۹ پاسخ

موافقم👍👍👍

بچه رو ک میبریم پارک اول سر سره من میمونم اخرشم باباش .این حساسیت نیست جامعه خراب شده مجبوریم

عزیزم من باورکن ترسم شده برم ببرون باخودم ببرمش سوپری یاچیزی خدا سرشاهده امروز رفتم خرید کنم قشنگ هرچیزی که توی پلاستیک میزاشتم گفتم بیاتوهم بامن بزار چون شلوغ بود ترسیدم ازفاصله بگیره اتفاقی بیافته

من ادمای بیخیال میبینم فکر میکنم من حساسم...

من دخترم اصلا تنها نمیبرم بیرون
پارک بانوان میبرمش اما پارک و فضاهای دیگ اصلا
به پدرش هم ک میریم من سمتی وایمیستم ک سر میخوره پدرش سمتی ک از پله میره بالا
دقیقه ای نمی‌نمیشینیم
واقعا اونایی ک بچه رو رها میکنن و میرن دل بزرگ و بی خیالی عظیمی دارن

من وقتی میبرمش بیرون ب حدی انرژی ازم گرفته میشه ک حد نداره چون ثانیه ک هیچ صدم ثانیه ازش غافل نمیشم
میره از پله سرسره بالا قدم ب قدم نگاش میکنم تا بیاد پایین
حاضرم کمر درد بگیرم ولی بغل خودم باشه تا خیالم راحت باشه
واقعا نمیشه از بچه غافل شد
من واقعا درک نمیکنم بعضیا رو خیلی وضع جامعه بچه دزدی زیاد شده

من یک صدم ثانیه حلماروازخودم دورنمیکنم همه میگن الکی حساسی واقعا من نمی‌دونم بعضی هاچطورانقدربی خیالن چندروزپیش رفته بودم نون وایی بعدنونوایی لواش بربری وسنگکپیش هم من لواش خریدم رفتم توصیف بربری وایستادن یهودیدم یه پسربچه ۳یا۴ساله گوشی دستش هی میگه مامان حتی بچه داخل نون وایی پشت دستگاه خانم رفت اول فکر کردم بچه نون واست دیدم نه بعدبچه هی می‌گفت بابادیدم زنده توصیف بربری زدزیرخنده گفت آره باش زنگ زده به گوشی دنبال مامانش میگرده که گوشی رو بده بهش بچه هم قشنگ نمیتونسته حرف بزنه یهودیدمادرش لنگان لنگان اومدزن هاکه توصیف بودن گفتن آره خیلی مراقب باشه بچه آن خیلی وقت داشت دنبالت می‌کشت مادر برگشت گفت آره بچه رو گذاشته توماشین رفته بودم نون بخرم به اومدن که برن بچه رفته بود بالاکوه مادرهم بیخیال وایستادبغل ماشین تابچه بیادپایین

چقدر بدم میاد از آدمای بیخیال.....من ثانیه ای چشم برنمیدارم دائم دنبالشونم

منکه خودم حتی پدرش یه دقیقه چشممون ازش برداشته نمیشه
ولی دیدم خیلی ها بیخیالن بچه رو به حال خودش رها میکنن
یا خیلی ها از دور حواسشون هست شاید اوناهم از دور میدیدنش..

سوال های مرتبط

مامان مملی مامان مملی ۳ سالگی
پسرم ده روز پیشم بود بعد باباش اومد دنبالش بردش شمال موقعی ک پیش من بود میگفت میخام پیشت بمونم دیگه نمیرم پیش بابام وقتی باباش اومد دنبالش بدو بدو رفت پیشش ده روز هم پیش اون بود امروز اورد بهم بده بچم انقد گریه کرد اصلا نیومد بغلم چسبیده بود ب باباش میخواست باهاش بره سوارش کرد ماشین گفت ببرم یه دوری بزنم شام بخوریم دوباره میارمش نیم ساعت بعد پیام داد گفت مسیر خونتون رو بلده میام اونطرف گریه میگنه میگه نریم تو بیا اینجا بگیرش من رفتم رستوران دیدم بازم نمیاد بغلم چسبید ب باباش هرچی بهش گفتم بیا بریم برات خوراکی بخرم اسباب بازی بخرم خانه بازی ببرمت اصلا نیومد گفتم ببریمش پارک اونجا مشغول بازی میشه تو یواش برو دیگه رسیدیم پارک رفت سوار قطار شد باباش رفت دو سه تا بازی کرد یهو گفت بابام کجاس میخام با بابام برم پارک نیاوران گفتم حالا رفته سر کار بعدا میاد دنبالت دیگه بردمش فروشگاه براش خرید کردم خوشحال شد دیگه گریه نکرد اومد خونه خوابید ولی همش میگفت میخام برم پیش بابام خیلی دلم براش سوخت خیلی ناراحتم باباشم خیلی باهام حرف نزد گفتم بچه دوس داره پیش تو باشه صب تا عصر ک میری سرکار بزارش مهد کودک منم میام تهران زندگی میکنم هفته ای سه چهار روز پیش من باشه گفت کجا میخای بمونی گفتم خونه ی خودم یا کار پیدا میکنم دیگه هیچی نگفت وقتی رفت دوتا اهنگ گذاشت رو پروفایل تلگرامش نمیدونم واقعا چیکار کنم اون ک انقد غرور داره اصلا حرفی نمیزنه منم دلم نمیخواد دوباره خودمو کوچیک کنم و برگردم سر زندگیش این وسط بچه مونده بین ما دلم برای بچم میسوزه 🥹🥹🥹 این آهنگا رو گذاشته رو پروفایل تلگرامش نمیدونم تکلیفش با خودش چیه اصلا