۲۹ پاسخ

خدا کمکت این روزام میگذره🥲❤️

منم خیلی سختی کشیدم سر پسرم سزارین اجباری بودم از وقتی رفتم تو ماهم انقباض و درد داشتم
همینکه بدنیا اومد منتقل شد یه بیمارستان دیگه ان ای سیو با اینکه بچم رسیده بود گفتن تو ریه اش آب مونده حتی نشد بغلش کنم فرداش از بیمارستان مرخص شدم دیگه رفتم بیمارستان دیدنش بازم نمیشد بغلش کنم باید تو دستگاه میموند دو سه روز بعد تازه گذاشتن بغلش کنم و گفتن شیر بدوشم تا اونموقع بچم با سرم تغذیه میشد من تازه سه روز بعد زایمانم شیر دوشیدم واسه همین شیرم کم شد چون بلافاصله بعد زایمان شیردهی نداشتم
روز ششم مرخص شد ولی من چون خیلی شیاف و مسکن مصرف کردم بخاطر اینکه سرپا باشم بخاطر معدم بستری شدم و آمپول و سرم گرفتم تا دوروز هیچی نمیتونستم بخورم بازم به بچم شیرخشک دادم معدم که بهتر شد سرماخوردم دیگه ماسک میزدم بچه رو شیر میدادم دو روز بعدم مادرم رفت خونشون دیگه تنها به کارای خونه و بچه ها رسیدم الانم پنج روزه مامانم رفته سفر

درد باز شدن رگا سینه از خود زایمان بدتره یادمه من تو دهن بچه میزاشتم سینمو گریه میکردم

ازمایش بدین ببینین اگه لازم باشه دکترمینویسه خودش یاباقطره حل میشه زردی ناراحتی نداره که

زردی درمان داره چرااینقدربه خودتون استرس میدین دخترمن زردیش ۲۱شده بودمتخصص دستگاه نوشت اوردیم خونه سه روزه خوب شدبچه هایی که زردی میگیرن توطول عمرشون کم ترسرمامیخورن الان ماشالله دکترمن ۸سالش عقلش که ماشالله ماشالله

من که مادر ندارم چی بگم

فدات بشم هممون کشیدیم خدا اجرت بده بگو خدایا برای تو همش 🥰😘

شوهرم همش اذیتم کرد تو بار داری خیلی غصه خوردم یه شب خیلی دلمو شکست ساعت یک کیسه ابم پاره شد بچم هشت ماه دنیا امد چون بچه با پا بود سزارینم کردن خیلی ناراحت شدم حس مادر بودن نداشتم همیشه زیمان طبیعی میخواستم نشد دوکترا و پرستارا خیلی بدرفتاری کردن دو سه ساعت از ترس میلرزیدم دوخترمو دنیا امد نشونش ندادن بهم رفت ان ای سیو تا پنج روز ندیدمش بعدش هروز میرفتم تو دسگاه نگاهش میکردم کسی امیدی بهش نداشت همه میگفتن نمی تونه بدون دسگاه نفس بکشه از اون طرف هزینه ها بالا رفتن پول نداشتیم نود میلیون میخواستن بچه رو نگه اشتن بخاطر پول هر.ز دم بیمارستان گریه میکردم خلاصه مردمو زنده شدم تا دوخترم الان بغلمه

ولی کاش شیر خشکم میدادین بچه انقد گشنگی نکشه

اره همه اینارو ماهم تحمل کردیم عزیزم من امروز واکسن دو ماهگی زدم انقدر گریه کردم بچم درد میکشید😭😭

خیلی روزای بدی بود من زایمان اولم طبیعی بودم راحت و سرپا دومی سزارین شدم بیچاره شدم و هنوز بعد یک ماه رو پا نشدم 😭

