
ایشالا همتون زایمان خوبی داشته باشید

۲۶ پاسخ

وقتی داستان زایمانت رو خوندم یاد خودم افتادم😭سر منم ۳۴ هفته بودم همه اینا پیش اومد متنهی تشخیصشون غلط بود و من اصلا زایمان نمیکردم اخرش دیدم به زور میخوان منو ببرن زایشگاه رضایت شخصی دادم اومدم خداروشکر موندم ۳۸ هفته زایمان کردم❤️ انشاالله زودتر خوب بشی و نینی هم سالم سلامت باشه

الهی خیر نبینن کصافتای عوزییییی
بیشورا ی درصد با خودشون نگفتن بلایی سر خدت یا بچت بیاد؟؟؟
عوزیای کصافت......
منم تنگی کانال(لگنم تنگ بود)داشتم سرجیران مردم و زنددده شدم
بیشورا ی سونو نفرستانم ک ببینن تنگی کنال دارم مناسب هس یان
طفلی بچم دنیا اومد رنگش کبوووووود بود۱۰ساعت طول کشید تا زایمان کردم و اخر سرم۷-۸سانت پارم کرده بودن و بخیه زده بودنم
بخیه هام تا جای کنار سوراخ مقعدم بود
طفلی بچم بخاطر همین رفت توی دستگاه و تنفسش مشکل دار شده بود
یکروز توی دستگاه بود بخاطر تنفسش و اکسیژن بهش وصل بود
بعد اکسیژن رو قطع کردن و۳روزم بخاطر ازمایشات بیخود نگهم داشته بودن ک پول دستگاه اضافه بگیرن
منم از خجالتشون در اومدم تا میومدن گیر بدن و....باهاشون دعوا میکردم و سروصدا میکردم باهاشون دیگ جرئت نداشتن چیزی بهم بگن

خداروشکر که صحیح و سالم بدنیا اومده😢❤️دکتر منم زهرا نعمتی بود عزیزم

ایشالله قدمش پر خیرو برکت باشه

عزیزم چه تجربه ی سختی داشتییی

ببین دختر من به حدی نگرانت بودم ک پریروز بود تاپیک گذاشتی انقددددددددددددد خودم رو کنترل کردم اون حرف رو نگم ولی گفتم
برو خدات رو شکر کن که بچه ت سالمه،هزار بار شکرش کن،آب دور بچه تو اون ماه ۷؟؟؟؟بگو‌ بچه تو خشکی بود دیگ
باید سریع سزارین می‌شدی
باز هم شکر خدا که بخیر گذشت
قدم میران جان مبارک باشه،بهت تبریک میگم
از طرف من موهای نرمش رو ببوس♥️😘

آخر پسرت دستگاه رفت یا ن خداروشکر ؟

مبارک باشه قدمش

وای چقدسختی کشیدی،دکترت کیبود انقد بیفکری کرد

اون‌روز که گفتی وزن بچت ۲/۶۰۰ بهت گفتم مشکلی نیست برو بیمارستان !!! چون پسر منم ۲/۷۰۰ بود !!!! دختر عموم بچش ۲/۲۰۰ بود !!!! زایشگاه اسمش وحشتناکه ، خودتو این همه اذیت کردی

وای انگار تجربه منو گفتی
من تنها شانسم این بود ک بیمارستان دولتی ک رفته بودیم همسرم پرسنلش بود و دکترم خیلی پیگیر بود و تونست برام کاری بکنه ک ی دکتر دیگ راضی بشه سزارینم کنه

وای من وحشت دارم از الزهرا دیوونه خونس فقط دست میکنن تو ادم
نی نی دستگاه رفت یا نه؟

چه کاری بود از اول می‌رفتی سزارین اینقدر عذاب نمیکشیدی
واقعا طبیعی وحشتناکه

منم قبل حاملگی ب شوهرم گفتم فقط سزارین میشم اونم بیمارستان خصوصی بنده خدا من و بیمه کرد ..ولی از شانس من دوماه ب زایمانم شرکت قرار داد با بیمه و فسخ کرد...هزینه زایمانم گفته بودن ۳۰ تومانه..وااای خدا میدونه هرشب گریه میکردم میگفتم من طبیعی نمیتونم برم..واقعا وحشت دارم ...اصلا تصورشم سخته از اونجا بجه بیاد بیرون
یاخداااا..من یکی نمیتونم...خدا باهام یار بود بیمه رو پارتی انداخت شرکت...درست شد

