پارت پنجم سزارین
آره داشتم میگفتم منو که جابه جا کردن شکمم خیلی تکون خورد و من از درد داشتم میمردم،البته به دکترم خبر دادن که اینم خانم خیلی درد داره و دردش عادی نیست،اونم گفت که چون آندومتریوز و چسبندگی دارن واسه همین دردشون زیاده،همین که رو تختم گذاشتنم یه پرستار خیلی مهربون و شوخ طبع اومد با کمک همسرم منو کمی برگردوند و نوارهارو زیرم گذاشت،ولی اون برگردوندن عین شکنجه بود،تا اینکه یهو بدون اینکه دستشو فشار داد رو شکمم منم جیغ فرا بنفش زدم،اونم میگفت به خاطر خودته باید این لخته هارو دفع کنی،منم میگفتم توروخدا شیاف بزار بعدش بیا ماساژ بده اصلا قبول نکرد نزدیک سه بار مالش داد که نگم براتون از دردش،وقتی که مالشش تموم شد فقط به این فکر میکردم مگه یه آدم میتونه اینهمه درد بکشه و نمیره و از خودم تعجب میکردم از درد زیاد فقط داشتم گریه میکردم،تا شیافو زد و گفت دخترشو بیارین مامانشو ببینه،تو اتاق ریکاوری همش میپرسیدم دخترم کجاست میگفتن اون از تو حالش بهتره و تو بخشه،خداروشکر میکردم،ولی دوست داشتم واکنش همسرمو ببینم وقتی اولین بار میخواد بچه رو ببینه چطور بوده،که خواهرشوهرم فیلم گرفته بود ازش مرخص که شدم نشونم داد،از شوق داشت گریه میکرد،اره داشتم میگفتم،دخترمو با تختش آوردن کنار نگاش که کردم تموم دردام انگار تموم شد،میگفتم خدایا اینو من دنیا آوردم،از اون لحظه دیدار نگم براتون که واقعا یکی از بهترین لحظات عمرم حساب میشد،تا شب ملاقاتی داشتم،از دکترای اتاق عمل بیمارستان رفیق دبیرستان شوهرم دراومد به لطف اون هرکی هر ساعتی میخواست بیاد میفرستادنش پیشم،واقعا هم دیدن نزدیکای آدم بین اون همه درد برام خوب بود...
پارت ششم پارت بعدی

۳ پاسخ

اقا ترو خدا ی سوال میپرسم جواب بده چجوری تو چسبندگی داشتی مگه بچه اولت نبوده؟؟؟؟ بچه چندم بود؟

وای من بغضی شدم🥹🥹 خدارو شکر

ادامشوهممم زودد بگووو🤭🤭🤭

سوال های مرتبط

مامان 🎀🫄پرنسس🎀 مامان 🎀🫄پرنسس🎀 روزهای ابتدایی تولد
تا اینکه چشمامو به سختی باز کردم و دیدم تو ریکاوری هستم.خیلی هوشیار نبودم ولی تنها چیزی که حس کردم درد زیاد بود و اون لحظه ای که پرستار اتاقم که خودش رو معرفی کرده بود بهم صبح اومد و خواست ماساژ رحمی بده که به محض اینکه دستش رو گذاشت سمت شکمم اینقدر برام دردناک بود که اصلا نذاشتم و فقط گریه میکردم و التماس که انجام نده که بالاخره قبول کرد و من فقط از درد گریه میکردم که یه آقایی اومد و گفت گریه نکن بینیت میگیره و بعد اذیت میشی اروم باش تموم شد دیگه .من فقط درد داشتم و مامانمو صدا میزدم.بچه رو اصلا ندیدم و حتی اون لحظه اینقدر درد داشتم که حتی نگفتم حالش خوبه یا نه.
اینقدر گیج بودم که وقتی داشتن منو می‌بردن تو اتاقم مامانم کنارم اومده و من اصلا نفهمیده بودم.
تو اتاق که رفتم خودم باید میرفتم رو تخت که به سختی رفتم البته با کمک دو تا پرستار.
