پارت شیش
بعد از اینکه منو بردن آی‌سی‌یو، وقتی به خودم اومدم ، فقط به یه چیز فکر می‌کردم: چهره‌های گریون خانواده‌م. فقط خدا رو شکر می‌کردم که هنوز زنده‌م و خانواده‌م پشت در، منتظر منن...
توی آی‌سی‌یو که چشم باز کردم، دیدم چهار تا سوند به بدنم وصله؛ یک سوند ادرار و سه تا سوند به رحمم. واقعاً برام سخت بود، همش گریه می‌کردم، نمی‌تونستم باور کنم این بدن، دیگه همون بدن قبلی نیست...
شب، وقتی خوابیدم، کابوس اون کارهایی که باهام کرده بودن رو می‌دیدم. از ترس نمی‌تونستم درست بخوابم، هی از خواب می‌پریدم، با گریه و ترس.
تا فردا ظهر توی آی‌سی‌یو بودم. همون ظهر اومدن و سوندها رو از بدنم درآوردن.۷تا گاز استریلی هم که توی رحمم گذاشته بودن، کشیدن بیرون.
تا حدود ساعت هشت یا هشت‌ونیم شب، منو منتقل کردن به بخش عادی.
حالم کمی بهتر شده بود. تب نداشتم، ولی خون زیادی از دست داده بودم. همه ی بدنم سفید بودن، لب‌هام بی‌رنگ بودن… از بس خون رفته بود.
اما اون بخش عادی…
پرسنل خیلی بد اخلاق بودن. با بی‌احترامی صحبت می‌کردن، محیط خیلی کثیف و بی‌نظم بود. تخت‌ها خراب و ملافه‌ها قدیمی و پاره بودن.
یه شب اونجا موندم. از گرما پختم. آب سرد اصلاً نداشتن؛ از شیر فقط آب جوش می‌اومد.
دستشویی هم بسیار کثیف و غیرقابل استفاده بود. همه‌چی خراب بود…باورتون نمیشه حتی اب جوش برای چایی میوردن زورشون میومد پر کنن نصفه و نیمه خدمه ها مث کسی ک ارث پدرشونو خورده با مریض ها رفتار میکردن یه لباس مضخرف همراه ۳۰۰ هزار تومن با من حساب شد
فردای صبح که رفتم دستشویی، متوجه شدم دیگه کنترل ادرارم رو ندارم…
و تازه اون‌جا بود که فهمیدم، ماجرای اصلی هنوز تموم نشده…

۲۱ پاسخ

مرده شور این مملکتو ببرن ک آدمی ک نداسته باسه ِهمه جا عذاب میشه حتی توی زایمان وگرنه همه بیمارستلنا باید در یه سطح باسه..چرا اونی ک داره بره خثوصی و امثال من و شماات بریم دولتی ک این همه بلا سرمون بیاد ..کاش همه بیمارستان ها و دکتراش خوب میبودن ...خیلی ناراحت شدم

تو اگر نری بهشت پس کی بره واقعا متاسفم خیلی ناراحت شدم ک همجنس خودم اینهمه درد رو تحمل کرده و تو واقعا شیر زن بودی

خیلی خیلی برات ناراحت شدم عزیزم الهی خیر نبینن این همه عذابت دادن

وای خدای من خدا بهت صبر بده

سلام خوبی چقدر سخته راست میگی کاش بفهمند این پرستار ها که درد میکشیم.یه سوال سوند که ب رحم بود درد داشت؟؟در اوردنیا بودنش؟؟

خیلی ناراحت شدم برات

خدا لعنتشون کنه واقعا متاسف شدم که همجنس خودم این بلارو سرت اورده امیدوارم بدترش سر خودشون بیاد حیوونای انسان نما خیلی دنیای کثیفی شده پول شده همه چیز

نمیدونم چرا ولی تمام درداتو حس کردم واشکم در اومد
بمیرم برات

خیلی ناراحت شدم برات🥺 بعدش چی شد؟

خدایا
واقعا بهشت زیر پای مادره
انشالله این تجربه بد هر چ زودتر از ذهنت پاک بشه

عزیزدلم هروقت یاد اذیتایی که کردنت میوفتی فقط به این فکر کن خداروهزاررمرتبه شکر بلایی سربچه نیوردن وگرنه جبران نشدنی بود