قدمش پر از خیر و برکت باشه عزیزم
من بعد از سزارین سه روز آی سیو بستری بودم چقد خون بهم تزریق کردن
هر نیم ساعته میومدن ازم خون میکرفتن واسه آزمایش انقد که بلا سرم اومد
رحمم رو پاره کردن لوله حالب کلیه ام سوراخ کردن که ۵ماه بعدش دوباره عمل شدم انقد بهم سخت گذشت که هرکس میگه بچه دوم دلم میخاد فحش بدم

کوفتشون بشه اشغالا دولتی ۲۰ تومان گرفتن

عزیزم تقریبا منم اینطور داستانی برام پیش اومد با این تفاوت ک من قبل اینکه آمپول فشار بزنن با رضایت شخصی مرخص کردم‌خودمو،تو‌همون معاینه های اول فهمیدم میخوا چه بلایی سرم بیارن سریع فرار کردم

مبارک باشه عزیزم

چقدر زمان برد سزارین؟

وای خدا خیلی سختی کشیدی ولی خداروشکر بچتوسالم بغل داری گلم
گفتی بیمارستان دولتی بودی؟

خداروشکر تموم‌شد چقد بد بود ولی🥲

وای خدا چقد اذیتت کردن
من دیگ واقعا از زایمان طبیعی وحشت دارم
ایشالله ک سز شم

آخیی عزیزم خیلی اذیت شدی که 🥲
انشالا قدمش پر خیر و برکت باشه براتون ❤️😍

مبارکه عزیزم آخی خیلی عذاب کشیدیی دختر، خداروشکر الان پسر کوچولوت کنارته زیر سایه پدرومادر بزرگ شه❤

خوب کاری کردی مقاومت کردی طبیعی نیوردی

عزیزم انشاالله انقد با پسرت خوش باشی که همه چی از ذهنت بره🤲🏻🥲🩵
قدمش پر از خیر و برکت باشه براتون✨️

انشالله كه قدمش پرخيروبركت باشه❤عكسشو بزار

سوال های مرتبط

مامان آراد مامان آراد ۱ ماهگی
پارت پنجم سزارین اختیاری ✍️✍️✍️✍️
همش نگران بچه ام بودم ک دکتر بیهوشی خوش اخلاق آمد دلداریم داد ک بچه ات خیلیم خوب ولی بخاطر اینکه خاطرمون جمع بشه می‌بریم بخش اطفال زود میاریم پیشت دلم گرم شد باز ...با خودم میگفتم سزارین چقدر خوب بیست دقیقه عم طول نکشید دردم ندا م ...منو از اتاق ریکاوری بردن تو بخش ک دیدم همه اقوام دایی خاله و...آمده بودن منم حالم خوب بود درد نداشتم نگران بچه ام بودم ک دو ساعت گذاشت دردام داشت شروع می‌شود با اینکه من پمپ دردم هم نداشتم و بیمارستان هم نداشت آخ دیگ یهویی شد عملم و همه جام بستع بود ...ولی دردام قابل کنترل بود تا اینکه شکم فشار دادن ک اون دنیام دیدم از بس درد داشت هرچی پرستار التماس خواهش میکردم گریه میکردم تو رو خدا یبار فشار دادی دیگ فشار برو ی نیم ساعت دیگ بیا ولی ب حرف نکرد دستم گرفت فشار دادم ک میخاستم از شدت درد بیهوش شم ک خیلی داد بی داد کردم از شدت گریه های من خواهرم با مامانم گریه میکردن میدین من درد دارم ...دیگ مورفین زدن بهم شیاف گذاشتن ولی قابل کنترل شد ولی یبار دیگ هم فشار داد ک باز آمد مورفین زد ولی بعدش قابل کنترل بود ...راه رفتن هم زیاد سخت نبود فقط بخیه یکم میسوزه ...کنار اتاق من یکی زایمان طبیعی داشت میکرد از ساعت ۳ شب ک این جیغ داد میزد تا ۷ صب ک زایمان کرد این آنقدر جیغ داد میزد ک همون جا خدام شکر کردم ک سزارین کردم ک آنقدر از جیغ داد این من وحشت کردم ...دیگ مرخص شدم ولی بچه ام ۳ شب موند موقعی ک مرخص شدم خیلی سخت بود بدون بچه ام فقط گریه میکردم تا خونه ...راضیم از سزارین با اینکه بخیه ام میسوزه ولی خداروشکر ک طبیعی زایمان نکردم همه چیز طی چند ساعت برام
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
#پارت ۳ زایمان طبیعی

