۱۴ پاسخ

چ مامان خوشگلی♥️😍

خدا لعنت کنه اسرائیل چه آسیب‌های روحی روانی که به مردم وارد نکرد

چقد قشنگی تو

میشه درخواست بدی

عزیزم درخواست دوستی میدی

وای چقدر شبیه من داغون شدم از افسردگی تو اون دوران

شمام مثل من تو جنگ زایمان کردید
چقدر ترسناک بود وقتی صدای پدافندا و بمب میومد من تو بیمارستان نجیمه زایمان کردم پریتارا سون و درنمیهوردن چون ۴ بعدطهر تو بخش اومدم گعتن صبح بعد ک صدای موشک اینا اومد زودی اومدن دراوردن و سه نصف شب گفتن باید راه بری مردم و رنده شدم الانم ترسش تو وجودم تا ی صدتیی میاد

قدم نو رسیده مبارک😍😍😍

آخی من صبح داشتم آماده میشدم برم بیمارستان آتش بس شد 😍

پارت ۱و۲ نیست

خیر قدم باشه عزیزم

وای خیلی سخته واقعا خداروشکر بخیرگذشت

الهی بگردم خیلی سخت بوده بازم خدارو شکر بخیر گذشت

اخی عزیزم چقدر سخت بوده و اذیت شدی. خداروشکر اون روزا تموم شد

سوال های مرتبط

مامان نارنگیا🍊 مامان نارنگیا🍊 ۱ ماهگی
مامان هلو🍑(سامیارم) مامان هلو🍑(سامیارم) ۱۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت چهار

حین عمل فشارم افتاد و حالم بهم میخورد گفتم به دکتر آمپول زدن و من خوابم میومد بد حال بودم چون تیروئید هم داشتم همش فشارمو چک میکردن حالمو میپرسیدن چون بد حال شدم کولر روشن کردن روم بعد یهو دیدم صدای پسرم داره میادهمونجا بود که گریم گرفت و گریه کردم بعد اینکه عمل تموم شد بردنم ریکاوری و یواش یواش لرز اومد سراغم و اثرات بیحسی داش میرفت و من دردام شروع میشد ۴۰دیقه موندم تو ریکاوری بیحال بودم بردنم تو اتاق پیش بچم شوهرم با مامانم و مادر شوهرم منو برداشتن گذاشتن رو تخت لرز وحشتناکی داشتم جوری که تا یه هفته دندونام درد میکرد انقد بهم خورده بود نمیتونستم چای بخورم درد میکرد ۱۲ساعت رو تخت بودم از تشنگی داشتم میمردم و التماس میکردم فقط یه قلپ آب بدین بهم و پرستارا قبول نکردن از کمر درد داشتم جیغ میزدم و حین اینکه بیحسی داشت میرف اومدن ماساژ دادن شکممو بخاطر همونم خیلی درد داشتم ولی گل پسرمو نگاه میکردم بغلم خوابیده انگار دنیا رو میدادن به منو همچی یادم میرف و یچیزی هم خیلی آرومم میکرد که از وقتی از ریکاوری اومدم شوهرم پیشم بودو دستمو محکم گرفته بود و همش قربون صدقم میرف خیلی روحیه میگرفتم خوشحال بودم که شوهرم و پسرم کنارمن🥰
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۵ ماهگی
تا ساعت 7 شب سعی کردیم منو همسرم به چیز های خوب فکر کنیم به اینکه یه روزی صدای خنده های دخترمون پناه بپیچه تو خونه ای که 10 ساله منتظر همچنین لحظه ای.
برای اینکه فکرای خوب بیاد تو ذهنم به دختر همسایه گفتم برام موهامو بافت آرایش کردم تیپ زدم واسه لحظه دیدن دختر نازم
ساعت 6 و نیم بود که به همراه ساک خودم و پناه راهی بیمارستان شدیم تو راه کلی عکس و فیلم گرفتیم قبلش هم با خواهرم هماهنگ کردم که بیاد بیمارستان چون حس میکردم بخاطر دردی که دارم امشب بستری بشم.وقتی رسیدم بیمارستان و رفتن تو بخش زایشگاه با شنیدن صدای جیغ و با حسین و یا ابوالفضل گفتن یک مادری که داشت بچشو به دنیا میاورد و من فقط صداشو میشنیدم مو به تنم سیخ شد رفتم داخل اتاق ان اس تی یه خانومی رو تخت بود با دیدن من شروع کرد به گلایه که وای زایمان چیه خدایا غلط کردم دیگه من حامله نمیشم.منتظر شدم تا دکترم اومد منو دید اونجا هم یک بار ان اس تی گرفتن دوباره دکترم گفت این درست نیست هم اینکه انقباض داری هم اینکه ضربان قلب بچت خیلی بالاست برو بیرون یه هوایی بخور بیا تا دوباره ازت ان اس تی بگیریم استرس هم نداشته باش.اومدم بیرون از زایشگاه با دیدن خواهرم و شوهرش و دخترش زدم زیر گریه به هق هق افتاده بودم شوهرم هرچی ازم میپرسید نمیتونستم درست جواب بدم....
مامان دایار مامان دایار ۴ ماهگی
پارت ۲

