پارت پنجم🙂💕

کمکم کردن رو صندلی زایمان بشینم خودش بی حسی زد و با قیچی برش داد پرستار هم بالا سرم داشت سرم رو واسم وصل میکرد و با چنتا زور خداروشکر بچم ب دنیا اومد بهشون گفتم بزارینش رو سینم اون لحظه قشنگ رو با هزارتا درد و سختی خریدار بودم بعد بخاطر مدفوع کردنش گذاشتنش داخل زیر اکسیژن تا بخیه هامو زد و روپوش زایمان رو با لباس بخش عوض کردم بچمو اوردن برام و یادم داد ک چجوری سینمو بزارم دهنش و شیرش بدم...

خلاصه بگم ک زایمان طبیعی ی آدمی رو میخواد ک قاطعانه تصمیم گرفته باشه وادم صبور و با اراده قوی باشه بخاطر موقع اومدن بچه حس کردم ک استخونام ب معنای کامل باز شدن

اینم بگم مامایی ک گرفته بودم نرسید بهم بخاطر پاره شدن کیسه آب ولی ب ماما بخش توصیه کرده بود ک هیچ دانشجویی نزدیکم نشه و خداروشکر ک فقط ماما بخش و ی پرستار ک زیر دستش بود منو زایمان داد اخه چنتا ک برا زایمان اومده بودن دانشجوها بیچارشون کردن یا بخیه اشتباه میزدن و باز میکردن یا بلد نبودن و میزاشتن طرف جونش دربیاد تا بچش دنیا بیاد ی خانومی ۹سانت بود ولی نمی‌دونست چجوری همراهی کنه و اونا هم هیچی بلد نبودن سزارینش کردن بیچاره درد طبیعی رو کامل کشیده بود

۱۲ پاسخ

تجربتو خوندم برگام ریخت ترسیدم🥹🥹🥹🥹🥹🥹

استانه درد هرکسی فرقی میکنهـ
منم از شب تاصبح تو خونه دردکشیدم2سانت رفتم معاینه شدم گفت تو همون بیمارستان بمون نرو خونه دهانه رحمم نرم بود و بچه ی اولم بود معاینه تحریکی کرد خیلی مهربون بود تا شیفت عوض شد یه پرستار بداخلاق اومد 4سانت شده بودم تحویلم نگرفت تا ماما گرفتم وپول دادم اون کارامو کرد دیگه برای بچه دومم هم گرفتم خدا کنه زایمان راحتی داشته باشم ولی خوبیش اینه که دردامو کسی نمیبینه دیگه تا دردم میگیره مستقیم بستری میشم

وای بنده خدا چه کشیدی خدا ب داد ما برسه برا ماهایی ک هنوز نزاییدیم دعاکن توروخدا ترس منو گرفت والا

خدارو شکر ک سالم ب دنیا اومد 🥺🥹🥹♥️

سلام عزیزم کدوم بیمارستان اهواززایمان کردی؟

خداروشکر که سزارین شدم ولی مبارکت باشه خیلی درد کشیدی تو

خداروشکر ان شاءالله قدمش خیر باشه براتون
ولی فک کنم خانوادت دیگ نزارن ب بچه بعدی فک کنی😂😂چشمشون ترسیده دردات و دیدن

زایمان کار راحتی نیست ولی خدا واقعا توان میده به آدم
منم فک میکنم میگم ینی من بودم؟ تو دوره ای ک از ترس طبیعی ، سزارین میرن، من چجوری تونستم😂😂
ولی واقعا حس قشنگ بعدش به همه چی می ارزه .. من ک ب بدنم افتخار میکنم :)

خاک تو سر دانشجو هاشون انگار جونمون از سرراه آوردیم

خداراشکر عزیزم
ولی من کلی آدم ریخت سرم و کمک کردن و دعوا کردن تا زایمان کردم بعدم بچه رفتNICU

یاد زایمان طبیعی و دردش میفتم گریم میگیره 😑

سلام بسلامتی کدوم بیمارستان زایمان کردیدوماماخصوصی تون کی بود

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۶ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان نینی🩷 مامان نینی🩷 روزهای ابتدایی تولد
#پارت-۳
دیگه واقعا طاقت اونهمه درد رو نداشتم...۴ تا سرم فشار بهم زده بودن، اون وسط دوتا آمپول فشار زدن که دیدن اونا اثر نمیزاره سوند وصل کردن با سوند دارو وارد بدنم میکردن💔💔💔
اینقدررررر دردم زیاد بود که اون وسط چندبار از حال رفتم که ب ضرب آی و سیلی ب هوش آوردن
آخر دیگه کم کم دهانه رحمم داشت باز میشد که بهم گفتن زور بزن جیغ نکش
دیگه وسط درد و جیغ زور میزدم که هرچههه زودتر تموم شه که گفتن سرش معلوم شد
سریع بردن رو تخت زایمان و زور و زور و زور تا بچه سرش اومد بیرون و ی قیچی زدن و بقیه بدنش هم اومد بیرون و همزمان درد تموم شد
بعدش دوتا آمپول بی حسی زدن و شروع کردن ب بخیه زدن. داخلی رو ک بخیه میزدن متوجه نشدن اما بیرون رو ک بخیه میزدن ب معنای واقعی کلمه عربده میکشیدم🥴
تا خلاصهههه تموم شد🫢
از ماما هم پرسیدم ک چقدر بخیه خوردم ک گفت اینقدر بخیه خوردی ک شمارش نداره🥲
هنوز ک هنوزه درد دارم و ب زور میشینم. اونجا هم خود دکتر گفت ک ت با سزارین هیچ فرقی نداری و بخاطر حال بدم ب مامانم کفتن پیشم بمونه
ک دیکه خداروشکر فرداش اومدن معاینه ک چیزی تو بدنم نمونده باشه و مرخصم کردن😪
اینم از تجربه ی زایمان طبیعی ک ب شدت اذیت شدم و حتی اگه میلیارد ها پول بدن حاضر نیستم ی ساعت برگردم ب اون درد😫😭
مامان شازده خانوم👑 مامان شازده خانوم👑 ۸ ماهگی
پارت ۳ _زایمان طبیعی
هرچی از ماماهمراهم بگم کم گفتم بشدت صبور مهربون و همراه بودن و واقعا حرفه ای دیگ از لحظه ای ک اومدن شروع کردن طب فشاری برام انجام دادن و از ۴ سانت شدم ۵ و درخاست اپیدورال کردم اومدن برام اپیدورال زدن و واقعا دردام هیچ شد فقط حس فشار داشتم ک حسش مث وقتیه ک ادم میخاد مدفوع کنه دیگ با کمکای ماماهمراهم در عرض ۲ ساعت فول شدم و ساعت ۸ رفتم اتاق زایمان و با چند تا زور قوی دخترم ساعت ۸:۲۰صبح بدنیا اومد ک وااااس نگم از لحظه ای ک بدن داغشو گذاشتن تو بغلم بهترین حس دنیا رو داشتم گریع میکردم و میبوسیدمش خیلی حس شیرین و نابی بود
دیگ دکتر شرو کرد ب بخیه زدن ک اصلا درد نداشت حتی وقتیم برش زدن اصلا دردناک نبود کل پرسه زایمان من راحت بود ولی موقع زور دادن یکم اذیت شدم ک واقعا ارزش داشت تو کل زمان زور دادن ماماهمراهم با حرفاش بهم انرژی میداد و دستامو محکم گرفته بود حتی زمان بخیه زدن رف بچه رو اورد پیشم ک سرم گرم باشه دکترم با این ک دکتر شیفت بودن خیلی حرفه ای بودن و با حوصله برام بخیه زدن دیگ تقریبا ی نیم ساعتی طول کشید بخیع زدن و شکمم فشار دادن ک دردش قابل تحمل بود ماماها اومدن کمکم کردن و نشستم رو ویلچر و بردنم همون جایی ک اول بودم ماماهمراهم بهم خرما و ابمیوه داد یکی از دانشجوهایی ک بالا سرم بود از اول تا اخر پیشم بود هرکاری داشتم برام انجام میداد باهام حرف میزد دیگ نیم ساعتیم تو زایشگاه بودم و ماماهمراهمم ی زایمان دیگ داشت تو همون بیمارستان ولی گف تا زمانی ک ببرنت بخش پیشت میمونم و موند دیگ وقتی اومدن چکم کردن و شکمم دوبارع فشار دادن دیدن مشکلی نیس گفتن میتونم برم بخش دیگ اونجا از ماماهمراهم خدافظی کردم و رفتم بخش ..
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم
مجبور شدن دهانه رحممو کامل برش بزنن ک بازور خودم بتونم بچه رو دربیارن اما متاسفانه بخاطر دردایی ک کشیده بودم بی جون افتاده بودم رو تخت و هیچ توانی برای زور زدن نداشتم.( اینم بگم برای کسایی ک از مرحله زور زدن میترسن بگم ک بهترین مرحلش شاید همون مرحله زورزدنه نگران نباشین). بخاطر ورزشایی ک قبلش انجام دادم با ماما سر بچع توی لگن اومده بود ولی من توانی برای زور زدن نداشتم و اونا مجبور شدن ک تا میتونن دهانه رحممو برش بزنن ک زودتر بچه بیاد و شاید من طولانی ترین تایم زایمان رو داشتم کل پرستاراو پرسنل بیمارستان اومده بودن اتاق من و همشون تلاش میکردن ک من بتونم زور بزنم تا بچه از لگن بیرون بیاد ولی نمیتونستم... برام اکسیژن وصل کردن ک از حال نرم خلاصه بچم موهای سرش اومد داخل ناحیه رحم و همونجا متوقف شد و بدترین لحظه زندگیم رو اونجا تجربه کردم که ضربان قلب بچم کم کم افت میکرد..و بچه توی رحم مونده بود... و من داد میزدم ک منو ببرین سزارین التماس میکردم ولی چون دهانه رحممو برش داده بودن خونریزیم زیاد بود نمیتونستن سزارین کنن. زنک زدن دکتر شیفت بیمارستان اومد همهمه ای داخل اتاق شده بود حتی خدمه بیمارستان التماس دکتر ومیکردن ک نجات بدین بچشو و اونجا بود ک من فک کردم برای همیشه بچمو از دست دادم
مامان 🩷MAHLIN🧿 مامان 🩷MAHLIN🧿 ۶ ماهگی
مامان نون خامه ای🩷🧁 مامان نون خامه ای🩷🧁 ۴ ماهگی
پارت دوم داستان زایمان
و من دیگ واقعا استرس گرفته بودم و ضربان قلب بچه هم رفته بود بالا تا و خب برای بچه دارو و اینا تو سرم ب من زدن ک بهتر شد ولی خودم هنوز سردرد و اینا رو داشتم ک دکتر اومد گفت این دوز آخر ضد سردرد تو سرم رو بگیر اگر بهتر نشی باید اورژانسی ببریمت سزارین و من دیگ از نظر زایمانم خیالم راحت شد و این رو بگم ک واقعا از طبیعی ترسیده بودم و خوف ورم داشته بود ک این شرایط رو بدتر کرده بود..
سرم سردردم هنوز کامل تخلیه نشده بود ک ماما ها اومدن و برام سوند وصل کردن و من رو برا اتاق عمل آماده کردن و با همون تخت چون سردرد داشتم من رو منتقل کردن اتاق عمل رفتم داخل اتاق عمل ی اتاق گرم بود ک پرسنل داشتن لوازم عمل رو آماده میکردن و منم گفتم نگاه ب لوازم نکنم ک بترسم ولی خب واقعا ی حس بیخیال نسبت ب خودم داشتم اما نگران بچه بودم چون سن بارداری من ۳۶ هفته و ۶ روز بود و داشتم زایمان میکردم دکتر اسپاینال اومد و من رو سرگرم کرد و کمرم رو سِر کرد و یهو پاهام داغ شد و بی حس شده م همش قرآن میخوندمو دعا میکردم ک یهو گفتن مبارک باشه دختر نازت بدنیا اومد و از بالا پرده نشونم دادن منم گریه کردم حسابی..بردنش وضعیتش رو چک کنن ک من همش خبر گرفتم و میگفتن خداروشکر کامل و سالم هست و بعد آوردن گذاشتن رو صورتم و حسابی بوسش کردم
مامان پناهم😍 مامان پناهم😍 ۵ ماهگی
ادامه تجربه زايمان طبیعی
دیگه گفتن از رو تخت بیا پایین ورزش کن مگه میتونستم بیام پایین از دردی ک داشتم حالا با اذیت رفتم پایین انقد درد داشتم نميتونستم همکاری کنم زیاد دیگه دوباره رفتم بالای تخت معاینه کردن هنوز ۸ سانت بودم انقد ک‌انگشت کردن ک شد ۱۰ سانت بهم گفتن زور بزن حالا نگه میتونستم زور بزنم نفس نداشتم همشونم دانشجو بودن بالا سرم یه دانشجو ی احمق اومد رو شکمم با دو تا مشتش شکممو فشار میداد من دیگه اون موقع داشتم حون میدادم زیر دستش از این ورم اون یکی دیگه هی انگشت میکرد واژنم تا بتونه بچه بیاد دیگه دیدن بچه نمیاد پایین و داره میمیره اومدن واژنمو برش زدن بعد یه رب بچم بدنیا اومد ولی گریه نمیکرد🥲 چون بهش فشار اومده بود تو کانال زايمان همم ک دانشجو ی شکممو فشار داده بود بچم اذیت شده بود ینی بچمو خدا دوباره بهم داد ‌‌‌‌... دیگه بدنیا ک اومد اومدن بخیه زدن بعد دوباره اومدن معاینه دیدن بخیه هام باز شده بدون اینکه بی حسی بزنن دوباره بخیه کردن ینی هر بخیه رو با گوشت و استخون حس کردم برشم خورده بودم زیااااد
مامان هایلین مامان هایلین ۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت 3
بعد از تموم شدن عمل منو بردن ریکاوری نمیدونم چرا میلرزیدم انگار از هیجان بود از ی طرفم سردم شده بود پرستار اومد یه لوله گذاشت زیر پتوم که گرما میداد و بهترشدم یکی دو ساعتی تو ریکاوری بودم که بعدش ک اومدن ببرنم بخش پرستار اومد و ماساژ رحمی داد که اصلا درد نداشتم چون هنوز بی حس بودم اصلا از ماساژ رحمی نترسین واقعا هیچی نبود راستی اینم بگم ک من پمپ درد هم گرفتم اولش نمیخواستم بگیرم ولی دکتر پیشنهاد داد ک بگیری بهتره منم پمپ درد گرفتم اما با وجود پمپ درد هم ی کوچولو درد داشتم ک قابل تحمل بود حالا نمیدونم اگر پمپ درد نمیگرفتم دیگ چه حد دردی داشتم.بعد از ماساژ رحمی منو بردن بخش و دخترمم اوردن پیشم دیگ اون لحظه هیچی از خدا نمیخواستم چون خدا بزرگ ترین نعمتشو بهم داد و من فقط دعای روی لبم اینه ک خدا ب همه چشم انتظارا این لحظه رو هدیه کنه و توی اتاق عملم این دعارو کردم.اینم از تجربه ی من از زایمان سزارین ک کاملا راضی بودم و تا اینجا راضی هستم اگر سوالی دارین درخدمتم شاید نکته هایی باشه ک من جا انداخته باشم بپرس ازم
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ششم
دکتر داد میزد ک اگ بچتو میخای زور بزنن صدا قلب بچمو برام گذاشته بودن و من توی اون لحظه صدای قلب بچمو ک هر لحظه داشت ضعیف و ضعیف تر میشد و میشنیدم... زور میزدم اما زور من نمیتونس بچه رو تکون بده
و ماما و پرستار اومدن رو تخت با پا و دو نفره شکممو فشاااااار میدادن ک بتونن بچه رو دربیارن... 🥺و ازم میخاستن اگ بچمو میخام باید اخرین تلاشامو کنم
و من با وجود حالت بیهوشیم و بی جون بودنم بخاطر بچم اخرین زورمو زدم با تموم وجودم... ک حس کردم تک تک رگای سرم پاره شد... و بچه رو کشیدن بیرون... و من تقریبا از هوش رفتم ک باکلی ابمیوه واینا یکم ب هوش اومدم و رسیدن ب مرحله جفت... ک جفتمم متاسفانه درنمیومد و بازهم فشار دستاشون روی شکمم ک میچسبید ب کمرم و حفت بعد ده دیقه تلاش پرستارا دراومد... ک اونجام من ی جون دیگ دادم... و بعد مرحله بخیه ک تا مقعدم برش زده بودن جوریکه رسیدن ب مقعد بخیه رو کج کردن ک مقعدم پاره نشه و من برای بار سوم اونجا جون دادم از درد. چون خیلی برشم زده بودن مجبور بودن حسابی از لای پاهام بخیع بزنن ک پوستش نازک بود اذیتم میکرد و باعث میشد حس کنم دردشو خلاصه بخیه تموم شد و من مراحل زایمانم تموم شد... ولی اونا میدونستن من دهانه رحمم سفته و بذز نمیشه نامردی کردن ک نبردن سزارین...و من الان یک هفتس ک از صدتا سزارین بدترم باید با کمک اینو اون پاشم و بشینم بخااطر بخیه هام...
این تجربه ای که گفتم نمیخام باعث شه ک عده ای بترسن چون واااااقعن چند تا دلیل با عث شد زایمانم اینجوری پیش بره و من کاااااملا ب این اعتقاد دارم ک بدن با بدن متفاوته
مامان آراد مامان آراد ۱ ماهگی
میخام از تجربه زایمانم بگم تکون بچم کم شده بود رفتم پیش دکترم گفت نامه میدم بستری شو من۱۷ساعت۸صبح بستری شدم ولی چون بدون درد رفته بودم خیلی زایمان سختی داشتم کلی بهم امپول فشار و سرم زدن قرص زیر زبونی و واژینال دادن سوند گذاشتن ولی هیچ پیشرفتی نداشتم تازه شب شده بودم۳سانت و تا روز بعد رو همون موندم باکلی درد مجبور بودن هی معاینم کنن کلی اذیتم کردن تا روز بعد عصر یک ماما اومد بعد معاینه گفت باید کیسه ابت پاره بشه بادست ک نتونست با میله های مخصوص سوراخش کردن بازم فایده نداشت کلی درد کشیدم تاعصرک شد۵سانت باز ثابت موند ک دیگ یک دارویی رو ریخت رو دستش میکرد تو واژن ک دیگ دردهام وحشتناک شدن و دهانه رحمم تند تند باز میشد ولی اینقد درد داشتم و معاینه شده بودم بهم اکسیژن وصل کردن چون بیحال شده بودم دیگ بالاخره بعد کلی درد ساعت۷شب۱۸مهر پسرم بدنیااومد و گذاشتنش رو سینم کلی حالم خوب شد اینم تجربه من از زایمان طبیعی اینکه میگن زایمان دختر راحته پسر راحته یا بچه دوم راحت تره فقط بستگی ب بدنت داره وسلاممممممم
مامان شازده خانوم👑 مامان شازده خانوم👑 ۸ ماهگی
پارت ۲ _زایمان طبیعی

دیگ اوردن دستگاه ان اس تی وصل کردن برا ضربان قلب جنین دیگ ساعت نزدیک سحر یود و ماماها رفتن برا سحری دیگ تا سحری کردن و اومدن و اینا شد ساعت ۴ ک ماماها جا ب جا شدن و چن تا ماما جدید اومدن دیگ ماما جدید اومد بالا سرم معاینه تحریکی انجام داد و خب درد ناک تر از معاینه ساده بود گف ۳ سانتی ساعتای ۴ ونیم زنگ بزن ماماهمراهت بیاد دیگ دستگاه و ازم جدا کرد و گف پاشو ورزش کن
دیگ از تخت اومدم پایین و شرو کردم ورزشایی ک ماماهمراهم بهم داده بود و شروع کردم اونجا هیچ کس بجز من ورزش نمیکرد همه داشتن رو تخت درد میکشیدن 😑تخت بعلیمم ک یجوری ناله میکرد ک من گرخیده بودم ۵ سانت بود اومدن براش اپیدورال زدن ولی بازم ناله میکرد و تا زمان فول شدنش کلی طول کشید دیگ ساعت ۴ونیم شد گفتم ب همسرم بگن زنگ بزنه ماماهمراهم بیاد و تا زمانی ک ماماهمراهم اومد من ورزش کردم و با تنفس دردامو مدیریت کردم و همش منتظر بودم ماماهمراهم سریع بیاد پیشم چون دردام بیشتر شده بودن و دیگ داشتم میترسیدم ک نکنه فول بشم و ماماهمراهم نرسه😬 دیگ ساعتای ۶ صبح شده بود و دکتر اومد تو زایشگاه همه رو چک میکرد و ب من ک رسید ب همون مامایی ک معاینه تحریکی برام انجام دادع بود گف براش امپول فشار تزریق کنین ک من ی لحظه ترسیدم ک خداروشکر ماماعه نجاتم داد و گف دردای خودش خوبه و دکترم گف پس نیازس نیس همون لحظه ماماهمراهم اومد ولی اون ماما همراهی ک باهاش قرارداد بسته بودم نبودن ماماهمراهم خانوم عادله حسینی بودن و چون تو تایم زایمان من سر ی زایمان دگ بودن دوستشون خانوم زهرا دیده بردل و فرستادن
مامان 👶🏻بلوط🤩 مامان 👶🏻بلوط🤩 ۶ ماهگی
خلاصه همسرم بیرون کرد و نمیدونم آنقدر درد کشیدم ک نگو روی تخت بودم ک یهو کیسه آبم پاره شد هرچی صدا میزدم خانوم پرستار هیچ کی نمیومد هیچ ک 😭🥺فک کن انگار تنهایی داخل خونه خودت باید زایمان کنی همچین شرایطی داشتم
اومدن معاینه فلان چنتا آمپول زد دیگه داشتم میمردم از درد شدید حس زور بهم میومد فک کنم آمپول فشار زده بودن
بد ی زنه نظافت چی بود ب اون ماما ها گفت اونو بیار روی تخت زایمان
منو آورد من آنقدر درد داشتم‌ وصت راه نشستم گفتم نمیتونم بیام اونم هی داد میزد بلند شو فلان بیسان من کمرم درد میکنه نمیتونم تورو بلند کنم پشو برو ردی تخت آنقدر داد میزدن بزور رفتم ماما آنقدر بد بودن با این ک میتونستن بچمو بدنیا بیاره ولی برشم زدن
نمیدونم برش خیلی زیاد زد زور زدم بچم اومد همین ک گذاشت رو شکمم ب بچم ک یکم دست زدم داد زدن گفت برو نگیر تو با ما همکاری نکردی بچتو نمیدیم 🥺😭😭 بخدا همکاری کردم ولی اونا همشون بد بودن چند بار ب همسرم گفته بیا خانمتون ببر زور نمیزنه بچه کلش داره لح میشه
با این ک زور میزدم ولی هیچ کی نبود پیشم