من تا وقتی همسرم بیاد گریه میکردم رو زمین دراز کشیده بودم مامانم لباس هامو پوشید وسایل اماده کرد همسرم امد دستم گرفت رفتیم سمت ماشین منم همون جور گریه میکردم از درد دیگه نشستیم رفتیم سمت بیمارستان درد هام هی بیشتر میشود جوری ک دیگع تو ماشین جیغ میزدم ایقدر دست مامانم فشار داده بودم کبود شده بود ولی واقعا دست خودم نبود تا رسیدیم سریع بردنم بخش زایمان معاینه ک کردن گفتن ۵ سانت شودی منم فقط جیغ میزدم اصلا نمیتونستم دراز بکشم دیگه بردنم اتاق زایمان گفتن نیاز ب امپول فشار نیسته فعلا منم تو اتاق ب دور خودم دور میزدم از درد جیغ میزدم کف اتاق دراز کشیده بودم یهویی حس حالت تهوع بهم دست داد سریع رفتم تو دستشویی کلی استفراغ کردم دیگه سرم داشت گیج میرفت فشار افتاد وقتی بالا اوردم بزور مامانم تا تخت منو برد ماما امد دید استفراغ کردم گفت تا فردا زایمان میکنی منم جیغ میزدم ک چرا میگه تا فردا من نمیتونم تحمل کنم میمیرم از درد امد نوار قلب بچه وصل کرد گفت تکون نخور ک قطع میشه منم اصلا نمیتونستم وقتی درد میگرفت خودم میزدم موهام میکشیدم به تخت ضربه میزدم جیغ میزدم ماما میگفت نفس بگیر ولی نمیشود اصلا کارام دست خودم نبود فقط التماس میکردم منو سزارین کنید ایقدر التماس میکردم ولی گوش نمیکردن یهویی دیدم داغ شودم ی چیزی ازم ریخت ب مامانم گفتم سریع رفت صداشون زد امد دید کیسه ابم پاره شد معاینم شد شده بودم ۶ سانت ولی خون ریزی هم داشتم وقتی کیسه ابم پاره شد
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
#پارت ۲ تجربه زایمان طبیعی