بگردم برات عزیزم

عزیزم مامان جان بیمارستان آرش واقعا کشتارگاهه خیلییییی داغونه پر از اتباعه و کسایی که وضعیت مالیشون واقعابده
واقعا متاسفم بابت اذیتایی که شدی
توروخدا مامانا حواستون به بیمارستانی که میرین باشه خودتونو بیمه تامین اجتماعی کنید بزید بیمارستان میلاد وهدایت سگش شرف داره تا آرش جلادخونه

خیلی ناراحت شدم بخدا. بهشت درمقابل عذابت کمه. ❤دورت بگردم

زایمان طبیعی اکثرا، همین بلارو سر مریض میارن، من الان خودندم

کاملا میفهمم احساست رو
الهی دیگه هیچوقت درد نبینی عزیز دلم

وای قلبم درد گرفت😪💔

خیلی غصه تو خوردم واقعا چقدر عذاب کشیدی به نظرم شکایت کنین از بیمارستان خدا لعنتشون کنه خوبه خودشونم خانم هستن امیدوارم زودتر سلامتی کامل بهت برگرده❤️

خیلییی حالم بد شد ناراحت شدم ازشون شکایت کن ول نکن همینجوری

جای تاسف هست هیچ نظارتی رو کار و اخلاق این پرسنل نیس؟

کاش قبلا یه تحقیقی میکردی

سوال های مرتبط

مامان یسنا و یزدان مامان یسنا و یزدان ۶ ماهگی
پارت پنج
بعد از اینکه منو بردن اتاق عمل، پرسنل اونجا کمی با هم صحبت کردن و سعی می‌کردن بهم دلداری بدن، ولی خودشون هم یه‌جورایی می‌ترسیدن. من فقط بهشون می‌گفتم:
«خواهش می‌کنم بیهوشم کنید، من دیگه نمی‌خوام درد بکشم… اصلاً هیچ دردی نمی‌خوام.»
چند بار ازشون پرسیدم:
«بی‌حسم می‌کنید؟ بیهوشم می‌کنید؟»
اون‌قدر ترسیده بودم که با وجود جواب‌هایی که می‌دادن، باز هم باورم نمی‌شد… هی تکرار می‌کردم، التماس می‌کردم.
تا اینکه یکی‌شون با کمی عصبانیت گفت:
«خانم، بیهوشت می‌کنیم، نگران نباش.»
بعد بی حس کردن و یه دارویی زدن که کم‌کم رفتم توی حالت خواب. کورتاژ انجام شد، رحمم رو تخلیه کردن. وقتی به‌هوش اومدم، منو بردن بخش آی‌سی‌یو.
پلاکت‌های خونم خیلی پایین اومده بود، یه واحد خون برام تزریق کردن. همون شب تا صبح توی آی‌سی‌یو بودم…
تا فردا عصر، حدود ساعت هفت یا هشت، همچنان تحت مراقبت بودم.
و بماند که توی این مدت، همسرم، دختر کوچولوم، خانواده‌م، پدر و مادرم، خواهر و برادرم… همه‌شون چقدر عذاب کشیدن.
پدر و مادرم مریضن، فشار خون دارن، حالشون بد شده بود…
همه‌شون استرس داشتن، همه‌شون گریه می‌کردن؛ از بزرگ گرفته تا کوچیک…
و با این وضعیت من، واقعاً همشون شوکه و وحشت‌زده شده بودن.
مامان آقاعلی مامان آقاعلی ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 5
صدای گریه بچم رو که شنیدم خیالم از بابتش راحت شد انقدر ماما و پرستار دور تختش جمع شده بودن من اصن نشد ببینمش ، اون روز من تنها کسی بودم که داشتم طبیعی زایمان میکردم همه لحظه به دنیا اومدن بچه توی اتاقم بودن 😂 ساعت 4عصر بود که پسر نازم به دنیا اومد دیگه زودی بعدش بیهوش شدمو تا یک ساعت و نیم بعدش به هوش اومدم به شوهر و مادرم که دم در بودن گفته بودن بیان پیشم
مامای شیفت هم دوبار اومد شکمم رو فشار دادن درد خیلی زیادی داشت یعنی من دیگه ذره ای جان و تحمل درد کشیدن رو نداشتم
