۱۲ پاسخ

نسبت به قبل ضعیف شده بخصوص که وقتی طرف درک نداشته باشه و فکر کنه وظیفه هر زنی هست این فرایند و حامی اش نباشه

من از سر بارداری اولم پراز ترک شدم وزنم یهو خیلی بالا رفت خیلی افسرده شدم و همش فکرم درگیر این بود که برخورد شوهرم چیه و...اصلا دوباره مثل قبل میشم اون جوری سرپا و پرانرژی سرحال به خودم برسم به خونه و...خداروشکر هم وزنم کمتر شد هم شکمم جمع شد به خونه که مثل قبل بچه اونجوری نمیتونم بازم برسم ولی بازم خداروشکر خوبه با دوتا بچه کوچیک البته بعد از زایمانم محصولات استفاده کردم رفتن یکی دوتاشون که خیلی عمیق بودن موندن فقط دیگه سر این یکی بارداریم هیچی نزدم خداروشکر از اون ورم یبار داشتم لباس عوض میکردم یهو مادرشوهرم اومد تو اتاق شروع کرد به حرف زدن که وای فاطمه چقدر بدشدی و فلان...
یهو شوهرم نزاشت حرفش تموم شه گفت چیه مگه من اتفاقا هر موقع که میبینمشون یاد زحمتاش میفتم ویادگاریه افتخار میکنم بهش 🥺 دیگه منم وقتی دیدم اینجوری گفت اصلا یه حالی شدم گفتم وقتی انقدر با درکه چرا خودم و باحرفای دیگرون اذیت کنم که چرا اینجوری شدی اونجوری شدی مهم خودمم و شوهرم

تو بارداری مثل نامزدابودیم.من از همون روز زایمانم کلا زندگیم تغیر کرد و سرد سردیم. الان دیگ حتی نمیفهمه ک من به خودم میرسم یانه وقت یه حموم رفتنم واقعا ندارم

بیشتر بهش وابسته شدم
ولی از لحاظ روحی خودم خیلی داغونم
اعتماد به نفسمو از دست دادم
لاغر شدم ولی شکمم هنوز یه ذرش مونده
موهام مث چی میریزه کچل شدم قشنگ
از طرفی بچم رفلاکس داره همش بغلش میکنم تن و بدنم جون نداره همه جام درد میکنه
بیخواب و خستم
از یه طرف دیگه همش دلم میخواد بشینم به گریه
اضطرابمم بالاس
ولی به جز گریه برون ریزی دیگه ای ندارم حس میکنم از توو دارم خودمو میخورم نمیدونم افسردگی گرفتم یا چی 😭

انگار یکم از هم دوریم خیلی داریم به خودمون سخت میگیریم هنوز قلق زندگی دستمون نیومده نزدیک 4ماه رابطه نداریم دخترم کولیکیه هنوز مامانم کلا پیشمه کمکمه منم وقتی افسرده بودم خانوادش خیلی حرفهای منفی زدن همسرمم با حرف اونا می‌رفت دخترمم مریض شد بستری شد دیگ حالمو بدتر کرد الان قرص میندازم برای افسردگی موندم چیکار کنم ها خیلی به خودم سخت میگیرم خودشم لاغرشدم مخصوصا از قسمت صورت اعتماد به نفسم اومده پایین میشه بگید شماام این مشکلارو داشتید؟چیکار کردید بهتر شدید،؟

خداروشکر شکر خوبم... و باهام خوبیم دور نشدیم یعنی من هم براش وقت گذاشتم هم برا پسرم و اونم هوامو داره درک میکنه دور نشده از ام همیشه میگه برا کنار تنهام نزار و خداروشکر که همه چیز داره خوب پیش میره

ما افتضاح شدیم 🤣
من دوره باردارز خیلی قشنگی داشتم ولی بعد زایمانم ن

چجوری ب کارای خونه میزسی؟ چجوری شوهرتو راضی کزدی؟

عصبی شدم بعد زایمان
همش سرش داد میزنم بنده خدا
ولی اون درک میکنه

من نسبت بهش سرد شدم

نه وابسته تر شدیم نه دورتر اما دوران بارداری بهتر بود خیلی رعایت میکرد.اما الان سر خیلی چیزای کوچیک‌ اعصابمو خورد می‌کنه درک نمیکنه.من که اصلا نمیتونم به خونه زندگی برسم دو دقیقه پا میشم رستا خونه رو میزاره رو سرش واسه همین خیلی کلافه میشم خونه بهم ریخته نه غذا داریم نه حموم رفتم.مامانم نزدیکه اما نمیشه که هر دقیقه آدم بره بیاد.بیشتر خسته میشی....

والا برای منم مثل تو ولی خوب انداممون عین قبل نمیشه و حداقل یه نصف اعتناد بتفس خانم ها از بین میره🥺

