۱۵ پاسخ

عزیزم ببین دخترت خیلی کوچیکه هنوز برا مهد زوده ببر خانه بازی هفته ایی یکی دوبار
داخل گوشی چی نگاه میکنه؟؟ برنامه های اموزشی بریز تا حداقل چیزی یاد بگیره
برنامه زبان باز کن کودک دانلود کن خیلی خوبع دختر من کلی چیز ازش یاد گرفت

چند کیلوئع مگه که میگی ریزه

عزیزم زیر سه سال مهد نزار کلاس مادر کودک ببر با خودت باشه یا خانه بازی ببر

عزیزم باید خیلی رک بهت بگم داری در حق بچه ت جنایت میکنی اونقدر گوشی دستش دادی که حاضر نیست سری بازی دیگه ای بره حالا هم دنبال مهد میگردی براش؟؟؟
بنظرم شما فقط داری قصور خودت رو توجیح میکنی وگرنه بچه تو این سن اختیاری از خودش نداره که دائم گوشی دستش باشه
اونم بچه ای که میگید حتی حرف نمیزنه
اینا همه آسیب هست خودتون رو توجیح نکنید

دختر منم ریزه🥲

من ساعتهای پنج و شیش پارک میبرم خونه همسایه هم تا حالا نرفتم باز هر بچه ای یه جوره باز صلاح خودتو بهتر میدونی

گوشی نده دستش
منم همین مشکل دارم قایم میکنم از پسرم میگم گوشیو صداش بزن دیدی پیدا نشد
اگه بازی کنه کالری میسوزونه غذا هم میخوره
حرف زدنشم اوکی میشه
با کسی مقایسش نکن فقط براش وقت بذار
کار خونه همیشه هست بچت مهم تره
چندسال دیگه محلتم نمیذاره

ببین منم دقیقا عین توام تنها تو شهر غریب خانواده هامون دوره هیچ کسم دور و ورم نیست فقط روزا پارک میبرم با کوچه بیشتر خونه ایم شوهرم هم سرکار ساعت یک شب اینا میاد دیگه فعلا چاره ای نیست من چون کوچیکه نمیتونم بزارم مهد میترسم

وزنش چند کیلو هست

نه مهد خیلی کوچیکه فعلا حداقل 3سال شد بزار ..باخودت پارک و خانه بازی و با بچه های محل هم سن خودش بازی کنه سرگرم شه

دخترمنم وزن وقدش خیلی پایینه،باکسی هم رفت وآمد زیادی ندارم درحدپدرومادری فقط، حرفم فقط چن تاکلمه نمیدونم چیکارکنم یبار خانه بازی بردمش خیلی دوست داشت وسرگرم بود ولی مهد یکی دوجابردم میگفتن بالای۳سال،البته هست ک سنین پایینترقبول کنن بایدگشت

من الان دو هفته اس میبرم مهد
خیلی ام راضیم

چرا میخوای بزاریش مهد؟؟؟؟؟هنوز خیلی کوچیکه

باید ببری اونجا که از 6 ماه قبول میکنند اصفهان از 1 روزگی هم یکجا هست قبول میکنند

مگه بچت چندکیلو هس که میگی اینقدر کوچولووریزس؟

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۱ سالگی
سلام مامانا شب بخیر من خیلی حالم بده آنقدر گریه کردم سردرد گرفتم از پریشب هانا بی دلیل تب کرد خیلی بی قراری میکرد اذیتم می کرد البته دندون آسیاب هم در میاره میگه دوقلو ها رو بغل نکن مدام امروز اونا رو می زد سر شب دیگه واقعا طاقتم تموم شد شروع کردم به گریه کردن به خدا با صدای بلند گریه می کردم بچه ها خواب بودن
بعد شوهرم معمولا تا ساعت 10اینا نمیاد خونه سر کار عصر هم مادر شوهرم دوبار زنگ زده بود من گوشی سایلنت بوده جواب نداده بودم اون هم زنگ زده شوهرم که زنگ زدم حنا جواب نداده خودت خونه ای یا سر کار نگران شده بوده دیگه امشب شوهرم زود اومده خونه از در وارد شد دید من اینطوری گریه می کنم خیلی ترسید بعد که فهمید به خاطر گریه واذیت بچه ها گریه میکنم اول که گفت عقلت رو از دست دادی این کارا چیه بچه هست بدون گریه ومریضی بزرگ نمیشه منم این حرف قبول دارم ولی من هم خسته شده بودم حالا میگه پاشو بریم خونه مادرم چند روز بمونیم حالت بهتر بشه وقتی هم اومدیم یکی از قل ها رو بزاریم پیش مادرم یک هفته بعد بریم دنبالش شما باشین قبول می کنید بچه رو بزارید بیاید فکر کنم راست میگه من خیلی کار بچه گونه انجام دادم به خدا آنقدر کردم نفسم بالا نیومد