سوال های مرتبط

مامان نیکان مامان نیکان ۴ سالگی
مجدد تاپیک میذارم.
ببخشید از دوستانی که پاسخ داده بودند.باز نمیشد.

شب تولدم 🎂

بیستم فروردین هزار و سیصد و هفتاد و چهار🥰 ‌

قبلتر ها فکر میکردم سی سالگی چقدر دوره ، چقدر دیره ، سی ساله ها چقد پیرن ، ولی الان انگار چشم برهم زدنی گذشت و سی و یک ساله شدم و فهمیدم اصلا دیر نیست برای هیچی ، و چقدر میتونم عمیقتر و عاقلانه تر به زندگی نگاه کنم …

فهمیدم برای زندگی شادتر ، دوستانی لازمه اندک ولی شایسته. هر چی کمتر دغدغه ی روح و روان کمتر و اینکه بهترین دوستان هم جای خونواده رو نمیگیرن….

فهمیدم هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست. اینو دوبار بخون …!

فهمیدم توقعمو از آدمای اطرافم کم کنم و خودم هم به اندازه باشم. نه زیاد نه کم …

فهمیدم اگه از کسی رنجیدم به جای خودخوری و آزردن روح و روانم با طرف مقابل صحبت کنم …

فهمیدم تو دل تمام روزهای سخت زندگی باز هم به دنبال معنا و بهانه های کوچک برای زندگی شاد باشم.

و فهمیدم که در حال زندگی کنم و از حال لذت ببرم به جای حسرت به گذشته یا تصور آینده نامعلوم….


خلاصه که تولدت مبارک سارا…
۳۱ ساله میشناسمت … ۳۱ ساله دوستت دارم و میدونم چقدر تلاش کردی آدم خوبی باشی ،فقط کاش برای هدف هات و برنامه هات کمی بیشتر بجنگی.
تو از پسش برمیای دخترِ بهار 🍃🫂


شمام اگه حس خوبی از من گرفتید ، یا حرفی به من دارید اگه دوست داشتید بهم بگید، خوشحال میشم.

🥳🥰عکس از سال گذشته 🥰🥳


فرزندپروری
پوشک
فرزند
کودک
بچه نوزاد
تب
کولیک
پسرم
مامان مهربون مامان مهربون ۴ سالگی
شیرخشک فرزندپروری شیردهی
سلام مامانی گل .سال ۴۰۵ مبارک . سال جدید پر از سلامتی و حال خوب و آرامش برای همگی باشه. الهی که همه اونایی که از خونه هاشون رفتن به سلامتی و دل خوشی برگردن.
یه چیزی میخوام بگم ببینم شمام براتون پیش اومده. میگن من مثلا یه مسئله سخت که پیش میاد همش دنبالشم که تموم بشه و به آرامش برسم و دقیقا وقتی تموم میشه یه چیز دیگه پیش میاد.
باور کنید که بهش باور ندارم . نگاه نکنید یه وقتا اینجا مینویسم و روانی شدم. ولی بینهایت ادم خوشحال و مثبت و پرانرژی بودم و سعی میکنم باشم . ببینید بچه ای که آلرژی داره واقعا روح مادرش آسیب میبینه .ولی کلا میگم.چرا باید اینجوری باشه که از یه مشکل درمیای میدفتی تو یا چیز دیگه. من ادمی بودم که هر لحظه گفتم و نیگم خدایاشکرت. مثلا یه نمونه ش من دوران حاملگی وحشتناکی داشتم تمام دوران بارداری تهوع شدید که فقط تا اول ماه شش وزن کم کردمو خواب هیچی به معنای واقعی . تا تو اتاق عمل بالا اوردم. دو بار اسباب کشی . هفته اخر همش بخودم میگفتم داره تموم میشه راحت شدم ،تو راه بیمارستان خوشحال کخ تموم میشه . اونقدر زایمان بدی داشتم. بازم کنار
همش به شوهرم میگفتم راحت شدیم فقط بریم خونه و بعد شروع شد تازه . از سه روزگی بیمارستان . بستری بیمارستان های مختلف . این یه نمونه بود . چرا وقتی فکر می‌کنیم به راحتی رسیدیم یه چیز دیگه شروع میشه !
لطفا برام بنویسید
ممنونم دخترا