همش نگران و منتظر بودم یکی بیاد و ماساژ رو دوباره بخواد بده هر پرستاری میومد استرس داشتم و می‌پرسیدم میخوای ماساژ بدی که می‌گفت نه
مامان میران مامان میران ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
وقتی رفتم اتاق عمل خیلی احساس سرما داشتم که گفتم سرده و کولر خاموش کردن اولش ترسیدم از اتاق عمل چون اولین بار بود و احساس ترس داشتم ولی با خودم گفتم من خیلی دوست داشتم سزارین بشم خوب الان باید خوشحال باشم به خواستم رسیدم دیگه خلاصه بعدش آمپول بی حسی زدن به کمرم که داشتم همش میگفتم درد دارم که پرستار می‌گفت الان تموم میشه دردات می‌ره خیلی مهربون باهام رفتار کرد تا اینکه گفت پاهات داره بی حس میشه گفتم آره انگار پاهام داره سرد میشه بعد که اینم گفتم شکمم و برش دادم منم فهمیدم برش خورد بعد یهو دیدم بی حس نشدم و بچه تو شکم حی می‌رفت بالا میومد پایین این حس داشتم کی یکی داره قلب مو از جا می‌کنه منم جیغ میزدم دارم خفه میشم درد دارم گفت مگه تو بی حس نشدی جیغ میزدم گفتم نه دارم حس میکنم همش میگفتم نفسم بالا نمیاد دارم میمیرم که بهم بیهوشی زدن در همین حین که جیغ میزدم داشتن می‌گفتن بهم که نه نفس میکشی چیزی نیست پرستار دستمو گرفت می‌گفت چیزی نیست نترس منم فقد جیغ میزدم و درد بعد که آمپول زد به دستم دیگه بیهوش شدم بعدشم که بهوش اومدم رو تخت دراز کشیده بودم و بچه هم ندیده بودم من ساعت هفت و بیست دقیقه تقریبا بود رفتم که فک کنم هفت و نیم بچه. به دنیا اومدم که حدود چهل پنجاه دقیقه بعد بهوش اومدم اونم با درد هنوز دارد داشتم گریه میکردم بعد همسرم اومد منو از اون اتاق بردن اتاق دیگه ومن همش گریه میکردم تا مامانم و مادرشوهر هم اومدن همشون میگفتن چرا گریه می‌کنی با اینکه درد داشتم ولی نمیدونم چرا همش گریه می‌گرفت بعد که رفتم تو اتاق دیگه بچه مو. آوردن بهش شیر دادم خیلی ناز بود قربونش بشم
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۸ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۵ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف
مامان رها😍✨ مامان رها😍✨ ۴ ماهگی
پارت سه
ساعت نه شب بود و حال من به شدت خراب از یه طرف درد زایمان از یه طرف فشارم پایین از یه طرف اون امپول فشاره که واقعا افتضاح بود واقعا داشتم احساس میکردم که چشمام داره درمیاد از زور فشار
خلاصه ماماهمراهم دوباره ورزش یادم میداد و میگفت امجام بده منم باهربدبختی بود انجام میدادم ساعت نه و نیم به من گفت بخاب معاینه کنم وقتی معاینه کرد یه اب گرمی ازم اومد و یدفعه ماما گفت وااای مامان بچت کلی مدفوع کرده چقد ابت سیاهه من داشتم از استرس میمردم با گریه میگفتم الان چی میشه بچم چی سالمه توروخدا چیکارکنم الان بچم حالش خوبه اونم اومد گفت نگران نباش داریم میبریمت سزارین منو سریع حاظر کردن سوند و وصل کردن و اصلا درد نداشت و منو با ویلچر بردن اتاق عمل دقیقا دو دقیقه به ده شب رسیدیم پایین همراهامو صداکردن دیدم مامانم و خواهرم و همسرم بدو بدو اومدن منم فقط گریه میکردم و داد میزدم از درداونا منو دلداری میدادن بغلم میکردن تا بلکه اروم بشم رسیدیم به اتاق عمل و من خداحافظی کردم رفتم تو اتاق عملو دراز کشیدم رو تخت از زور درد و استرس هی میگفتم کی دکتر بیهوشی میاد😅 میگفتن الان میاد دکتر اومد و منو بیهوش کرد....