دیگه گفتم باشه شروع کردم به ورزش کردن همش ورزش میکردم تو بخش راه میرفتم خیلی سختم بود ولی مجبور بودم ماما امد گفت باید معاینت کنم دیگه معاینه کرد منم ب امید اینکه میگه پیشرفت کردی ولی گفت همونی اون موقعه ۳۹ هفته ۳ روز بودم
دیگه هی معاینه میکردن دیگه واقعا کم اورده بودم صبح روز بعد دیگه لج کردم گفتم من باید ترخیص بشم دکتر امد گفتم من ک پیشرفت نمیکنم میخوام برم دیگه چک کرد وضعیتم گفت باشه رضایت بده برو منم سریع زنگ زدم ب همسرم ک بیا رضایت بده بریم دیگه تا امد تمام شد ساعت ۱ بود رسیدم خونه درد داشتم با دستگاه هم ک چک کردن فاصله درد ها هر ۱۰ دقیقه بود ولی میگفتن اینا درد ها زایمان نیسته دیگه امدم خونه رفتم حمام زیر دوش هم ورزش کردم امدم ناهار درست کردم خوردیم جمع کردم شستم همون جور درد هم داشتم گفتم برم یکم بخوابم رفتم دراز کشیدم ولی درد ها نمیزاشت بخوابم ولی خوب چون بهم گفتن درد زایمان نیست تحمل میکردم تا ساعت ۵ بعد ظهر همسرم رفت منم همون جور داشتم عجیب تا ساعت ۶ تحمل کردم رفتم مامانم بیدار کردم بیا کمرم ماساژ بده امد یکم ماساژ داد ولی اروم نمیشودم وقتی درد میگرفت جوری ب خودم میپیچدم گریه میکردم ک مامانم گفت اینا دیگه درد زایمان سریع زنگ زد ب همسرم گفت بیا ک درد هاش شروع شده
مامان دریا🌊🩷 مامان دریا🌊🩷 ۳ ماهگی
مامان جوجه کوچولو🩵 مامان جوجه کوچولو🩵 روزهای ابتدایی تولد
سلام به همه خانوما من تازه زایمان کردم و فرصت شد الان بیام اینجا
میخاستم بگم من زایمان خیلی سختی داشتم
نمیخام کسیو از زایمان بترسونم یا چیزی بگم انگیزشو از دست بده
فقط می خوام بگم هرکی بدن خودشو میشناسه تو رو خدا به حرف این اون نباشین ک میگ طبیعی بیار یا سزارین خودتون تصمیم بگیرید
اگ فک میکنید نمی‌تونید طبیعی بیارین حتما سزارین کنید اشتباه منو هیچ وقت نکنید
من خودم میخاستم طبیعی زایمان کنم تا لحظه آخر هم رفتم ولی نشد خیلی سخت بود واقعا باید آستانه دردتون زیاد باشه ک بتونید تحمل کنید من تا ۹سانت دهانه رحمم باز شد🥲درد وحشتناک طبیعی کشیدم ولی نتونستم داشتم من و بچم میمردیم بردن سزارین اظطراری کردن منو و واقعا برای اولین بار ک تجربه مادر شدن میخاستم کنم خیلی لحاظات سختی برام رقم خورد
و اینک بگم زایمان سزارین هم خیلی سخته و دردش بعد عمل زیاد و مراقبت هاش ولی برای کسایی ک طبیعی نمیتونن بیارن حتما سزارین کنن من اگ به عقب برمی گشتم سزارین انتخاب میکردم با اینک الان خیلی درد قرص سختی راه رفتن بلند شدن دارم تحمل میکنم بازم میرفتم سزارین هیچ وقت طبیعی نمی‌رم چون مرگ خودمو با بچم جلو چشمم دیدم🥲💔
امیدوارم شماها زایمان خوبی داشته باشید در آینده🤲🩵♥️
مامان کایلین🫀 مامان کایلین🫀 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۵🥲✨