ولی الحمدلله به خیر گذشت با اینکه سختی داره ولی وقتی به چشمای پسرم نگاه میکنم بغلش میگیرم تمام اون سختی ها برام شیرین میشه
دیگه یکم که گذشت و ی یک ساعتی هم خوابیدم ، درواقع خمار بودم فکر کنم از عوارض داروها بود 😴 پاشدم مامانم یکم غذا بهم داد و پرستار اومد کمکم کرد بلند بشم که هم راه برم هم خون و لخته ای اگه هست به واسطه ایستادن خارج بشه کمکم کردن برم سرویس تا بدنمو بشورم و لباس بخش رو بپوشم با درد بخیه حرکت برام خیلی سخت بود اینکه جابه جا بشم و یا بشینم دیگه کم کم آماده شدم ساعت 8 شب بود با ویلچر بچمو گذاشتن بغلمو بردنمون به سمت بخش
مامان آوان مامان آوان ۱ ماهگی
ادامه ۸ ....
یادمه تمام افرادی که اونجا بودن بهم میگفتن اولین و آخرین بچت باشه دیگه اینورا نبینیم بار بعدی بیای میمیری و شروع کردن نوبتی دو نفری ماساژ رحمی دادن من از سری در اومده بودم و جیغ میکشیدم از درد بخاطر آمپول فشار هایی که زده بودم رحمم به شدت منقبض میشد و اون شلنگ درن هم وحشتناک درد میکرد و بعد از اون تا سه روز من رو ماساژ رحمی دادن همون شب هم بچم به علت دیر دنیا اومدن آب دور جنین خورده بود بردن معدشو شستشو دادن سه روز هیچی نخورد و ده روز برای معدش و زردی بستری شد و خودم هم برای بد بخیه زدن هنوز که هنوزه داره بخیه از بدنم میزنه بیرون چون نتونستن کامل بخیه هارو بکشن و عمودی بریدن شکمم باعث شد من وحشتناک ترین دردارو کشیدم و من هم یک هفته بیاری بودم و درن رو که کشیدن گوشت تنم باهاش کند با مخدر آرومم میکردن من هنوز که هنوزه وحشت اون روزارو دارم و بخاطر بچم که مریضش کردن بعد عملم همش در دکترا بودم و هنوز استراحت نکردم و این بدنم هنوز خوب نشده ولی همه کسایی که سزارین کرده بودن اونجا حالشون خوب بود و امید وارم بتونم کمی این روزارو فراموش کنم
مامان پیثری👶💙 مامان پیثری👶💙 ۶ ماهگی
تجربه‌ی زایمان (پارت دو)
خلاصه ما اومدیم موسوی و ختم بارداری داد و از شب ساعت ۹بهم سوند وصل کردن از اونجایی که کلاسای امادگی زایمان رفته بودم و میدونستم چه زجریه این سوند وصل کردن و در واقع بزور باز کردنه دهانه رحمه اولش خیلی گریه کردم و مخالفت کردم که طبق معمول با بی حوصلگی و بد اخلاقی باهام رفتار کردن و گفتن هرچقدر اون بچه بمونه تو خطرناکه و مسئولیتش پای خودته!دیگه بخاطر بچم مبور شدم رضایت دادم ساعت ۹شب سوند رو وصل کردن (سوند رو میذارن پشت دهانه رحم با آب توشو پر میکنن مثل توپ میشه و فشار میاره به دهانه رحم)و از ساعت ۱۰امپول فشار رو شروع کردن
تا ساعت ۲درد پریودی کشیدم و اذیتش بخاطر این بود که نمیتونستم بیام پایین تاسونده بیافته خلاصه که ساعت ۲شب سونده افتاد و من خوشحال از اینکه میتونم بیام پایین و دردامو با ورزش کنترل کنم
تا ۱۱صب فردا هر وقت درد میومد سراغم با ورزش اروم میکردم و خیلی سخت نگذشت بهم و طول این ساعات خیلی ورزش کردم خیلی اسکات زدم خیلیی..