مامان سورنا مامان سورنا ۲ ماهگی
تجربه سزارین اولم پارت ۳:
از وقتی حس هام برگشتن و اثر بیهوشی از تنم رفت هی سعی میکردم تکون بخورم که ببینم درد دارم یا نه ولی جالب این بود که شکمم زیاد درد نداشت وقتی تکون میخوردم پای سمت راستم به شدت درد میکرد،انگار وقتایی که رگ به رگ شده باشه ساق پا یا گرفتگی های شبانه بارداری بود.فهمیدم هنوز اون کش ها رو باز نکردن.
وقتی قرار بود برای اولین بار راه برم اصلا اون پا رو نمیتونستم رو زمین بذارم از شدت درد .
دیگه درد سزارین و درد سرم و سوند اینا برام مساله نبود فقط پام داشت اذیتم میکرد تا اینکه پرستار اومد و گفت باید برام شیاف بذاره،اونقدر عجله داشت که کارشو سریع انجام بده بره نذاشت براش بگم که من همورویید دارم حین زدن گفتم که خیلی دیر شده بود😭😩یه دردی افتادم یه جونم و به دردام اضافه شد که نگم براتون،و میدونستم که قراره چندین روز هم مهمونم باشه🥵
خلاصه اینکه هر بار پرستاری میومد تو اتاق من بهش میگفتم پاهامو باز نمیکنین؟میگفتن باشه و میرفتن.تا فرداش که نزدیکای ترخیصم بود و بالاخره اومدن پاهامو باز کردن.پای سمت راستم رو یه جوری محکم بسته بودن که ساق پام دو تکه شده بود و فرو رفته بود،اونقدر درد داشتم که باید با ویلچر جا به جام میکردن و راه رفتن برام مشکل بود
مامان معجزه💙🧿 مامان معجزه💙🧿 ۱۴ ماهگی
پارت دوم:: اقا اومد باهام حرف زد گفت که کمرمو خم کنم تا پشتمو ضدعفونی کنه میگفت که اصلا نترسم و تکون نخورم منم هرکاری میگفت انجام دادم امپول رو زد اصلا هیییییچ دردی نداشت ولی تا زد عصب پای راستم پرید و یهو ترسیدم ولی بعد از یه دیقه بدنم گرم شد و از شکم به پایین شدم صد کیلو که واقعا حس خوبی بود آرامش داشتم بعد از یه ربع صدای گریه بچمو شنیدم و بهترین حس دنیا رو داشتم اون لحظه کلی بغض و دعا کردم برا همه پسرمو اماده کردن لباس پوشوندن اوردن کنار صورتم و بردن بعد دکترم گفت میخوام شکمتو بخیه بزنم که ده دیقه ایی تموم شد ولی حس کردم داره شکممو فشار میده چون قفسه سینم حس سنگینی یه چیزی که افتاده روم داشتم حس میکردم.. خلاصه تموم که شد منو بردن ریکاوری تا دوساعت اونجا بودم تو بی حسی اونجا هم یبار شکممو فشار دادن که نفهمیدم اونحا همش بهم امپول و سرم تزریق میکردن چون بشدت از بالا تنه داشتم میلرزیدم بعد دوساعت بی حسی داشت میرفت و من دردام داشت شروع میشد که منو بردن تو بخش اونجا هم یبار برای بار اخر شکممو فشار دادن که این یکی یه درد بد سی ثانیه ایی داشت پرستار اومد
مامان نینی🩵 مامان نینی🩵 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۷
دیگه پرستارم یه چند ثانیه بچه رو چسبوند به صورتم و بچه رو برد تقریباً میشه گفت ساعت ۲ اینطورا وارد اتاق عمل شدم تا ساعت دو و نیم بچه به دنیا اومد و ۲:۴۵ ۳ از اتاق عمل بیرون اومدم و منو ببخش انتقال دادن و حدود یک ساعت و نیم بعد هم بچه رو آوردن ساعت ۴:۳۰ بچه را آوردن و همسرم هم بچه رو دید و یه حدود یه ساعت بعد هم رفت بعد دیگه پرستار اومد و توضیحات شیردهی و اینا رو داد و گفت که نباید سرمو تکون بدم و خیلی حرف بزنم