دیگه منم نامه رو گرفتم آمادگی داشتم اما باز یه سری کارا مونده بود دیگه همسرم از اونور خودمم از خونه شروع کردیم به آماده شدن برای صبح خواهرم هم آخر شب اومد که پیشم باشه
دیگه من آخر شب رفتم حموم یکم زیاد موندم حموم دیگه اومدم موهام سشوار کردم کامل آماده شدم ساعت ۲:۵۰ رفتم دراز کشیدم که ۷پاشیم بریم بیمارستان
داشتم با گوشیم کار می‌کردم توی گهواره بودم که احساس کردم یه چیزی مثل لگد محکم خورد زیر دلم اما صدا داشت بعد چند ثانیه حس کردم بین پام خیس شد یدفعه به شوهرم گفتم علی کیسه‌ آبم پاره شد اونم خواب بود گفت نه اشتباه میکنی بخواب گفتم نه پاشو دیگه بیچاره ترسیده بود وایساده بود بالا سرم میگفت نه من میگفتم چرا دیدم بیچاره هنگ کرده کاری نمیکنه خواهرم صدا زدم گفتم کیسه آبم پاره شده بیا دیدم اون با گریه اومد میگم چته چرا گریه میکنی چیزی نیست نترسید 😐☹️😂 من تو اون تایم فقط همسرم و خواهرم دلداری میدادم
بعد مونده بودم برم کدوم بیمارستان فکر میکردم اگر برم بیمارستان خوبه خودشون سزارینم میکنن دیگه زنگ زدم یکی از ماماها که شمارش داشتم اون گفت نه بیایی میفرستنت طبیعی
برو همون بیمارستان تا صبح صبر میکنی زنگ میزنن دکترت بیاد
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۲ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
من اون سرنگی که اولین بار باهاش به دخترم شیر دادم‌نگه داشتم
این وسط هربار که دخترم کوچکترین پیشرفتی میکرد ما یه دور به همه شیرینی میدادیم،یه شب پیشش بودم یه دفعه دیدم دخترم حالش بدشد ،اکسیژنش اومد پایین شب بود و دکتر اصلیش نبود دکتر شیفت بود و سه تا پرستار منو بیرون کردن منو شوهرم پشت در دعامیکردیم‌گریه میکردیم من دیگه نمیدونستم چکار کنم یکم کذشت دکتر اومد گفت حالش خوبه اگه میخوای برو ببینش من اونجا نشستم وسط زمین زار زدم که خدایا اینکارارو با ما نکن پیر شدیم طاقت نداریم به زور شوهرم سرپا شدم رفتیم دیدیمش و رفتیم پایین محوطه بیمارستان که یکم هوا بهم بخوره تو کل اون ۱۵ روز من کامل تو اتاق مادران بودم حتی تا محوطه بیمارستان هم بیرون نیومده بودم فقط دروغ نگم یبار برگشتم خونه دوش گرفتم و دوباره رفتم بیمارستان اونم انقدر گریه مردم و حالم بدبود که خدا میدونه
خلاصه اونروزم خطر از بیخ کوشمون رد شد خداروشکر
ادامه پارت بعد
مامان حسین مامان حسین ۲ ماهگی
پارت4
