۴ پاسخ

نمیخاد بریـ. مدام تماس بگیر جویای احوال بشو.هی بگو دوس دارم بیام ببینمت تادلم اروم شه. بعدمیگه ن نمیخادبیای😜

آبجی ببخشید این سوالو میپرسم
منم ریه‌م التهاب داره
خواهرتون چرا عمل کرد و چطور عملشون کردن؟
همش نگران اینم ک یوقت پای منم کشیده نشه بیمارستان

من باشم دلم طاقت نمیاره

آره برو بلاخره از تو خواهر انتظار داره

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
خب خب
چرا این چند وقت نبودم؟
چون نوحا شنبه عمل داشت
این تاپیکم میزارم بمونه که برای بقیه تجربه بشه

نوحا از وقتی بدنیا اومد هیدروسل داشت یعنی دوره بیضه هاش اب جمع شده بود که خیلی هم بین نوزادان پسر شایع هست و بعضی ها تا یکسالگی خوب میشن که نوحا نشد و هیدروسلشم شدید بود
با سونوگرافی معلوم شد فتقش بازه که علت هیدروسل هم همین بود اب از شکم میومد تو بیضه هاش و برعکس
دکتر بهمون گفت خیلی عمل راحتیه ولی نبود
من بیمارستان خصوصی رو انتخاب کردم
از اول که بهش انژیوکت زدن این بچه جیغ کشید تا شب
ساعت دو بستری شد سه عملش کردن دوازده شب هم مرخص شد
از ساعت هشت صبح باید ناشتایی غذا میبود و ساعت دوازده شیر خودمو میتونستم بهش بدم

تو بغل خودم بیهوشش کردن ( حالا بماند که چقد بچه گریه کرد و جیغ کشید )
بعد عمل هم من خودم تو ورودی اتاق عمل بودم که اوردنش ریکاوری و چون باز داشت گریه میکرد یه پرستار مهربون اوردش پیش من و تو بغل من زمان ریکاویرشو گذروند
محل زخمش هم دوتا برش دو و نیم سانتی روی ه و ر ن ی یا همون هفتی زیر شکمش هست و ختنه هم کردن
البته که ا ل ت ش فرو رفته که دکتر گفت کم کم درست میشه و هنوزم ب ی ض ه هاش متورم و اینم دکتر گفت درست میشه

بعد عمل هم اول شیر خودم بعد مایعات و بعد سوپ مجاز بودیم بهش بدیم ولی تا چندین ساعت گیج بود و خیلی هم درد داشت
بعد اولین جیش هم مرخصمون کردن
امروز بعد سه روز تازه داره راه میره روزای قبل ترجیح ‌میداد دراز بکشه و البته تبم داشت
دیگه همین اگه سوالی داشت بپرسین
مامان مهرسا و مهراد مامان مهرسا و مهراد ۲ سالگی
دیروز ک از بیمارستان مرخص شدم مهرسا مونده بود خونه تو راه دل تو دلم نبود گفتم الان فراموشم کرده خیلی گریه کردم ب شوهرم گفتم یه اسباب بازی چیزی بخر من دست خالی نرم خونه ....وقتی درو باز کردم یه لحظه نگام کرد بعد داد زد ماماااااان و با تمام وجود گریه کرد با تمام وجودش مث آدمی ک یه جایی تمام بغض هاشو نگه داشته ک گریه نکنه ولی یه جایی دیگه نمی تونه بغلم نمی یومد رفت بغل باباش و گریه گریه گرفتم بوسش کردم بعد یکم دلش نرم شد نشستم اومد بغلم نشست سرش رو گذاشته بود رو سینه ام گریه میکرد میومدن ازم بگیرنش جیغ میزد تا چن ساعت هرکس نزدیک من و خودش میشد گریه اش اوج میگرقت می‌ترسید بازم ازم جدا بشه .....ب زور بقیه رو راضی کردم گفتم برید اون ور یکم ترسش بریزه .....اومده بود پیش من خوابیده بود بلند نمیشد بازی کنه ......خیلی سخته دور بودن از بچه خیلییییییییی اینم از کابوسی ک از روز اول بارداریم داشتم و ۳۵ هفته خواب و خوراک نداشتم ک برم بیمارستان چی میشه و خب گذشت .....خدا سایه ی تمام مادر هارو حفظ کنه رو سر بچه ها