میگذره عزیزم‌ بهت قوول میدم طاقت بیار بچه بره توی دوماه کلییی همه چی بهترمیشه

منم همینطور منم💔
الان میفهمم مامانم چی کشیده

عزیزم من همین الانشم آب شدم بخدا که دو سه روزه بی دلیل اشکام میاد

هی خواهر منم ۶ روز کامل اینقدر درد کشیدم ک ن چیزی نخوردم ن خوابی من ۶ روز کامل فک کنم ۵ یا ۶ ساعت بیشتر نخوابیدم از شدت درد بعدم ک رفتم برای زایمان طبیعی تا ۹ سانت باز شدم ولی سر بچه بیرون نیومد داشت بچم خفه میشد بعدم سری منو بردن اتاق عمل و بچم دنیا اومد هیچ کس کنارم نبود ن مادر ن خواهر تنها تنها فقط خودم و خدا بعدم ک اومدم بخش اینقدر سینه هامو فشار میدادن ک دلم میخواست فقط داد بزنم ولی خداروشکر شیر داشتم وقتی هم اومدم خونه تنها تنها خودم بچم میبردم دکتر بهداشت خودم همه کاراشو میکردم درحالی ک هم بچه اولم بود هم سزارین شده بودم بچم زردی گرفت ۳ روز زیر دستگاه بود من بالا سرش فقط زار میزدم زردیش ک خوب شد صورتش داغون شد همش دکتر خیلی سخت گذشت مخصوصا من ک هیچ کس کنارم نبود تو باز خداروشکر مادرت بوده

الهیی بگردم انشالله میگذره این روزا
روزای خوب جلوتونه نگران نباش😍

بچه منم ی هفته دستگاه بود روزی هزار بار براش میمردم آنقدر گریه میکردم سردرد و گردن دردی گرفته بودم که نمی‌تونستم تکونش بدم و با شکم پاره پا میشدم میرفتم دیدنش
بعد چندروز اجازه شیر دادن و من شیر نداشتم انقد با شیردوش دوشیده بودم ک زخم بودن هرسری آنقدر گریه میکردم بس ک درد میکردن

اخیییییی عزیزم وااااای بخدا همه مون اینارو و بدترشو دیدیم فدات شم نگران نباش بخدا همه اینا میگذره به روزای خوبت برمیگردی

مامان شدن همینه دیگه تو ذره ذره آب میشی ولی در عوض به یه موجود دیگه زندگی میدی افسردگی بعد از زایمان مابین خانوما شایع هست عزیزم بیشتر مواظب خودت باش

روز به روز سختیا بیشتر میشه ولی بازم شیرینه

بعد دو روز بچم خوب شد خودم سرماخوردم منو بردن حمام عصرش کولر روشن بود من بدن درد و تب و لرز شدید گرفتم هنوز هر چن ساعت ک دارو نمیخورم بدنم انگار ضعف میکنه لرز میگیرم ، کمر دردای شدید ک فقط با شیاف اروم میشن ، شب بیداری و بی خابی حس میکنم از همسرم خیلی دورم با این همش کنارمه مسکن دردامه با خودم میگفتم همش فدای ی تار موی دخترم این روزا دیگ برنمیگردن تا باز دو روزه زردیه دخترم برگشته از گریه چشمام باز نمیشن دلشو ندارم حس میکنم بخاطر بی مسولیتی منه بچم دوباره زردی گرفته نگاش میکنم گریم میگیره یکم میرم پیش شوهرم اروم شم گریم میگیره چقد روز و شبای سختین
فقط دعا میکنم دخترم خوب باشه سالم و سرحال باشه خودم هزار بار دیگ جراحی بشم درد بکشم مهم نیس

انگار سرنوشت منو گفتی

وای یعنی شیرت نیومد بعد چیکارکردن ک میگی از درد زایمان بدتر بود؟😬

منم اینارو کشیدم ازبستری شدتش وهمچی دیگه

عزیزممم🥺ایشالا همه چی ذرس میشه ناراحت نباش

عزیزم همه همینیم جونم🥺ولی میگذره این روزا🥺لذت ببریم از لحظه لحظه ی بزرگ شدن جوجه هامون😍😍😍😍

من که بچم زردی داشت مراعات کردم دیگه تا یک ماهگی کلا زردی از چشماشم محو شد.
قطره نائوناستر معجزه میکنه گلم.
میگذره همه اینا ایشالله خنده های نازشو ببینی دردات فراموش میشه🥲🤍