مامان مانلی 🩷 مامان مانلی 🩷 ۱ ماهگی
پارت 4
دیگه دخترمو برده بودن تحویل خانواده ام داده بودن و منم بعد از کارای عمل بردن ریکاوری که اونجا یه لرز خیلی وحشتناکی تمام بدنم رو گرفته بود فقط میگفتم سرده ، لرز دارم که برام بخاری گذاشتم و گرمم شد یه ساعتی تو ریکاوری بودم و بعدش منتقل شدم بخش ، همون جا تو ریکاوری ماساژ رحمی گرفتم که حس نکردم و بعدش تو بخش هم یه بار گرفتم که متوجه شدم چون بی حسی داشت کم میشد ، دیگه گفتن 12 ساعت نباید هیچی بخوری و تکون بخوری که سردرد نگیری و تا 1 شب همین جوری بمون .. من از ساعت 1 که اومدم بخش تا 4 اصلا درد نداشتم ولی بعدش دیگه شروع شد که برام شیاف گذاشتن و آمپول زدن ، دخترمم کنارم بود که از دیدنش دلم ضعف می‌رفت ، ساعت 1 شب دیگه گفتن یه چیزی بخور مثل سوپ و چایی با خرما و اگه سرگیجه نداشتی کم کم بیا پایین.. از جام با کمک همراهم بلند شدم اما اون لحظه سخت ترین لحظه عمرم بود از درد نمی‌تونستم تکون بخورم چه برسه به اینکه راه برم دو سه قدم رو به بدبختی رفتم و بعدش بیشتر ادامه دادم و رفتم قسمت پاها و واژن رو با آب ملایم شستم و نوار بهداشتی گذاشتم و شلوار پوشیدم ، بعد از این مرحله باز شیاف زدم که دردم کمی افتاد و بهتر شدم اما گفتن باید به بچه شیر بده اما دریغ از قطره ای شیر .. اما با توجه به تجربه بقیه گفتن که با قاشق هم شده به نی نی شیر بده که دفع داشته باشه و ما هر دو ساعت ده میل شیر رو با قاشق چایخوری آروم بهش دادیم و شروع کرد به دفع کردن
مامان آقا پسری مامان آقا پسری ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان #۳
دیگه بچه مو بردن nicuنذاشتن تماس پوستی برقرار کنیم😔
کلی حالم بد بود و شروع کردم به گریه کردن،همه اونایی که توی اتاق عمل بودن میخواستن ارومم کنن ولی نمیشد بچه مو برده بودن بدون اینکه بهم بگن چرا ،
منو بردن ریکاوری ،که خدا لعنتشون کنه اونجا من و گذاشتن و رفتن ،دیگه کاری به کارم نداشتن ،باید زود می اومدن من و میبردن توی بخش که شیکمم و ماساژ بدن ،بعد ۴۰دقه اومدن من و بردن توی بخش ،
توی بخش پرستار اومد شروع کرد به فشار دادن شیکمم که کلی لخته خون به گفته مامانم اندازه یه جیگر بزرگ ازم خارج شد که پرستارم ترسید ،رفتن دکترمو اوردن بالا سرم ،که کلی امپول و قرص زیر زبونی بهم دادن ،توی همون چند دقه کلی شیکمم و فشار دادن که خون ازم خارج بشه ،خیلی دردش وحشتناک بود یعنی مرگ و به چشم دیدم ،
دکتر میگفت اگه دیرتر متوجه میشدن رحمم نرم شده بود و مجبور میشدن از خون ریزی زیاد رحمم و دربیارن،با این فشارا رحمم سفت شد،ولی همچنان درد داشتم و از ساعت ۲تا ۷همینجوری فشار میدادن درد خودم به کنار نبودن بچه ام یه درد بود واسم ،
میگفتن بردنش توی بخش که ببینن به خاطر مریضی من عفونت توی خون بچه نباشه ،که خداروشکر ازش خون گرفتن و جوابش منفی بود،بعدش دیگه بچه مو اوردن پیشم و لحظات سختی و تجربه کردم ولی تهش شیرین بود.
