۳ پاسخ

این روزای سخت میگذره عزیزم هممون تو همین شرایطیمـ.. روزای قشنگ هم تو راهه

شوهرممیاد بغلش میکنه بوش میکنه کیفشا میبره ومیره دنبال کارش .البته غیر از اینکه باید منا تحمل کنه 😅

🥺🥺🥺من هنوز بدنیا نیومده تو وضعیت توام

سوال های مرتبط

مامان 💓 پرنسا💓 مامان 💓 پرنسا💓 ۶ ماهگی
پارت پنجم سزارین
آره داشتم میگفتم منو که جابه جا کردن شکمم خیلی تکون خورد و من از درد داشتم میمردم،البته به دکترم خبر دادن که اینم خانم خیلی درد داره و دردش عادی نیست،اونم گفت که چون آندومتریوز و چسبندگی دارن واسه همین دردشون زیاده،همین که رو تختم گذاشتنم یه پرستار خیلی مهربون و شوخ طبع اومد با کمک همسرم منو کمی برگردوند و نوارهارو زیرم گذاشت،ولی اون برگردوندن عین شکنجه بود،تا اینکه یهو بدون اینکه دستشو فشار داد رو شکمم منم جیغ فرا بنفش زدم،اونم میگفت به خاطر خودته باید این لخته هارو دفع کنی،منم میگفتم توروخدا شیاف بزار بعدش بیا ماساژ بده اصلا قبول نکرد نزدیک سه بار مالش داد که نگم براتون از دردش،وقتی که مالشش تموم شد فقط به این فکر میکردم مگه یه آدم میتونه اینهمه درد بکشه و نمیره و از خودم تعجب میکردم از درد زیاد فقط داشتم گریه میکردم،تا شیافو زد و گفت دخترشو بیارین مامانشو ببینه،تو اتاق ریکاوری همش میپرسیدم دخترم کجاست میگفتن اون از تو حالش بهتره و تو بخشه،خداروشکر میکردم،ولی دوست داشتم واکنش همسرمو ببینم وقتی اولین بار میخواد بچه رو ببینه چطور بوده،که خواهرشوهرم فیلم گرفته بود ازش مرخص که شدم نشونم داد،از شوق داشت گریه میکرد،اره داشتم میگفتم،دخترمو با تختش آوردن کنار نگاش که کردم تموم دردام انگار تموم شد،میگفتم خدایا اینو من دنیا آوردم،از اون لحظه دیدار نگم براتون که واقعا یکی از بهترین لحظات عمرم حساب میشد،تا شب ملاقاتی داشتم،از دکترای اتاق عمل بیمارستان رفیق دبیرستان شوهرم دراومد به لطف اون هرکی هر ساعتی میخواست بیاد میفرستادنش پیشم،واقعا هم دیدن نزدیکای آدم بین اون همه درد برام خوب بود...
پارت ششم پارت بعدی
مامان عسلچه ها مامان عسلچه ها روزهای ابتدایی تولد
برخلاف بعد از زایمان دومم که فقط یه ساعتایی یکم حال بد و افسردگی موقت سراغم میومد، این سری از بلافاصله بعد از زایمان همش دلم میخواد گریه کنم🥲 اولین گریه رو تا بچه رو دادن بغلم کردم، دومیشو وقتی که اتاق خصوصی خالی نبود و به خاطر هم اتاقیم همسرم نتونست باهام تو اتاق بمونه و حدودا یه ساعتی تا اتاق خصوصی خالی بشه تو اتاق بدون همراه موندم و هیچکس نبود حتی یه لیوان اب بهم بده کردم🥲 بعدشم اومدم خونه و دلم برای بارداری تنگ‌شده و پیشاپیش دلم برای نوزادی دخترم تنگ میشه و تصور اینکه شاید آخرین باری باشه که این دورانو تجربه میکنم باعث میشه هی بغض کنم و اشکام بیاد🥲 کسی هم نیست که بیاد دیدنمون و فقط خودمونیم و دورم خلوته🥲
ولی دیشب نشستم یه دل سیر خاطره و عکس و فیلمای دوران بارداریمو‌نگاه کردم و انگار یکم کمک کرد که عبور کنم، دعا کنید گذر کنم و حالم بهتر بشه چون سر بچه اولم که افسردگی بعد از زایمان گرفتم اصلا نتونستم درست از نوزادیش لذت ببرم🥲🤲🏻