بعد اینکه بچرو گذاشت رو شکمم بند نافو کشید و جفت خودش اومد بیرون بعدش ماما شروع کرد به بخیه زدن ک خیلی درد داشت من قشنگ حس میکردم سوزن و نخو هرچی گفتم بی‌حس کن نکرد هی میگفت رسیدم به پوست دیگه تموم میشه و اینا ولی خیلی درد داشت..مامام خوش اخلاق بود و هرچی داد بیداد میکردم و فحش میدادم حرف میگفتم هیچی نمی‌گفت بهم کلا آدم خوبی بود
دیگ خلاصه ساعت ۳ صبح بستری شدم و ساعت ۶ زایمان کردم
۳۹ هفته و ۳ روز دخترم به دنیا اومد🥹😍
زایمان طبیعی خیلی درد داشت ولی تنها خوبیش این بود ک همون موقع ک دخترمو گذاشتن رو شکمم دردام گم شد ولی تا چند روز تو شک زایمان بودم دلم بحال خودم می‌سوخت که زایمان طبیعی انتخاب کردم هی میگفتم کاش میرفتم سزارین ....
تا ساعتای ۸ نیم اینا تو زایشگاه بودیم و بعدش بردنمون داخل بخش همسرم اومد پیشم و کلی گریه کردم تو بغلش چون خیلی اذیت شدم🥲
دیگ ساعتای ۱۲ هم مرخص شدیم و اومدیم خونه
از من به شما نصیحت زایمان طبیعی خوبه ولی اگ آستانه صبر و تحملتون مثل من کمه اصلا سمتش نرید چون اذیت میشید ..
تا یک هفته بخاطر بخیه ها اصلا نمی‌تونستم بشینم ☹️ همش کج بودم یا دراز کشیده 🤦🏼‍♀️ موقعی ایی ک راه میرفتم لگنم بدجور صدا میداد و درد می‌گرفت لنگ میزدم از درد
الانم ۲۰ روز از زایمانم میگذره بخیه هام هنوز تکون نخورده و درد می‌کنه موقع ایی ک می‌شینم
ولی خب با تموم خوبی ها و بدی ها خداروشکر دخترم صحیح و سالم به دنیا اومد و از همین راضیم 🥰❤️
مامان نون خامه ای🩷🧁 مامان نون خامه ای🩷🧁 ۱۳ ماهگی
پارت دوم داستان زایمان
و من دیگ واقعا استرس گرفته بودم و ضربان قلب بچه هم رفته بود بالا تا و خب برای بچه دارو و اینا تو سرم ب من زدن ک بهتر شد ولی خودم هنوز سردرد و اینا رو داشتم ک دکتر اومد گفت این دوز آخر ضد سردرد تو سرم رو بگیر اگر بهتر نشی باید اورژانسی ببریمت سزارین و من دیگ از نظر زایمانم خیالم راحت شد و این رو بگم ک واقعا از طبیعی ترسیده بودم و خوف ورم داشته بود ک این شرایط رو بدتر کرده بود..
سرم سردردم هنوز کامل تخلیه نشده بود ک ماما ها اومدن و برام سوند وصل کردن و من رو برا اتاق عمل آماده کردن و با همون تخت چون سردرد داشتم من رو منتقل کردن اتاق عمل رفتم داخل اتاق عمل ی اتاق گرم بود ک پرسنل داشتن لوازم عمل رو آماده میکردن و منم گفتم نگاه ب لوازم نکنم ک بترسم ولی خب واقعا ی حس بیخیال نسبت ب خودم داشتم اما نگران بچه بودم چون سن بارداری من ۳۶ هفته و ۶ روز بود و داشتم زایمان میکردم دکتر اسپاینال اومد و من رو سرگرم کرد و کمرم رو سِر کرد و یهو پاهام داغ شد و بی حس شده م همش قرآن میخوندمو دعا میکردم ک یهو گفتن مبارک باشه دختر نازت بدنیا اومد و از بالا پرده نشونم دادن منم گریه کردم حسابی..بردنش وضعیتش رو چک کنن ک من همش خبر گرفتم و میگفتن خداروشکر کامل و سالم هست و بعد آوردن گذاشتن رو صورتم و حسابی بوسش کردم
مامان آراد مامان آراد ۱۰ ماهگی
میخام از تجربه زایمانم بگم تکون بچم کم شده بود رفتم پیش دکترم گفت نامه میدم بستری شو من۱۷ساعت۸صبح بستری شدم ولی چون بدون درد رفته بودم خیلی زایمان سختی داشتم کلی بهم امپول فشار و سرم زدن قرص زیر زبونی و واژینال دادن سوند گذاشتن ولی هیچ پیشرفتی نداشتم تازه شب شده بودم۳سانت و تا روز بعد رو همون موندم باکلی درد مجبور بودن هی معاینم کنن کلی اذیتم کردن تا روز بعد عصر یک ماما اومد بعد معاینه گفت باید کیسه ابت پاره بشه بادست ک نتونست با میله های مخصوص سوراخش کردن بازم فایده نداشت کلی درد کشیدم تاعصرک شد۵سانت باز ثابت موند ک دیگ یک دارویی رو ریخت رو دستش میکرد تو واژن ک دیگ دردهام وحشتناک شدن و دهانه رحمم تند تند باز میشد ولی اینقد درد داشتم و معاینه شده بودم بهم اکسیژن وصل کردن چون بیحال شده بودم دیگ بالاخره بعد کلی درد ساعت۷شب۱۸مهر پسرم بدنیااومد و گذاشتنش رو سینم کلی حالم خوب شد اینم تجربه من از زایمان طبیعی اینکه میگن زایمان دختر راحته پسر راحته یا بچه دوم راحت تره فقط بستگی ب بدنت داره وسلاممممممم