اولین روزای مادری واقعا سخته و فقط مادر آدم درک میکنه و اندازه ما درد میکشه
منم همینطور عزیزم ولی به مرور تجربه ات بیشتر میشه و بیشتر لذت میبری

سلام عزیزم من ادیت عکس آتلیه ای انجام میدم تغییر لباس و پس زمینه 30
مشخصات کف با 20
کلیپ هم درست میکنم همه مناسبت 30 کسی نمی‌خواد 🙂🙂

تصویر

سوال های مرتبط

مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان
#پارت_پنجم

از ساعت ۶ بخاطر دردایی ک داشتم کمرو پاهام میلرزید (میگن وقتی ۸با ۹ سانت باشی و نزدیک زایمان باشی این لرز میاد که برای من تو همین ۲ سانت میلرزیدم) ربع کم ۹ بود که از کمر بی حسم کردن اما من مدام میلرزیدم بااینکه از کمر ب پایین گرمو بی حس شدم اما این لرز باهام بود تا دو‌ ساعت بعد عملم
سریع دکترم اومد ک خداروشکر دکتر ماهری بود و سریع شروع کردن از سایه متوجه میشدم ک چخبره و فشارو روی شکمم حس میکردم بااینکه بی حس بودم یکم گذشت ک صدای بچم بلند شد و من اشکام میریختن🥹😭 اینقد گریه کردمو خداروشکر گفتم که بچم سالمه…فقط اشک میریختم و به روزی ک گذرونده بودم فک میکردم ک اینهمه سختیو درد کشیدم تا زایمان کنم اما سزارین قسمتم شد بعدش دیگه بردنم ریکاوری و همسرم اومدو کلی قربون صدقم رف و من اشکام میریخت دیگه بی حس بودم دردی حس نمیکردم بعدش ک بی حسی رف زخمم درد می‌کرد ک پمپ درد گرفتم ک زیاد تاثیر نداشت اما خب دردش ب اندازه ی دردی ک موقع طبیعی کشیدم نبود
مامان دیارا خانوم🩷 مامان دیارا خانوم🩷 ۶ ماهگی
خداروشکر بخاطر دخترم ، اگه بخام تجربمو بگم از این ی ماه ، ده روز اول واقعا سخت بود برام زایمان ، درد بخیه ها ، اینقد از شکم بدون بچه و بخیه هام میترسیدم نگاشونم نمیکردم ، شیردهی وقتی شیرم کم بود خیلی درد کشیدم تا به شیر اومدم هر ساعت سینهامو میدوشیدن مامانمو خالم ، بچم سیر نمیشد خیلی گریه میکرد باهراشکش اب شدم ، زردی و دستگاه زردیه لنتی ، حس افسردگی و گریه و حس دوری از شوهرم ، بعد ده روز ک اومدم خونم مریض شدم خیلی بهم سخت گذشت 12 روز درد کشیدم تا اخر با سونو فهمیدیم تو رحمم خون لخته شده و الان دارو میخورم خداروشکر خوبم ، شب بیداری دلدرد بچم ، اینکه نه ماه بارداری منع رابطه بودم الانم همسرم طفلک بهم فشار نمیاره ولی واقعا میترسم از رابطه دوسندارم چهل روزم بشه😥😂
با این همه بالا پایین حس میکنم قبل اومدن دخترم خوشبخت نبودم وقتی خوابه دلم براش تنگ میشه حاضرم هزاران بار همه ی اینارو تجربه کنم چون به یبار خندیدنش می ارزه خداروشکر ک مادرم خداروشکر ک خدا بهم توان میده انشاالله همه ی باردارا به سلامتی زایمان کنن و همه ی چشم انتظارا این روزارو به خوشی تجربه کنن
مامان تیارام 🩷 مامان تیارام 🩷 ۶ ماهگی