خلاصه رفتم رو تخت اتاق عمل بیحسیو زدن اصلا درد نداشت بی حسی که تزریق شد در های بهشت به روم باز شد تموم شده بود اون درد ها دراز کشیدم کم کم بی حس شدم یه پرده کشیدن جلو صورتم یه خانوم پرستار کنارم بود همش باهام صحبت میکرد بهم آرامش میداد ..تو ذهن من پنج دقیقه هم نشد که بچمو دراوردن صدای گریشو شنیدم انگار بردن تر تمیزش کردن و بعد اوردن صورتشو گذاشتن رو صورتم ..که نمیتونم اصلا توصیف کنم صورت نرم و کوچولو وای اصلا غیر قابل توصیفه ان شاالله همگی تجربه کنین که تمام سختی هاتون تو یه چشم بهم زدن فراموش میشه..تو ریکاوری کلا خوابیدم فقط متوجه شدم که ماساژ رحمی دادن منو که هیچ حسی نداشت هیچ دردی ..حتا به بچمم شیر دادن متوجه نشدم ..اومدم تو بخش بازم هیچ دردی نبود ساعت2ظهر بچم ب دنیا اومده ..از بعد عمل بگم واقعا سخت نبود شب یکم درد داشتم ولی کاملا قابل تحمل بود ..بعد از اینکه کمکم کردن راه برم برم دستشویی کل دردام رفت ..از راه رفتن میترسیدم اولش سخت بود ولی خیلی کمک میکنه به آدم حتمن راه برید چندین بار .. خلاصه من تا ابد سزارین رو پیشنهاد میدم خیلی عالی و راحت بعد یه هفته هم خودم بخیه مو کشیدم ..ان شاالله همگی نینی هاتونو با سلامتی بغل کنید
مامان کیان کوشولو🩵 مامان کیان کوشولو🩵 ۱۰ ماهگی
پارت ۵:
خلاصه اومدن سرم وصل کردن و امپول فشارم زدن توشو کم کم بازش کردن...
منم نشستم ناهارمو خوردم کباب بود با سوپ خیلی هم مزه داد 😂 یکم تقوییت کردم خودمو ..ماما شیفت اومد معرفی کرد خودشو ووضعیتمو چک کردو یه توپ دادو گفت بشین بالا پایین کن ..منم نشستم رو توپ و ورزش میکردم و با حسرت نگاه تخت بغلیم که ماما همراه کنارش بود و داشت حسابی ماساژ و ورزش بهش میداد نگاه میکردم (اگه برگردم به قبل حتما ماما همراه میگیرم چون واقعا احساس تنهایی و بیچارگی میکردم اون اخرا )
من یه سانت بودم هم تختیم ۵سانت وتازه داشت درداش شروع میشد با کمک ماماهمراش...خلاصه بعد گذشت چندساعت منم دردام شروع شد تایماش نزدیک و شدتش بیشتر میشد وهمچنان روتوپ بالا پایین میکردم .. از حرصم جوری بالا پایین میکردم سرم میخورد سقف و برمیگشتم😂😂😂 و تنم از جیغای هم تختیم میلرزید...خلاصع اون فول شد با بدختی و موقع زایمانش شد وبردنش من موندمو یه اتاق خالی و یه عالمه ترس و استرس شدید 😢😢
تو این ترس بودم که دیدم دکتر مساعد اومد😂😂😂😂 رفت تو ساک هم تختیم شیاف اونم برداشت برد 😂😂😂😂😂وای دخترا ترکیده بودم از خنده با اون همه درد واقعا روحم شاد شد فقط گیر شیاف گل مغربی بود اون😂😂