تجربه خواهرانه بهتون اگه عفونت دارید درمان کنید
کلی مراقب باشید سرما نخورید،
مامان 🧸 اهورا 🍫 مامان 🧸 اهورا 🍫 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین»
سلام ب همه🥹🖐️
منو اهورا اومدیم تجربه زایمان سزارین براتون بزارم...
خیلی کلی میگم براتون....
سی و نو هفته بودم ک رفتم برا سز.از همون روز اول از طبیعی وحشت داشتم و با شناختی ک از خودم دارم حق داشتم...
خلاصه رفتم برا سزارین اختیاری با کلی زیر میزی دکترمو راضی کردم ب سزارین از مرحله سوند خیلی میترسیدم ولی اصلا اون چیزی ک فکر میکردم نبود خیلی راحت بود...
اما از بس منو ترسونده بودن وقتی اومد برام سوند بزارع همه بدنم می‌لرزید از شروع سوند گذاشتن تا پایان عمل و حتا بعد از اون همه بدنم استرس گرفته بود مثل بید میلرزیدم..‌
منو بردن اتاق عمل دل تو دلم نبود... آمپول بی حسی اصلا درد نداشت سرمو خم کردن و آروم برام آمپول و زدن پاهام سنگین شده بود خودشون جابه جاشون می‌کردن«سوندمو از بس ک نزاشتم پاهامو قشنگ باز کنه خوب نزاشته بود تو اتاق عمل باز شد و خود دکتر برام گذاشت وقتیکه کاملا بی حس بودم» خلاصه آمپول و ک زدن دیگه بدنم از لرزه وایستاد «من خیلی استرس داشتم و اصلا اوکی نبودم ن از درد ن از چیزی فقط میلرزیدم»
حس ک نمی‌کردم و نمی‌دیدم چون به پارچه سبز جلو چشمم زدن ولی وقتیکه شکممو باز کردن صداش میومد خش خش صدا میداد خلاصه شکممو که باز کردن یه فشار به سینم وارد شد درد نداشتااا ولی حس کردم دارن ی چیزیو ازم جدا می‌کنن خلاصه همون لحظه که سرم سنگین شد اهورام بدنیا آوردن صدای گریشو که شنیدم خود به خود اشگم اومد تو اتاق عمل دوتا پرستار کنار من بودن سعی میکردن منو آروم کنن باهام حرف میزدن مدام میگفتن حالت تهو نداری از این حرفا که نداشتم... فقط لبام رو هم نمیموند از شدت لرز منو 9 بردن اتاق عمل 9 و بیست دقیقه اهورام بدنیا اومد🥹💙🧿
ادامه پارت بعد»»»»
مامان رامان مامان رامان ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت آخر
بعد از بخیه توی لیبر تنها بودم دوبار خودم پسرمو شیر دادم فقط چون تبم رفت بالا ساعت ۹ رفتم بخش حتی ی جا پسرم گریه کرد دیدم کسی نمیاد خودم پاشدم ی هو پرستار اومد کلی داد زد سرم که چرا تنها پاشدی اگر سرت گیج میرفت چی درصورتی که خیلی حالم خوب بود تااینکه منو بردن بخش مامانمم اومد از ذوق نمیتونستم درازبکشم قشنگ اومدم بخش دوساعت بود نشسته بودم ولی اونایی که سزارین بودن حالشون بد بود مامانشون شیاف میزد براشون با همراه میرفتن سرویس نمیتونستن بچه رو شیر بدن ولی من خیلی حالم خوب بود زایمانم سخت بود ولی انگار بعدش خیلی راحت تر بودم صبحشم مرخصم کردن خونم اومدم فقط سه روز اول یکم زیاد مینشستم نمیتونستم قشنگ بلند شم وگرنه درد بخصوصی نداشتم که سوزش بخیه و اینا داشته باشم .اصلا دلم نمیخواد به روز زایمانم فکر کنم چون واقعا سخت بود زایمانم ولی وقتی پسرمو میبینم یادم میره از بس که شیرینه ایشالا هرکی آرزو داره دامنش سبز بشه خیلی حس قشنگی داره خیلی🥺