تجربه سزارین سهه.. خلاصه منتظر موندم تا برم اتاق عمل چون همه چی یهویی شد سریع زنگ زدم شوهرم گفتم من دارن میبرن اتاق عمل اون سریع خودش رسوند خودش منو تا در اتاق عمل برد .. رفتم آمپول بی حسی اصلا. دردی حس نکردم .. گفتن بخاب آروم بعد ده دقیقه صدای دخترمو شنیدم .. تیکه بد داستان اینجا بود ک من می‌شنیدم میگفتن الان مادر جان خودشو از دست میده سریع ی کاری کنین می‌دیدم پشت پرده ده نفر ریختن رو شکمم خون ریزی شدید داشتم بند نمیومد کل اتاق عمل شده بود خون .. خیلی فشار دادن من بی حس بودم .. تا بردن ریکاوری منو .. خیلی درد داشتم خیلی .. یعنی اونجا مرده بودم از درد فقط هوار میزدم .. دیدم س نفر اومدن بالا سرم ماساژ شکمی دادن من از هوش داشتم میرفتم .. بی حسی رفته بود س نفر افتاده بودن رو شکمم خیلی خیلی سخت بود .. بعدش انقد هوار زدم دکتر اومد بالا سرم گفت براش یکی از قوی ترین مسکن ها رو بزنید ک توش مخدر داشت .. اونجا همه میگفتن اصلا اینو برا کسی نمیزنه واقعا دلش سوخته ک برات مسکن زد 🤣خلاصه بعد نیم ساعت منو بردن بخش اونجا هم باز منو ماساژ رحمی دادن خیلی بعد عمل سخته خیلی ... بعدش ک دوسه روز بستری بودم بخاطر خونی ک از دست رفته بود برام کیسه خون وصل کردن و فرداش ب زور بلندم کردن راه رفتم . خلاصه بخام بگم من واقعا زایمانم سخت بود چون ۲۰ روز قبلشم همونجا بستری بودم تا زایمان یهویی ریختن سرم بیمارستان دولتی همینه دیگه آموزشی .. ولی خدارو هزار مرتبه شکر دخترم صحیح سالم با وزن ۴ کیلو آومد تو بغلم😍🫰
مامان 💙میران💙 مامان 💙میران💙 ۶ ماهگی
مامان یاسین وراستین مامان یاسین وراستین ۶ ماهگی
اتاق زایمان ک فوق العاده سررررددد بود دکتر بیهوشی اومد امپول زد توکمرم بعداز چن ثانیه ازکمر تا پایین کلا بی حس شدم هیچی نفهمیدم ولی متوجه میشدم همه چی رو قل اولمو‌ک دراوردن کاملا فهمیدم وحسش کردم انگار ی تیکه از وجودم کنده شد ی حس خاصی بود ومن اون لحظه فقط ازخدا سلامتیشونو میخاستم ازخدا میخاستم بچه هام احتیاج ب دستگاه نداشته باشن بچه هام ب دنیا اومدن وبعدش شکممو بخیه زدن وبردن بخش ریکاوری ۲ ساعت تو اون بخش بودم دور از بچه هام بیقرار بودم چون بچه هامو ندیدع بودم نمیدونستم در چ‌حالن رفتن دستگاه یان هم ازکمر بی حس بودم ی حس فوق العاده بدی بود تا این ک بعد دوساعت بردنم تو بخش بچه هامو اوردن پیشم خدارو هزار مرتبه شکر ب لطف خدا دستگاه نرفتع بودن بعداز این ک از سری دراومدم ب شدت بخیه هام درد میکردن و داغون بودم اصلا نمیتونستم تکون بخورم حتی نمیتونستم پاشم بچه هامو‌ببینم بغل کنم اولین حرکت بعداز زایمانو نگم ک افتضاح بود ۵ ساعت طول کشید تا ب هزار بدبختی با گریه و دادو بیداد تونستم ازتخت بیام پایین بدترین تجربه زندگیم بود بعدازاون دیگه بهتر شدم اما هر راه رفتن منو تا مرگ میبرد و میاورد اینو نمیگم ک‌بترسونمتون بدن با بدن فرق دارع من خودم گوشت بدنم بده و تحمل دردم خیلی پایینه من خیلی اذیت شدم ولی ارزششو‌داشت 😍😍
