هر گوشه کناری که نگام میفته لباس و اسباب‌بازی و ظرف و داروعه
مستأصل به همشون نگاه میکنم و قول در اولین فرصت مرتبتون میکنم تو ذهنم تکرار و تکرار و تکرار میشه

هنوز فرش آشپزخونه رو که بخاطر پارگی شلنگِ پکیج غرق در آب شده بود رو پهن نکردم و اینکه نمیتونی مثل قبل بیای تو آشپزخونه عصبیت می‌کنه و بهانه های جدیدی برای جیغ و گریه پیدا کردی ....

کلیپ‌های کودکانه ، کارتون ، بازی با وسایل جدید
هیچکدوم کارساز نبود و گریه هات بند نیومد و مجبور شدم یه دستی برات سوپ بذارم ؛

سرتو گذاشتی رو شونم و هر ۵ دقیقه بلند میشی و یه بوس نثار صورتم میکنی و دوباره میخوابی رو شونم تا به هیچ عنوان دوباره رو زمین نذارمت

یه لبخند گشاد بهت هدیه میدم و مطمئنت میکنم که تو بغلم نگهت میدارم

اما از تو چه پنهون دخترکم که مامانت روش خنده‌س و توش گریه ....

گریه برای کارهای روهم تلنبار شده
گریه برای ظرفای شسته نشده
گریه برای غذای درست نکرده
گریه برای بی قراریات
برای تن نحیف و ضعیفت که پر شده از دونه‌های قرمز

گریه برای جسم خودش که این روزا به زور داره ادامه میده و ادامه میده و ادامه میده ...

باید این وسطا از لیوان‌های متعدد قهوه مچکر باشم
الحق که اگر نبودن اوضاع وخیم تر میشد .

تصویر
۱۵ پاسخ

درخواست میدی پرم گلم

خدا قوت عزیزم 😘

اخیییی

همه مادرایی ک بچه کوچیک دارن همینن تازه من پسرم ۶ سالشه خیلی اذیت میکنه آبجیشو

حالا شما یه دونه بچه داری من ۳ تا دارم ببین چه خبره خونه زندگیم

خدا قوت بده

خدا قوت خواهر 😔😔

واااای که چققققد ما مامان ها تنگ های بلوریه پر از تَرک هستیم😭😭
و
داریم با قدرتی که نمیدونم از کجا میاد
ادامه میدیم😭😭😭😭😭

وای حرف دل مارو زدی که🥲

مرجان عزیزم الان دیدم نیلا مریض شده
بمیرم برات
چقدر سخته
ایشالا خدا بهت انرژی بده

چ قشنگ گفتی

و چقدر این لحظه ها سخته ااوناب و تکرار نشدنی ... کاش کمی دیگران مارو درک میکردن اونوقته که دیگه برای ما خسته کننده نبود

مامان نیلا منم خسته‌ترینم
۱ ماهه درگیر اسهال و سوختگی پاهاشم 💔
دیروزم فهمیدیم به کلی چیز حساسیت داره و‌نمیتونه تا ۱ سال بخوره 😭

همه همینیم عزیزم بزرگ بشن نسبتا راحتتر میشیم

چقد قشنگ چ احساسی گریم گرفت حال وهوای بیشتر مامانها همینه

سوال های مرتبط

مامان ساواش مامان ساواش ۱۵ ماهگی
مامان 🥑 نیلا 🥑 مامان 🥑 نیلا 🥑 ۲ سالگی
هنوز ۱۰ روز نشده که از ویروس لعنتیِ روزوئلا میگذره که دوباره با بدن داغ و گرمت مواجه میشم ؛
از تب بدون علائمت به خودم مژده دندون جدیدت رو میدم !
اما با گذشت ۳ روز و شدید شدن تب ، زنگ خطرا تو ذهنم روشن میشن
با تب ۳۹ درجه میرسونمت دکتر
همه‌ی وجودم چشم شده و به دهن دکتر نگاه می‌کنه
دکتر که حالا دیگه مطمعنم فهمیده استرس اگه دست و پا داشت حتما شبیه من میشد جمله‌شو با نگران نباش دخترم ویروسه چیزی نیست شروع می‌کنه ، و داروهارو تجویز می‌کنه .
سرتو گذاشتی رو شونم و صدای مامان گفتنت تو گوشمه ...
تمام جونم برات درد میگیره و اشکامو از بابات پنهون میکنم و این جمله تا خونه تو ذهنم تکرار میشه
بچم تازه خوب شده بود
بچم تازه خوب شده بود
بچم تازه خوب شده بود

بزرگترین باگِ من تو شغل مادری اینکه زندگی برام تو همون نقطه ای که بچه هام مریض میشن تموم میشه :))
شب چهارمِ مریضی رو با هر سختی‌ای که بود پشت سر گذاشتیم

بوی عطر کره ای که تو غذات ریختم پیچیده تو خونه ، احساس میکنم خوشمزه ترین بلدرچین زندگیمو برات پختم
نگات میکنم که با همون دست و پای کوچیکت کنار باکس اسباب بازیات نشستی و با اون چشمای بی حال و رنگِ پریده داری باهاشون بازی میکنی
من دارم ازت یاد میگیرم نیلا
دارم یاد میگیرم که زندگی با همه‌ی سختیاش ادامه داره حتا تو اوج مریضی و خستگی

یادته بهت گفتم تو یه ورژنِ دیگه از خودمو بهم نشون دادی ؟
راس گفتم مامان
با تو من عاشق تر و صبور تر و قوی تر شدم

تو خوب باش فقط
نیلایِ روزگارم♥️