مامان لنا 💫 مامان لنا 💫 ۱ ماهگی
خب وقت کردم یه چیزایی راجع به زایمانم و بیمارستانی که رفتم بزارم
اول از همه بگم بیمارستان من سوم شعبان بود که چون کنارش نوشته بودن خیریه هیچ حس خوبی بهش نداشتم...
ولی وقتی اومدم بستری اینا شدم یکم حالن بهتر شدش...
پرستارا خوب بودن جز یکی دونفر که وحشی بودن ( همه جا هستن اینا )
تکنسین اتاق عمل و مسئول بیهوشی عاااالی بودن فوق العاده بودن...
محیط تمیز هستش، غذا و رسیدگی خوبه به خصوص وقتی میای بخش...
از پمپ درد بگم که خیلی خوب بود فقط اشتباهم این بود کسی که وصل کرده بود طوری وصل کرده بود که قطره قطره داشت میرفت ولی یه ابله اومد گفت دکمشو بزن ( همین باعث شد فورا تموم شه) شما اشتباه منو نکنید...
دوم اینکه اتاق vip خالی نشدن و من از ۹ صبح تو ریکاوری بودم تا ۴ عصر... طوریکه مامانم و همسرم و خواهرم فکر کردن بلایی سرمون اومده هرچی هم میپرسیدن پس اینا کی میان تو بخش میگفتن نیم ساعت دیگه!! درحالیکه این مدت کزایی رو من بیچاره بدون بچم تو ریکاوری بودم 💔🥲
الانم شیر ندارم خیلی حالم بده
شکمم کار نمیکنه حالم بدتره...
سوند هم درد نداشت فقط چون پرستارش سگ بود استرسی شدم...
باز سوالی بود بپرسید 💔
مامان حسین و امیرعلی🩵 مامان حسین و امیرعلی🩵 ۱ ماهگی
دیگه هیچی من بچم ساعت یک بدنیا اومد و تا ساعت ۴روی سرم بودن و اینقد از داخل بیرحمانه فشار داده بود که کل دهانه رحمم زخم و پاره شده بود و خونریزیم بخاطر این بود اصلا در واقع چیزی بیرون نیاورد و ماما خودم همرو بیرون آورده بود شروع کرد بخیه زدن چون فهمید خونریزیم بخاطر پارگی که خودش درست کرده هی بخیه میزد و مول پارچه ای که له شده باشه دوباره باز میشد و دوباره بخیه میزد هفت هشت نفر بالا سرم بودن ماما خودم سعی میکردم دستمو ماساژ بده و شونه هامو ماساژ بده که کمی گرم بشم چون خیلیییی سردم بود و تمام مدت لرز داشتم دیگه کف اتاق و روی دیوارها همه جا خون بود انگار روح از بدنم رفته بود چون نه اعتراضی داشتم و نه میتونستم تکون بخورم فقط همسر و مادر و خواهرمو میدیدم که از جلوی در رد میشن و خیلی نگرانن اون لحظه فکر میکردم عمرم تموم شده به بچه هام فکر میکردم و اشک میریختم خلاصه دکتر خودمم رسید و گفت نباید این کارو میکردی اما چه فایده دیگه چیزی ازم نمونده بود ساعت ۴که رفتن من تا صبح گریه کردم دیگه خواهرم و مامانم و شوهرم اومدن کنارم و من فقط تعریف کردم و گریه کردم نگران بچه بودم و منتظر بودم که بیارنش اما نیاوردن گفت ساعت ۸صبح متخصص اطفال میاد میبینه و میارتش ساعت های ۶صبح بعد از چند بار فشار دادن شکمم و اینکه مطمئن شدن خونریزی ندارم منو آوردن بخش و شروع کردن بهم خون وصل کردن تا ظهر خون وصل میکردن شوهرمم میگفت بچه خوب بوده اما گفتن باید چند روزی بمونه دیگه ساعت های یک تونستم روی ویلچر ببرنم بچمو ببینم خیلی تپل بود و چشم رنگ
ی