منم خیلی سرمو تکون ندادم و فقط برای شیر دادن بچه بودش که یه مقدار سرمو جابجا می‌کردم آها راستی یادم رفت بگم توی اتاق عمل وسط عمل یه لحظه خیلی شدید حالت تهوع پیدا کردم ولی بالا نیاوردم ولی به محض اینکه بخش اومدم دوباره حالم بد شد و این بار بالا آوردم من نمی‌دونستم که باید تو اتاق عمل بگم پمپ درد می‌خوام و فکر می‌کردم باید قبلش بگم برای همین پمپ درد نگرفته بودم و بعدش که بی‌حسیم از بین رفت خیلی درد داشتم با وجود اینکه هم بهم مخدر زده بودن هم شیاف گذاشته بودن و هر چقدر می‌گفتم که مسکن بیشتری بزنید می‌گفتن نمی‌شه
مامان مهدا مامان مهدا ۱ ماهگی
تجربه سزارین ۲

سوند رو که میخواستن بزنن گفتن باید پاهاتو کامل باز کنی خیلی زود زدن ولی اولاش یکم سوزش و احساس نشت داشتم که گفتن طبیعیه
بعد نیم ساعت رفتم اتاق عمل
آمپول بی حسی خیلی درد نداره ولی برای من تزریق نمیشد چهار پنج بار هی زدن که واقعا اذیت شدم
تا تزریق شد گفتن سریع بخواب
یکی دو دقیقه طول کشید تا بی حس بشم حس گرما رو تو پاهام خیلی دوس داشتم
قسمت بد ماجرا این بود که آدم کامل لخت بود و اتاق عمل پر از مرد بود
دخترم هی از این طرف شکم میرفت اون طرف و نمیتونستن در بیارنش هی فشار میاوردن گاهی واقعا حس میکردم الان از رو تخت میوفتم تا دو روز بعد از زایمان دنده و قفسه سینم بخاطر فشار ها درد میکرد
دخترم دنیا اومد که اصن از حس و حالش نگم
بعد حدود ۲۰ دقیقه طول کشید تا بخیه زدن
بعد انتقالم دادن ریکاوری
قبلا فک میکردم ریکاوری آدم اذیت میشه ولی واقعا آدم نیاز داره به ریکاوری
حدودا چهل دقیقه ریکاوری بودم دخترمو آوردن شیرش دادم
بعد رفتیم اتاقم
من اینجاها یکم احساس گیجی. داشتم
رسیدگیشون واقعا عالی بود یعنی آدم واقعا همراه نمی‌خواست
پمپ درد داشتم
دردش واقعا قابل تحمله
بلند شدن از تخت اصلا سخت نبود من بدون کمک بلند شدم
مامان ᴋᴀᴠᴀɴ 🪽👶🏼 مامان ᴋᴀᴠᴀɴ 🪽👶🏼 ۵ ماهگی
•تجربه سزارین ، پارت 3🩵💉
-
بچه رو آوردن گذاشتن رو صورتم و تماس پوست با پوست دادن🥲منم فقط داشتم گریه میکردم و نگاش میکردم🥺🤍بعدش بردنش بخش و من هنوز موندم تا بخیه اینامو بزنن ، خیلی خیلی میلرزیدم ، سردم نبود ، ولی شدیدا لرز داشتم و کنترلم دست خودم نبود
کار بخیه هام ک تموم شد برم داشتن گذاشتن رو تخت ریکاوری ، یکی از پرسنل برام ماساژ انجام داد ، با اینکه بی حس بودم ولی انقد محکم فشار داد تقریبا دردشو فهمیدم ،اونجا توصیه های لازمم کردن و بردنم اتاق ریکاوری ، همچنان لرز داشتم و بی حسیمم داشت باز میشد ، دردش در حد پریودی شدید بود قبل اینکه منتقلم کنن ب بخش هم یبار دیگه ماساژ رحمی انجام دادن ، واقعا دردناک بود😑(بجز اون تو بخش هم هربار با تعویض شیفت باز هم برام ماساژ انجام میدادن)
یکم بعد بردنم بخش ، یه حالی داشتم ، هم دردام داشت شروع میشد هم اینکه گفته بود اصلا تکون نخور و صحبت نکن داشت خفم میکرد ، دلهره ی شدید داشتم و میگفتم خدایا چجوری قراره ۸ ساعت این وضعو تحمل کنم اصلا نمیتونم و هر لحظس خفه بشم ، واقعا بدترین لحظه بود برام خیلی حس بدی بود و ب معنای واقعی کلمه میگفتم غلط کردم...
