پارت چهارم .

تو زایمان های قبلیم هیچ وقت بچم رو بعد زایمان نزاشتن تو بغلم اون لحظه . این موضوع شده بود حسرت برام . که چرا بچم رو اون لحظه بهم ندادن . ولی اینسری سریع گذاشتنش تو بغلم . واییییی چه حس خوبی داشتم . حسرتم جبران شده بود . فقط تند تند بوسش میکردم و ازش تشکر میکردم که سالم اومده پیشم .
بعدش دیگه بخیم زدن و به بخش منتقل کردن . بچم رو دادن بهم . اون لحظه دلم میخواست فقط سجده کنم و از خدا تشکر کنم . ولی با وجود بخیه هام نتونستم و نشسته از خدا و همه اماما و .... تشکر کردم وایه اینکه بچم سالم اومده بود بغلم .
میدونم این داستان زایمانم شاید واسه بعضی ها ترسناک باشه ولی من نخواستم کسی رو بترسونم . فقط خواسنم بگم این حرف رو که میگن . در ناامیدی بسی امید است .
پایان شب سیه سپید است .
خداروشکر آخر کار منم روشن و سپید شد . خواستم بگم فقط همه چیز دست خداس . خدا بخواد تو هر شرایطی بهت هم توان میده هم قوت قلب . و طوری کمکتون میکنه که بعدا انگشت به دهن میمونید .
خب دیگه . ببخشید خیلی حرف زدم . از همتون معذرت میخوام .

۱۲ پاسخ

مبارک باشه عزیزم قدمش خیر باشه برات

قدمت نو رسیده مبارک ❤️❤️
ایشالله که موفقیت هاشو ببینی❤️❤️

اسمشم‌ خیلی خوشگله😍 عکسشو هم اگه خواستی بزار ببینیم

عزیزممممم خیلی خوشحالم برات خداروشکر که بسلامتی و دل خوش
بلاخره بعد از این همه سختی نی نی تو بغل کردی
ان شاءالله که همیشه در کنارشون سلامت باشی

قدمش برات پرخیر و برکت باشه
لطفاً دعا کن منم زایمانم زود اتفاق بیوفته

عزیزم قدمش مبارک 😍

عکس نی نی رو بزار ببینیم

خداروشکر از پسش بر اومدی انشالله شاهد موفقیت بچه هات باشی

قدم آقا شاهان مبارک و پر از خیر و برکت ممنون عزیزم که به اشتراک گذاشتی

ای عزیزم بسلامتی انشالله خدا بچه هاتو حفظ کنه گلم 😘🧿

مبارکت باشه واسه منم دعا کن بچه ام بسلامتی بغل کنم 🥺🥺 خدارو شکر ک دوتااتون سالم و سلامت هستین اون همه اصرار به سزارین داشتی. قسمت نبوده خداروشکر ک بسلامتی زایمان کردی خوش قدم و خوش نام باشه زیر سایه پدر مادرش

🥹🦋❤️

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۱۱ ماهگی
پارت سوم .