مامان فندق مامان فندق ۲ ماهگی
مامان نُقلی🩵👶🏻 مامان نُقلی🩵👶🏻 ۶ ماهگی
سلام مامانا خاستم تجربه زایمانم(سزارین) رو بزارم من ۳۹هفته ‌و۴روز بودم ک وقت سونوگرافی داشتم رفتم ماما دید گفت آب دور جنین خیلی کم شده ت این چند روز آبی ازت رفته گفتم نه گفت نامه میدم برو بیمارستان بستری شو خلاصه ما رفتیم و برای بستری شدن،
من تصمیمم از قبل طبیعی بود ولی وقتی رفتم بیمارستان معاینه کرد گفت دهانه رحمت بسته س ،قرص (واژینال)برات میزاریم تا دردهات شروع شه امکان داره تو چند ساعت باز شه امکان هم داره تا فردا طول بکشه راستش من خیلی ترسیدم گفتم اگ طول بکشه تا باز شه و کلی درد بکشم و آب دور جنین هم کمه برای بچم خطرناک بود و یجوری ریسک بود ترسیدم
گفت اگ شرایط اورژانسی بشه سزارین میشی،منم نشستم فک کردم گفتم اگ هم درد طبیعی رو بکشم و در آخر سزارین بشم واقعا ظلمه😅و گفتم منو سزارین کنید و اونا هم قبول کردن و آماده شدم برا سزارین و سوند وصل کردن درد زیادی نداشت و همچین آمپولی ک ب کمر میزدن هم قابل تحمل بود و همسرم موقع عمل کنارم بود و باهام حرف میزد و زودی تموم شد صدای گریه پسرمو شنیدم خیلی حس عجیب و شیرینی بود،اولین بلند شدن برای راه رفتن و اولین دستشویی رفتن واقعا درد داره ولی گذراس من از روز دوم خیلی بهتر شدم درد داشتم ولی نسبت ب روز اول واقعا بهتر بودم روز اول واقعا درد داشت و عجیب بود 😅من نمیدونم پمپ درد چیه ولی اینجا (المان)بهم قرص مسکن میداد خیلی هم قوی نبود و اینکه سرم مسکن وصل میکرد هر از گاهی
من چهار روز بیمارستان بودم و خیلیییییی پرستارای مهربونی داشت خودشون بچه رو عوض میکردن بهم کمک میکردن برای دستشویی رفتن و راه رفتن و...
مامان بردیا مامان بردیا ۶ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت سوم
در عرض ۳۰ ثانیه بدنم گرم شد و بی حس شدم و کارشون رو شروع کردن من ساعت ده و ربع وارد اتاق عمل شدم و ده و بیست و دو دقیقه بچم به دنیا اومد و ساعت ده و چهل و پنج دقیقه بردن ریکاوری و تو ریکاوری متخصص بیهوشی برام پمپ درد وصل کرد و همون تایم بی حسی ماساژ رحمی دادن که من دردی حس نکردم و تا ۲۴ ساعت بعد عمل سوند بهم وصل بود و اولین راه رفتنم خیلی سخت نبود و خدارو شکر از زایمانم خیلی راضی بودم و اینکه فسقلی من تو ۳۷ هفته و ۶ روز به دنیا اومد و چون آمپول ریه نزده بودم و روز زایمان زدم احتمال میدادن که بچه بره تو دستگاه اما خدارو شکر احتیاج به دستگاه نشد و بچم کامل بود
پیشنهادم اینه که حتما پمپ درد بگیرید دردتون رو به صفر می‌رسونه
اینم از تجربه سزارین من🙃 هر کسی حق انتخاب داره و به نظرم با توجه به شرایط باید انتخاب کنی‌
من اگر بازم برگردم به عقب قطعا زایمان سزارین رو انتخاب می کنم برای همه آرزوی سلامتی دارم و امیدوارم زایمان راحتی داشته باشید و کوچولو هاتون رو صحیح و سالم بغل بگیرید 🫂❤️