۴ پاسخ

الهی تنت سلامت

انشالله بسلامتی بدنیا بیاد

خدا همه تو راهی هارو به سلامت توآغوش مادرا برسونه
پسر منو تو ۱۹هفتگی درست وقتی اولین تکونش حس میکردم از من گرفت
و ۳روزه همه وجودم پراز درد

تکون خورد بلاخره شیطون چقد استرس کشیدم بخاطرش🥹❤️ خداحفظش کنه

سوال های مرتبط

مامان Arad🌈🧿✨ مامان Arad🌈🧿✨ ۳ سالگی
برای مامان هایی که "کودک مهدکودکی، پیش دبستانی و دبستانی" دارند...👌

پنجره را باز میکنم تا کمی اکسیژن به دلم برسد...
تا عطرِ پاییز، حواسم را از نبودنت پرت کند...
دلبندم!
این روزها تو با قدمهای کوچکت، اولین گام های بزرگ شدنت را بر میداری؛ و من هنوز برایم سخت است پذیرفتنِ این که تو بزرگ شده ای؛ دستِ خودم نیست عشق کوچک من!
ساعت هایی که نیستی، خیالِ شیطنت های هر روزت دیوانه ام میکند...
صدایِ خنده های کودکانه ات توی گوشم میپیچد، بر میگردم... و نیستی!
چقدر این خانه بدونِ تو، به من نمی آید!
چقدر جایِ بچگی هایت دراین خانه خالی میشود وقتی نیستی...
مرا ببخش که اینقدر جنبه ی نبودنت را ندارم!
قول میدهم به رویت هم نیاورم که لحظه های بدونِ تورا... چند بار گریه میکنم ...
قول میدهم محکم باشم و هر روز صبح؛
با لبخند به سمتِ کلاس درس، بدرقه ات کنم ...
اجازه نمیدهم اینهمه دلتنگی و اضطرابِ من ، اشتیاق کودکانه ی تو را کور کند...!
خوشبختی و سرفرازیِ تو تنها آرزویِ دل بی تابِ من است زیبایِ کوچکم !
اشک هایم را پاک میکنم.. تو را در ذهنم مرور میکنم ؛ که با کوله پشتی بر دوش ... چقدر دوست داشتنی همراه من قدم میزنی... !
به آینده ات فکر می کنم ... و به خودم قول میدهم محکم باشم!
تو آرام آرام ... و با خیالی آسوده قدم هایت را بردار...
من تمامِ مسیر را کنارت میمانم...
نگران هیچ چیز نباش، من هرکار لازم باشد برای موفقیتت خواهم کرد!
کسی که عاشق باشد، دستانش مانند دستان خدا معجزه میکند!
آنقدر میدانم که من برای تو ... قوی ترین موجودِ این جهانِ خاکی ام !
جانِ دلم!
تو گام هایت را بردار...

♥️🐳🍂🍁
مامان نیکان مامان نیکان ۴ سالگی
مجدد تاپیک میذارم.
ببخشید از دوستانی که پاسخ داده بودند.باز نمیشد.

شب تولدم 🎂

بیستم فروردین هزار و سیصد و هفتاد و چهار🥰 ‌

قبلتر ها فکر میکردم سی سالگی چقدر دوره ، چقدر دیره ، سی ساله ها چقد پیرن ، ولی الان انگار چشم برهم زدنی گذشت و سی و یک ساله شدم و فهمیدم اصلا دیر نیست برای هیچی ، و چقدر میتونم عمیقتر و عاقلانه تر به زندگی نگاه کنم …

فهمیدم برای زندگی شادتر ، دوستانی لازمه اندک ولی شایسته. هر چی کمتر دغدغه ی روح و روان کمتر و اینکه بهترین دوستان هم جای خونواده رو نمیگیرن….

فهمیدم هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست. اینو دوبار بخون …!

فهمیدم توقعمو از آدمای اطرافم کم کنم و خودم هم به اندازه باشم. نه زیاد نه کم …

فهمیدم اگه از کسی رنجیدم به جای خودخوری و آزردن روح و روانم با طرف مقابل صحبت کنم …

فهمیدم تو دل تمام روزهای سخت زندگی باز هم به دنبال معنا و بهانه های کوچک برای زندگی شاد باشم.

و فهمیدم که در حال زندگی کنم و از حال لذت ببرم به جای حسرت به گذشته یا تصور آینده نامعلوم….


خلاصه که تولدت مبارک سارا…
۳۱ ساله میشناسمت … ۳۱ ساله دوستت دارم و میدونم چقدر تلاش کردی آدم خوبی باشی ،فقط کاش برای هدف هات و برنامه هات کمی بیشتر بجنگی.
تو از پسش برمیای دخترِ بهار 🍃🫂


شمام اگه حس خوبی از من گرفتید ، یا حرفی به من دارید اگه دوست داشتید بهم بگید، خوشحال میشم.

🥳🥰عکس از سال گذشته 🥰🥳


فرزندپروری
پوشک
فرزند
کودک
بچه نوزاد
تب
کولیک
پسرم
مامان آلبالو مامان آلبالو ۳ سالگی
رستا چند ماه دیگه چهار ساله ميشه ومن هنوز باورم نميشه روزها انقدر زود گذشتن و دختر كوچولوم داره بزرگ میشه
یک روز از من پرسید: «مامی تو از چی میترسی؟»
هزار تا فکر اومد تو سرم...مثلا :
از این میترسم که یه روزی دست هات دیگه برای گرفتن دستهای من دراز نشن،و آغوشت دیگه جای همیشگی من نباشه
از روزی می ترسم دیگه خبری از شیطونی و شلوغی اسباب بازیهات نباشه
از غصه هایی می ترسم که بهم نمی گی،از آدمهایی که شاید چراغ دلتو خاموش کنن و از دردهایی که نمی تونم ازت دور کنم
از روزی می ترسم که دیگه برای تعریف کردن اتفاق های روزت با ذوق سراغم نیای
از روزی می ترسم که اون قدر درگیر دنیای خودت بشی که حتی هفته ای یکبار هم فرصت حرف زدن با من رو نداشته باشی،
اما هیچ وقت این ترس ها رو بهت نمی گم؛نمی خوام از بزرگ شدن بترسی،از آدم ها،از روزهای نبودنمون،از تنهایی،میخوام با خیال راحت بزرگ بشی بدون اینکه بدونی مامانت از فکر کردن به آینده ت و دور شدن ازت می ترسه...
تو دوباره سوالتو میپرسیو نمیدونم چطور بگم...بیشتر از هر چیزی از رها کردنت میترسم.
پس میگم : سوسک🪳
تو هم میخندی و میگی :«منم همینطور»