سلام خوبید حالم خیلی گرفتس گفتم با شما در میون بزارم خالی شم خیلی عبصبی ام دوس دارم دعواکنم گفتم ک بعد ۱۳سال باردارشدم پدر شوهرم اصلاااا نگاه دخترمم نمیکنه کادو هم بش نداد الان دخترم ۴ماهشه نگاشم نمیکنه اصلااا بعد جاریم بعد یک سال بار دار شد دخترش بعد چهل روز برد خونشون همون موند ک بخوردش اول اون باردار شد البته الان دخترش ۲سالشه بعثم حسادت ب اون دختر بچه نیست دلیل کار پدر شوهرمو خاستم بدونم این جاریم ی زن داداش داره خیلی فضوله براشم خیلیی مهمه خونه پدرشوهرم جاریمو دوس داشته باشن وقتی من باردار بودم هی میومد ب مادر شوهرم میگفت نکنه بچه این بیاد دنیا دیگه اون نوتو نخای از این حرفا بعد ک دیدم واقعا همه دارن با بچم سرد رفتار میکنن تصمیم گرفتم سر کتاب بردارم برا دخترم ک بعله این خانم بی همه چیز ذات خراب برا دخترم دعا کرده ک از چشم پدر شوهرم اینا بیوفته ملا گفت اره چیز پاشیدن در خونتون دعا چشم نظر ک ب چشم بیاد خیلی برا دخترت انجام دادن در حدی ک دسش نمیرسه وگرنه بلایی سر بچت میارن بنظرتون من چیکار کنم😢

۱۲ پاسخ

والا برای ما رو کسی دعا نکرده پدرشوهرم نسبت به همسرم حسادت و رقابت داره بچمو نگاهم نمیکنه.فدای یه تار موی بچم.تو درعوض همه نگاه هایی که نمیکنن رو جبران کن.دعانویس واسه همه میگه براش دعا نوشتن.الان منم برم میگه واسه تو دعا هم هست.اعتقاد نداشته باش اصلا برات مهم نباشه نگاه میکنن یا نمیکنن.فقط مراقب دخترت باش کینه و خشم و ناراحتی رو دخترت عزیزت درک میکنه بخاطر اونم شده برات مهم نباشه وگرنه خودت و بچت اذیت میشی.پدرشوهرم تبریک هم نگفت برامم مهم نیست فقط تربیت نداشته شو به رخم کشید

چه فرقی ب حال بچت میکنه که بقیه خاسته باشن یا نخاسته باشن

ببین تو هر خانواده ای نوه اول خیلی مورد توجه توقع نداشته باش دومی و سومی مثل اولی بخوان
من بچم تو خانواده خودم نوه سوم هست سه تاشونم دخترن .
من خودم خیلی خواهرزاده هامو دوس داشتم و دارم اما خب بل نظرم چون ابجیم بچه کوچیک بزرگ کرده دیگ طبیعیه اون ذوقی ک باید نداره یا حتی خانواده ام چون شوهرم بدی کرده بهشون از بچشمم خوششون نمیاد میگن اینم لنگه اون میشه
من خودم خیلی بیچاره افتادم از هیچی خیر ندیدم🥲🥲🤕🤕

من تو حاملگیم پدر شوهرم گفت دختر زا نباشی چون هم عروسم دوتا داشت. دخترم که دنیا اومد هی میگفت خدایا شکرت. هروقت دخترم پدر بزرگش می بینه اون کیف میکنه والله . خدا مهرش ب دلش انداخت. میگه یه دختر دارم ده تا پسر می ارزه.

عزیزم بچه ت کوچولوعه اصلا اصلا سمت دعا و این چیزا نرو که خیلی خطرناکه . جاری ت هر کاری کرده خودش جوابشو میگیره . یه جوری رو خودت کار کن اصلا به بچه ت منتقل نکنی . فدای سر جفتتون .

عزیزم روزی‌۷ بار یا تکویر بخون یا صوتی بزار تو خونه پخش بشه اولا دعا باظل میکنه دوم به خودش برمیکرده
ایه ۳۳ سوره الرحمن ۷۰ با بخون توی اب فوت کن اب بپاش به دیوار و در و لباساتون
اینا باطل میکنن و خیلی خیلی جوابه شک نکن

مامان جانان .تو تنها نیستی مادر شوهر من علنا میگه بچه رو دوست ندارم .حسی بهش ندارم .
ذات خودشونو نشون میدن .
اخه یه بچه به این کوچیکی که مثل فرشته اس چرا باید بهش حس نداشت .
ادم یه جوجه رنگی میخره روز 2 انقد برات اهمیت پیدا میکنه بعد اینا اصلا براشون مخم نیست .
جالب اینجاست سرش به نماز و قران و مسجده .
اما انسانیت نداره .
من بارها اشک ریختم .
نمیتونم بگم برات مهم نباشه .چون خیلی سخته .