مامان فراز مامان فراز ۱۳ ماهگی
خب منم تجربه زایمانمو بگم برای کسانی که فرزند اولشون هست سزارین اختیاری هستن
مرحله اول پذیرش و رفتم پرستار برام قلب بچه رو چک کردن،خون گرفتن و این کارها من خیلی استرس سوندو داشتم فکر میکردم دردش بیشتر از اون چیزی باشه ک فکر میکردم فقط سوزش بود و تمام استرس داشتم و ب دکتر بی هوشی خیلی اصرار کردم ک بیهوش بشم چون کمر درد شدید داشتم دوست نداشتم بی حس بشم و کمر دردم بیشتر بشه با هزار مکافات راضی شد
دکتر داشت ب شکمم بتادین میزد و من همش میگفتم من هنوز بیهوش نیستم که دستگارو گذاشتن دهنم و تمام رفتم و از درد خیییییلی زیاد ب هوش اومدم دردم خیلی وحشتناک بود ب پرستار گفتم درد دارم آرامش بخش بزن ولی انجام نداد گفت میره تو شیرت ضرر داره با هزار بدبختی ک بود منو داشتن میبردن بخش که خانم پرستار اومد و شکممو ماساژ داد که نگم براتون یک لحظه جهنم شد دنیا برام
رفتم داخل بخش انگار وارد همه چیز تموم شد پرستار چند تا شیاف زد و درد تموم شد فقط منو ۶یا۷بار ماساژ رحم دادن ک خیلی وحشتناک بود ولی در کل خوب بود الانم خونمون و کارهامو خودم انجام میدم بچمم زردیش خیلی کمه و باید مراعات کنم
ولی یک چیزی که این زایمان براش لذت بخش بود حضور پرستارهای خیییییلی مهربون بیمارستان فرهیختگان بود ایشاللا خیر ببینن
مامان کارن🩵👶 مامان کارن🩵👶 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پسر نازم🩵
پارت۳
فقط فشاری که زیر سینم دادن خیلی دردم گرفت و به پرستار کنارم گفتم گفت دارن فشار میدن بچه بیاد پایین که خداروشکر همون لحظه بعد از فشار صدای گریه کارن من اومد🥺👶🩵
دکتر گفت اینم اقا کارن
اون لحظه با شنیدن صدای گریه اش گریه میکردم و خداروشکر میکردم که این حس قشنگ رو دارم تجربه میکنم
همون موقع داشتم برای کسایی که گفته بودن و مامانایی که چشم انتظارن دعا میکردم که به زودی این حس قشنگ رو تجربه کنن❤️
متخصص اطفال بچه رو تحویل گرفت و گفت همه چی خوبه و تحویل ماما داد که اونم تمیزش کرد و کارهاشو میکرد و کارنم داشت گریه میکرد و پرستار میگفت گرسنشه و دستشو میخوره فداش بشم💙
فقط بدیه که داشت این بود تماس پوست با پوست نداشتیم و ماما فقط بهم نشونش داد و برد ریکاوری گفت اونجا میاریم پیشت
عملم از ۱۱ شروع شد و ساعت ۱۱:۳۵ دقیقه پسرم به دنیا اومد و تا ۱۲ خانم دکتر و دستیارش بخیه زدن و کارها رو کردن و منو بردن ریکاوری
اونجا هم با اینکه زود حس پاهام برگشت ولی تعویض شیفت بود و تا یه ربع به دو طول کشید برم بخش
تو ریکاوری تخت بغلیم خیلی درد داشت و همش گریه میکرد و داد میزد ولی من خداروشکر حسم که داشت برمیگشت فقط سمت راست زیر دلم یکم درد و سوزش داشتم و فقط سعی میکردم سرم تکون ندم تا سردرد نگیرم