دکتر گفت هیچ نترس خودم کمکت میکنم . خودم کیسه آبت رو میزنم و سعی میکنم زود زایمان کنی . با اینکه سر بچم تو لگن نبود ولی این دکتر هیچ ناامیدم نکرد و استرسی بهم نداد .
بهم گفت پاشو و کنار تختت ورزش کن تا بچه زودتر سرش بیاد پائیین و فیکس بشه تا بتونم کیسه آبت رو بزنم .
حالا دیگه دردام بیشتر شده بود و دهانه رحمم ۵ سانت شده بود .
دکتر اومد معاینم کرد و گفت حالا دیگه وقتشه . آماده ای ؟
گفتم آره . فقط تو رو خدا تمومش کن .
تو اوج درد اومد و کیسه آبم رو زد . بازم آمپول فشار زد برام که دردام بیشتر بشه . ولی بهم گفت هیچ جیغ و داد نکن واسه بچت خوب نیست . رحمتم پاره میشه . منم با توکل به خدا و تند تند نفس عمیق کشیدن تحمل کردم تا ۹ سانت .
بعدش دکتر گفت زود بیا تو اتاق زایمان الآن بچت دنیا میاد . فکر کن من تو درد داشتم به خودم می پیچیدم ولی تو سالن داشتم میدوئییدم تو اتاق زایمان . خداروهزار مرتبه شکر به محض اینکه نشستم سر تخت زایمان با زور اول و دوم نه با زور سوم بچم دنیا اومد .
از شدت خوشحالی چنان گریه میکردم و از دکتره تشکر میکردممم که خدا میدونه . بچم رو پرستار آورد گذاشت بغلم و سینم رو گذاشت تو دهنش .
مامان عشق مامان عشق ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی( قسمت چهارم و آخر)
اینقدر که وسط دردها از حال میرفتم یادم میرفت کجام و باید چیکار کنم.
از ماما خواستم وقتی که خواستم زور بزنم، اون قسمتی که باید بهش زور بزنم رو با دست لمس کنه تا روش تمرکز کنم، اونم اینکار رو کرد و منم با تمام قدرتم زور زدم. بهم گفت که سر پسرمو میبینه، با این حرفش انرژیم چند برابر شد و زور بیشتری زدم که یهو ماما گفت: فاطمه اینجا رو نگاه کن‌! نگاه کردم دیدم پسر قشنگمونو از بین پاهام آورد بالا و داره میاره بزاره رو سینم. قشنگترین لحظه عمرم بود، هیچ دردی اونموقع نداشتم و پسر قشنگم تو بغلم بود. فقط خداروشکر میکردم. اینطور شد که پسرمون ساعت ۹:۵۰ دقیقه شب ۳۰ اسفند به دنیا اومد. بعدش دکتر اومد و بی حسی موضعی زد و بخیه هام رو زد.
حدود دو ساعتی پسرم روی سینم بود وبعدش آمادش کردن. منم به همراه یک خانم دیگه دوش سریع گرفتم و با پسرم و همسرم به اتاقم توی بخش منتقل شدیم. اون شب از خوشحالی خوابم نبرد. من همیشه خیلی زیاد ترس از زایمان داشتم ولی سعی کردم اطلاعاتم رو بالا ببرم راجبه زایمان تا بتونم کمی به ترسم غلبه کنم و از اینکه انجامش داده بودم و پسرم کنارم خوابیده بود از خوشحالی خوابم نمیبرد.
با آرزوی سلامتی برای همه ی مامانا و بچه های قشنگشون🩷🩵
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۳ ماهگی
پارت پنج تجربه زایمان طبیعی
دیگه بچه رو بیرون کشیدن گذاشتن رو شکمم اون لحظه انقد خوب بود که همه دردام رف اصلا هیچ دردی حس نکردم فقط بچم گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه از اون پوار بینیا زدن پسرم گریه کرد🥹🥹
تنها چیزی که میگفتم فقط خداروشکر میکردم
دیگه بچمو بردن روبه روم تخت نوزاد بود اونجا از پاهاش اثر انگشت میگفتن و لباس تنش میکردن فقط چشمم به اون بود میگفتم زود تموم شه برم بچمو بغل کنم
جفت هنوز داخل بود میخاست دستشو بکنه داخل جفت در بیاره خودم باز حس زور زدنو داشتم انقد زور دادم جفتم اومد بیرون بعد اون باز دستشونو کردم تو شکمم میگردوند که چیزی نمونده باشه دردش خیلی وحشتاناک بود 😭😭😭
بعدش دیگه شکممو فشار میدادن اونم خیلی بودم چند باری فشار دادن دو تا امپول زدن و بخیه رو شروع کردن بخیه میزد باز خونریزی میکردم شکممو فشار میدادن من ساعت ۱۵:۵ دقیقه نینیم بدنیا اومدد
تا ساعت چهار نیم داشتن بخیه میزدن داخلی ها رو زیاد حس نکردم ولی بیرونیا خیلی درد داشت دیگه خیلی خسته شده بودم بخیه زدن تموم نمیشد دیگه اخرا گفتم ول کن دیگه نمیخام بزنی
ادامه پارت بعدی
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان نفس🐣🩷 مامان نفس🐣🩷 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (پارت۴)
❌❌❌❌❌
با کمک ماما بلند شدم رفت سمت اتاق زایمان تا بحال اتاق زایمان رو از نزدیک ندیده بود و وقتی رفتم داخلش خیلی ترسناک بود برام ،من تا الان دوبار اتاق عمل رفتم اینقدر برام ترسناک نبود که اتاق زایمان رفتم
سریع روی تخت دراز کشیدم و دستگاه اکسیژن و فشار خون و ان اس تی وصل کردن برام ،خیلی درد داشتم و اصلا نمی‌تونستم تحمل کنم که دوباره یه دوز دیگه برام تزریق کردن،دکترم میگفت زور بزن و نمیدونم توان زور زدن رو نداشتم یا زور میزدم بچه بدنیا نمیومد،همون لحظه ضربان قلب بچه کم شد و میخاست ببرن منو سزارین کنن ولی دکترم سریع اومد بتادین ریخت روم و لحظه برش زدن واژن رو هم حس کردم و دونفر کنارم رفتن روی پایه محکم شکممو فشار دادن ،اون لحظه از درد و ترس کلی جیغ زدم و تا مرز سکته کردن رفتم ولی وقتی دخترم بدنیا اومدن اصلا نفهمیدم چی شد فقط اون لحظه بچه رو گذاشتم بغلم همه چیز فراموش شد و باورم نمیشد،دکترم گفت حالا زور بزن که جفتت بیاد بیرون که از درد و ترس رو به بهوش شدن بودم که دکترم گفت برات بیهوشی میزنم راحت بخوابی که جفتت رو بکشم بیرون هم برات بخیه بزنم
مامان دخترم ماهلین مامان دخترم ماهلین ۱ ماهگی
پارت ششم تجربه زایمان من