ببین نمیدونم چقد برات مهمه .من باشم پامو تو خونشون نمیذارم کم کم قطع رابطه میکنم.برای دعا و نفرین این چیزا هم اصلا سمتش نرو

ای خدااا شانس ماهارو ببین.غصه نخور تنها نیستییی بیخیال جهنم ازشون غصه نخور جانم

عزززیزم نگران نباش،تو خدا رو داری و مهمتر اینکه مادر هستی با عشق بچه ت رو بزرگ کن و بهش عشق بده که نیازی به محبت کسی جز خودت و پدرش نداشته باشه بعد هم براش چهار قل رو بخون ،آیه الکرسی بخون فوت کن بهش که از همه بدی ها دور باشه ،رو حت رو با رفتار ناشایست بقیه آزار نده ،بعدشم خودت با پدرشوهرت یا مادرشوهرت خیلی منطقی حرف بزن ،منم دعا میکنم گره از کارت باز شه،یادت باشه دختر گلت رو ی بار بزرگ میکنی پس تا میتونی ازش لذت ببر و بهش محبت کن

بگیر خب اسپند و با پوست پیاز و پوست تخم مرغ و سیر و پی پی خشک شده سک دود کن تو خونت البته درو پنجره هارو باز بذار و رو قرآن بپوشون انشاءالله درست میشه منم پدرشوهرم شوهرم و دعا داده بودن ک مارو ول کنه بره زندگیمونو سیاه کردن همش دعا دعا بعد یکی ب من گف این کارو بکن انجام دادم
الان ۵ ماهه شوهرم زندانه تصادف کرد بعدش ک دیگه خبری از خونوادش نیست

وا خدا لعنتشون کنه عجب ادمایی پیدا میشنا گلم. دخترت فرشته است پاک هیچ دعایی روش تاثیر نمیراره سمت دعا ام نره خاهش میکنم چون دخترت پاک معصومه دعا بگیری براش موکل دارن پاش ب زندگیت بازمیشه گناه داره دخترت بسپر ب خدا

سوال های مرتبط

مامان جوجوی من😍 مامان جوجوی من😍 ۵ ماهگی
۲سال پیش توی هوای سرد زمستونی ک دیگه ناامید شده بودیم خودمو شوهرم ک ما بچه دار نمیشم دختر خاهرم گفت خاله بریم اصفهان پیش ی دکتر خوب منم ک خیلی ناامید بودم گفتم منک تمام دکترارو رفتم بزار این یکیرو هم برم ۳سال هرماه اصفهان بودم تو سرما و گرماه حرکت کردیم برا تهران اونجا ک رسیدم چون جایی نداشیم رفتیم تو پارک روبرو متب نشستیم چن ساعتی بعد دکتر پیش دکتر ک رفتم با حال خیلی خراب ب دکتر گفتم برا کاشت بزن دیگه نمیتونم دکتری کنم خسته شدم دکترم گفت تا فردا باید بمونی ک شوهرت آزمایش بده ماهم هتل گرفتیم برا یک شب فرداشم ک آزمایش دادیم حرکت کردیم برا دزفول ماه بعد ک خاستم بریم تهران شوهرم گفت دیگه من نمیتونم بیام خسته شدم از دکتری منم ک همیشه بهش روحیه میدادم با اینک خودم روحیم صفر بود خلاصه رفیم صب ک هوا خیلییی سرد بود ساعت ۴صب رسیدم ماشین پارک کردیم تو ماشین خابیدم😢یادمه من رفتم دنبال نان وا میگشتم همینطور ک شوهرم خاب بود خیلی خسته شده بودیم نون گرفتم حدود ساعت ۱۱شد تو پارک داشتیم صبحانه میخوردیم تا مطب ساعت ۳باز شه رفتم پیش دکتر گفت شوهر ضعیفه منم گفتم خب از یکی دیگه برام اهدا کن گفت ن از شوهرت میتونیم تقویت کنیم منم اومدم بیرون از مطب ب شوهرم گفتم اگ میخام بکارم چرا نرم اهواز نزدیک ترهه هم شوهرم با کلی دعوا قبول کرد هی دکتر عوض میکنی فلان از این حرفا یک سال هرماه میرفتم اهواز برا ای وی اف پانچردرد خون ریزی ٥تا جنین برام تشکیل شده بود ۳تاشو زدم با کلی استرس شوهرم خوشحال ترین بود فک نمیکرد ک باید بمون فک میکرد باردارم ۹روز بعد اوفتادم ب خون ریزی برج ۲پارسال بود حالم خیلی بدشد ۳روز مطب بسته بود من اون ۳روز همرو دفع کردم 😢