مامان مامان هدیه خدا مامان مامان هدیه خدا ۱ ماهگی
پارت ۳
دیگ ساعت ۱۲ شد آماده کردن برای سزارین به همون یرم اپیدورالم دارو بی حسی تزریق کردن زود بردنم اتاق عمل دیگ بلاخره ماما همراهم اومد اینم بگم ک چون سه سانت و نیم بودم و هیچ پیشرفتی نکردم مامام بابلسرم نیومد متاسفانه من کلا تنها بودم از همین بک چیز میترسیدم و سرم اومد
دیگ مامام اومد و دکترمم رسید با یک دکتر دیگ اونجا بودن دوتایی اومدن سرم دیگ پاهام یکم حس داشت ولی شکمم بی حس بود
فقط یک فشار دادن معدم رو اون خیلی درد داشتتتت و دیگ برش زدن و صدای گریه بچم اومد‌دلم آروم گرفت اومدن بهم نشونش دادن گفتن میبرمش تمیزش کنم بیارمش
و به بعد بی حسیم پرید دردا اومد سراغم داد مبزدم درد دارم واقعا هم درد داشتم دیگ هم تهوع داشتم هم درد خیلیییی زیاد ولی دیگ اکسیزن بهم دادن و اینا دارو تزریق کردن بی هوش شدم ریکاوری بهوش اومدم دیگ بچم رواوردن شیرش دادم کم کم نرمال شدم
خداروشکرررر که بچم رو صحیح سالم بغل گرفتم همینش واقعا برام کافی بود خداروشکر بچم مدفوع نکرده بود‌تو شکمم خداروهزار مرتبه شکر
منکه زایمانم واقعا سخت بود ولی انشالله همه شما مامانی ها زایمونتون آسون باشه بچمون رو صحیح سالم بغل بگیرین و از همه مهم تر با بهتون برگردین خونه👼🏻🩷
بارداری بارداری بارداری
مامان رادمان🩵 مامان رادمان🩵 ۴ ماهگی
تجربه سزارین پارت سوم
من همون در اتاق عمل بودم ازاینور استرس ک همسرم رفته وسایل صبحانه رو از ماشین بیاره بعد گفته بزا نون تازه هم بخرم ک هی میگفتم دیر میرسه و لباسای بچه رو نمیده 🤦🏻‍♀️ دیگ همونجا میگفتن ک پمپ درد میخوای ک من گفتم ن و واقعا خداروشکر میکنم ک نخواستم خیلی استرس داشتم منو بردن تو یکی از اتاقا دیدم دکترم منتظرمه و حال و احوالپرسی کردیم و گفتم استرس دارم و فلان یکم آرومم کرد و گفتن بخواب و همون آمپول بی حسی رو زدن بهم انگار از چند قسمت مهره هام میزدن همرو یه جا نمیزدن یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود ک یه دفعه بی حس شد و هیچی دیگ حس نمی‌کردم ک همونجا سوند رو گذاشتن و زودی هم شروع کرد حس میکردم یه ناخن کشیدگی داره یا اینجوری ک خط کشی میکنه 😂 اینو گفتم خیلی بهم خندیدن نگو داشته لایه لایه های شکممو می‌بریده همش منتظر گریه پسرم بودم ک دیدم صداش اومد خیلی حس خوبی بود بعد برد تمیزش کرد و آورد کنارم ولی نزاشت رو صورتم ک خیلی ناراحتم همشم چشمم به پسرم بود ولی همش انگار تو چند دیقه بود زود تموم ‌شد و بردنم تو ریکاوری ک بعد من هی میوردن خیلی روز شلوغی بود بعد نمیدونم یک ساعت یا چقدر اومدن همونجا برام شیاف گذاشتن (یکی بود میگف همونجا خیلی درد داشتم و پمپ دردش نمیدونم وصل نبود یا چی میگف حالش خیلی بد بوده ولی من نمیدونم بخاطر شیاف ها یا چی حالم خوب بود بعد دقیقا جایی بودم ک نوزاد هارو گذاشته بودن تعدادشون خیلی بود پسر منم همونجا خیلی دست وپا میزدن ک دیدم گفتن این لباس سبزه رو بردارین و بردن گذاشتن یه تخت دیگ زیر پای دوتا نوزاد دبگ😅 😂
تجربه م این بود ک سرمو زیاد تکون ندم و حرف نزنم ک بعدش سردرد نشم
بعدم ک اومدن و منو ببرن رفتم دیدم مامانم و اون یکی آبجیمم رسیدن و خلاصه همه بودن