خلاصه ظهر بستری شدم و همه اینا اتفاق افتاد شد ساعت ۶ ۷ شب... منو منتقل کردن به اتاق عمل‌‌‌ آخرین لحظه با شوهرم خداحافظی کردم... تا قبل از این خیلی از زایمان ترس داشتم. ولی اون لحظه انگار تو یه حال دیگه ای بودم. واسه هر کسی که تو ذهنم می‌اومد دعا کردم‌... واسه سلامتی بچم نذر و نیاز کردم. خلاصه رفتم اتاق عمل... دکتر از کمر بی حسم کرد. خیل عادی تیم پزشکی واسه خودشون از لباس و خرید حرف می‌زدن در حالی که من اونجا داشتم خاص ترین و حساس ترین لحظه زندگیم رو تجربه می‌کردم‌. وقتی عمل شروع شد دوباره لرزش شدیدی گرفتم. بچم رو که بیرون آوردن اصلا جون نداشت گریه کنه فقط انگار نق زد. دکتر بهم گفت اینم خاله ریزه ات🥺 بدون این که ببینمش بردنش اون پشت برای احیا... خیلی نگران بودم!
خلاصه آخرای عمل بود نه همینطوری عادی گفتم دکتر من سرکلاژی بودم ها. یهو شوکه گفت عه؟ خوبه گفتی... آفرین به موقع گفتی... در حالی که هزار بار برای شرح حالم ازم پرسیده بودن😐 اگه نمی‌گفتم یادش می رفت که نخ بخیه سرکلاژ رو بکشه. خلاصه رفتم ریکاوری از اون طرف خانوادم منتظر منو بچم بودن. شوهرم صدای گریه یه نوزاد رو شنید. از پشت در گفت این بچه منه. خواهرم خندید به شوخی گفت از کجا معلوم این همه بچه... که در بار شد و گفتن آقای فلانی اینم دخترت🤭😍 بچم رو بردن دستگاه... فقط شوهرم دیدش... با این که ماسک داشت ولی چشماش باز بود.

اینم عکسش



بارداری زایمان بارداری
مامان ایلماه مامان ایلماه ۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد