امشب شدیدا دلم گرفته و کلی گریه کردم
دوران بارداری شوهرم هر بار بحث مون میشد فقط میگفت بچم بچم
همیشه نکرانیش بچه بود اگه هم بهم رسیدگی میکرد فقط بخاطر بچه بود
از روزی که دنیا اومده
همون روز اول تو بیمارستان همه توجهش به بچم بود اصلا سراغ من نمی آمد حتی نیومد بوسم کنه بغلم کنه که براش بچه آوردم تو این چند روز همش رو اعصابمه حتی منو نمیبرع خونه بابام میگه بچم آب به آب میشه
یه حرفایی مسخره میزنه من مادرم و این مدت ندیدم چون عمل شده و استراحت مطلقه
نیاز دارم مادرمو ببینم ولی این میگه نمیبرمت تا بچه بزرگ بشه
تو‌خونه اصلا بهم کمک نمیکنه خودم شب تا صبح بیدارم این تماما خوابه
به اطرافیانش اقوامش بیشتر از من اهمیت میده کارای اونا رو انجام میده ولی کنار من نیست
واقعا حالم بده
حسودی نمیکنم به بچم ولی دارم از این حس بی ارزش بودن متلاشی میشم
حتی سزارینی بودم دستمو نمی‌گرفت کمکم کنه واسه بلند شدن خودم دستمو به زمین می‌گرفتم و بلند میشدم حتی حمام رفتم پانسمانم باز کنم نیومد کمکم کنه در صورتی که حالم بد بود به زور ایستاده بودم تا اینکه خودم ازش خواستم بیاداینحوری از خودش نمی‌فهمه که باید کمک حالم باشه

۱۲ پاسخ

عزیزم خواهر شوهر آبجیمم همین مشکلات شما رو داشت می‌گفت موقع زایمانم شوهرم اصلا درک نداشت می‌گفت بعد چند سال الان میگه اون موقع من نمی‌دونستم چیکار کنم تو میگفتی چیکار کنم بعضی از مردا رو باید بهشون بفهمونی به نظرم خواسته هاتو بهش بگو

بنظرم اینجورمردا ادم نمیشن. شوهرمن ک نشدونمیشه همیشه نسبت ب من خیلی سنگدله

چقد سنگدله

شوهر من تو حاملگی هم توجهی نمیکنع

منم همین طور بدتر اعصاب خوردکنن شوهرا ولش کن خدا به خودت قوت بده کاراتو بکنی

باهاش صحبت کن گلم ایشالله که مشکلت حل بشه

عزیزم شرایطت سخته خدا کمکت کنه ولی بهترین راه صحبت کردنه
من یکی از دوستام اینطوری بود تا اینکه یکی از اساتیدمون بهمون یه دوره زناشویی معرفی کرد مو به مو تمرینایی که میداد انجام می‌دادیم سختمون بود خیلی خیلی ولی به آخرش فکر می‌کردیم که قراره زندگی خوبی داشته باشیم تمام تلاشمون میکردیم و حالا دوتامون الحمدلله زندگی عالی داریم شوهرم یه شب هم بدون من نمیتونه بمونه وقتی رفته بود کربلا دائم در تماس بود باهام و وقتی رسید انگار تشنه رسیده به آب منو بغل کرده بود
اون یکی دوستمم همینطور میدونی همه چی دست ما زناس و یه کوچولو دست مردا اگه یاد بگیری چطور باهاش رفتار کنی چطور به مرد اقتدار بدی چطور تزش چیزی درخواست کنی چطور باهاش صحبت کنی همه چی عوض میشه توی زندگی زناشویی زن دنبال محبته و مرد دنبال احترام و اقتدار ما زنا همیشه به شوهرموت محبت میکنیم در صورتی که اون چندان نیازی به گفتن دوستت دارم و از اینجور حرفا نداره و فقط میخواد که از ما احترام ببینه اینکه میگن پروو میشه برو بریز دور من یکی از دوستام شوهرش معتاد بود هر روز کتک بچه هاش میزد زندگی براش جهنم شده بود حتی با یه زن دیگه دیده بودش که صیغش کرده بود و بعد از اینکه این دوره استفاده گرد زندگیش از این رو به اون رو شد شوهرش ترک کرد اون زن طلاق داد رفت سر کار اوضاعشون خوب شد و الان یه زندگی عالی دارن فقط بت یاد گرفتن چند تا نکته که ما اصلا بهش توجه نمی‌کردیم اگه میخوای ایتا بهم پیام بده من آیدی ادمین کانال برات میفرستم فکر کنم دورش ۳۰۰ باشه ولی واقعا می‌ارزه

عزیزم شوهرم منم اینجوریه خودش از خودش نمیفهمه باید بهش بگی تک تک نیازاتو
شوهر من تا قبل من با هیچ دختری نبوده اینو مطمئنم بخاطر همین به خودم میگم حق داره ناز و نیاز زنا رو نفهمه منم عادت ندارم هربار خواسته هامو بگم بهش اونم از خودش درکی نداره

شوهرمنم همینجوری بی درکه.من زایمان طبیعی خیلی خیلی سختی داشتم.عین خیاله شوهرمم نیس اصلا انگار نه انگار
خیلی احساس بی ارزش بودن میکنم.اصلابراش مهم نیستم اصلا😔

بیشتر مردا اینجورین ببا تنها نیستی😅

🥲 الهی.....کاش بهش بفهمونی نیاز ب توجه داری

چه شرایط سختی توکلت بخدا ان شالله ادم شه

سوال های مرتبط

مامان 💙عشقام🩷 مامان 💙عشقام🩷 ۳ سالگی
دلم واسه بچه اول ها میسوزه
چون پدرمادر هیچ تجربه ای ندارن همش آزمون خطا میکنن حرف هرکسی رو زود قبول میکنن از طرفی چون نمیخان آب تو دل بچشون تکون بخوره هر راهی رو حتی به غلط میرن ک بچه اذیت نشه.نمیدونن چطوری با بچه حرف بزنن یا بچه بازی کنن .حتی اگه صدتا کتاب بخونی تا تجربه نکنی نمیدونی چی میگم.الان که دارم بچه دومم رو بزرگ میکنم هرازگاهی به این فکر میکنم که کاش میشد چندسال برگردم عقب با همین تجربه ای ک الان دارم دوباره پسرمو بزرگ کنم و واقعا نزارم آب تو دلش تکون بخوره.ولی از طرفی همیشه اولین تجربه ها قشنگترن،اولین بار مادر شدن خیلی حس قشنگیه
دومی هم قشنگه ها ولی حس و حال اولی رو نداره.....
اگه دارید اولین بچتونو بزرگ میکنید فقط حواستون به این باشه بچتون عشق کنه و خوشحال باشه.مثل من سعی نکنید فقط به این فکر کنید که شر ساعت بخوابه صر ساعت بیدار شه اگه نخوابید پدرشو درنیارید تا بخوابونیدش
به زور حتی به زوره گوشی یه غذایی رو بهشون ندید فقط چون مفیده
کلا همه جا فقط فکر کنید که الان بچم دوست داره چه کاری انجام بده به چی علاقه داره
تمام
مامان ماهک🧿 مامان ماهک🧿 ۵ ماهگی
بچه ها از وقتی زایمان کردم دلم یه جوریه خیلی نگرانی تو دلمه انگار از یه چیزی میترسم که نکنه یه اتفاق بد بیفته
به خاطر نوزاد من وهمسرم نمیتونیم کنار هم بخوابیم وتا صبح نا آرامم .همش تو اتاقی که با بچه هام خوابه رو نگاه میکنم .حتی به فکر بچهام نیستم چون شوهرم خیلی مراقبه برای آب و دستشویی وبی خوابی و......ولی دلم یه جوریه نمیخوام ازش دور بمونم .ولی نمیشه بهش احتیاج دارم این روزها انقدر در گیر بودیم از قبل زایمان تا عمل تا زردی بچه و......انگار ۱۰۰۰ساله همسرم رو ندیدم وفاصله داریم .نمیدونم اگه مادرم بره .هم میشه کنار هم بتونیم باشیم یا نه .اصلا حس بدیه نمیخوام ادامه پیدا کنه .ازم دور باشه اونم خوابش بهم خورده وروز هم مشغله داره .کلا از همه چی تو دنیا واسم مهم تره وقتی برای این که خوابش بگیره میبینم سرش تو گوشه حس بدی دارم افکار منفی میاد سراغم .البته تا قبل زایمان با هم سرمون تو گوشی بود تو اینستا وگوگل و.....نمیدونم چرا حسم نمیتونم کنترل کنم .حتی یه جنسی رو برای فروش میزنه تو دیوار بدم میاد چت کنه با مشتری 😱😱😱😱دست خودم نیست