سوال های مرتبط

مامان دنیز🩷 آراز💙 مامان دنیز🩷 آراز💙 ۴ ماهگی
#افسردگی
چیزهایی که باعث شد دوران افسردگی بعد زایمان رو خیلی زود سپری کنم و خوب شم!
۱- توجه و همراه بودن همسرم خیلی موثر بود( خودش فهمید که اون دختر شاد و شوه طبع داره گوشه گیر و کم حرف و حتی پرخاشگر میشه،وقتی توجهش بیشتر کرد خیلی حالم بهتر شد و تو بچه داری هم دست کمکه خدایش)
۲-سعی کردم با مسائلی که ناراحتم میکنه منطقی برخورد کنم(من خیلی ناراحت بودم ک پسرم شیرخشکی شد و بابتش خیلی گریه میکردم، دیگه به جایی رسیدم که منطقی برخورد کردم و به خودم گفتم تو سعی خودتو کردی و نشد،چون دکتر براش شیرخشک تجویز کرد چون شیر من باعث کم ابی بدنش و دفع اوره از کلیه هاش میشد) و هر چیزی که از بچه داری و حرفای بقیه اذیتم میکنه باهاش عاقلانه برخورد کردم.
۳- ب خودم رسیدم که این خیلی تاثیر گزار بود( رفتم فیشال،اصلاح،ژلیش پا،موهام رنگ کردم،رفتم بازار خرید و تو جمع و مهمونی ) تنهایی واقعا آدم کلافه میکنه و سعی کنید هر چی که آزارتون میده با یه آدم حسابی مثل مادر یا همسر حرف بزنید،حرف زدن خیلی خوبه
۴- رابطم رو با همسرم بهتر کردم(سعی کردم تا جایی میشه از وقت استراحت بزنم و با همسرم عشق بازی و س/ک/س داشته باشم چون واقعا با کنارش بودن حالم بهتر میشه،باهم سریال ببینیم تخمه بخوریم و….)

امیدوارم کارایی که من کردم و جلوگیری شد از حال بدم به شما هم کمک کنه و همه مادرهای سرزمینم شاد و خوشحال باشن
❤️ خداقوت مامان های مهربون و زحمت کش❤️
مامان کنجد خانوم🩷 مامان کنجد خانوم🩷 ۳ ماهگی
خب بریم سراغ ادامه داستان … روزی که از بیمارستان اومدم خونه رفتم خودم دوش گرفتم و تو حموم کلی گریه کردم و دیگه از همونجا افسردگی اومد سراغم و تقریبا تا ۳ هفته باهام بود و بعد کم‌کم بهتر شدم… چسب ضد اب رو بخیه هام بود که دکتر گفت میتونم باهاش دوش بگیرم و بعد ۳ ر‌وزم چسبو بکنم… خلاصه از حموم اومدم و پروسه شیر دادن شروع شد بچم سینمو نمیگرفت گریه میکرد گشنه بود سیر نمیشد با شیرم و هزار مشکل دیگه سر شیر دادن که اخر بابام رفت شیر خشک گرفت. واسش و ۳۰ تا بهش دادم که همشو یک نفس خورد فهمیدم سیر نمیشه اصلا با هزار بدبختی سینمو میگرفت ولی سیر نمیشد عصبی میشد دیگه در کنار شیر خودم شیر خشکم میدادم ولی سینمو نمیگرفت همه کار کردم بگیره به شدت روزا بدی بود خودم افسردگی شدید داشتم اصلا بچه رو نمیخواستم پشیمون شده بودم شبا نمیخوابید کولیک داشت همش گریه میکرد منم باهاش گریه میکردم اینم بگم که مامان و بابام اومدن پیشم کلا ۱۰ روز بودن بعدش بابام شبا نمیموند دیگه میرفت خونشون باز صبح میومد تا ظهر ولی مامانم تا ۴۰ روز پیشم بود خالم هر روز میومد دوستم میومد هر شب با شوهرم بیرون بودم ولی بازم داغون بودم خیلی خیلی حس بدیه… یک موجود جدید میاد که نمیدونی چیکارش کنی بدنت زشت و بد ریخت شده کلی خون داری از دست میدی بچت نمیذاره حتی نیم ساعت بخوابی شیر نمیخوره دل درده و و و خیلی روزای نحسی بود…
ادامه داره
مامان آیهان🌙🧸 مامان آیهان🌙🧸 ۱۷ ماهگی
انقد دوره بارداری و زایمان سختی داشتم که هنوزم به خودم نیومدم☹️ افسردگی خیلی شدید گرفته بودم پسرم ۳۶ هفته چون iugr شده بود با وزن ۱۸۲۰ به دنیا اومد ۱۵ ساعت درد طبیعی کشیدم آخر سزارین به دنیا اومد اما آمپول بی حسی روم اثر نکرد تا عمل رو شروع کردن دادم رفت هوا انقد داد زدم که دیگه یادم نمیاد فکر کنم بیهوشم کردن یکی داشت بیدارم میکرد پاشدم دیدم همه چی تموم شده دارن میبینم ریکاوری اما من خیلی دوست داشتم گریه بچمو بشنوم بیارن بدن بغلم ولی اصلا هیچی حالیم نشد بعد که رفتم بخش بعد ۵ یا ۶ ساعت پسرمو آوردن گفتن تو دستگاه نرفت خیلی ریز و فسقلی بود 😍اونجا انگار دنیارو بهم دادن وقتی فهمیدم صحیح وسالمه چون دکترم منو ترسونده بود میگفت ۹۰ درصد بچت مشکل داره😒دو روز دیگه هم بستری موندم چون هی پسرمو میبردن سونوگرافی و قلبش و اینا رو چک میکردن آخر بعد ۵ روز میخواستم مرخص بشم که گفتن زردی داره باید حداقل یه شب بره دستگاه که با رضایت شخصی اومدیم خونه دستگاه اجاره کردیم خلاصه خیلی عذاب کشیدن چون مادر نداشتم که بیاد بهم برسه خیلی دلم گرفته بود از مادرشوهرم هم دل خوشی نداشتم چون تو کل دوره بارداری ازش خیری بهم نرسید با اینکه تو یه ساختمونیم فقط بلد بود عذابم بده خلاصه تا ۱۰ روز خونه خواهرم بودم بعد اومدم خونه خودم مجبور شدم خودم تنهایی همه کارمو بکنم با اونهمه درد هم مراقب بچه بودم هم کارای خونه رو میکردم خیلی عذاب آور بود تا شب میشد اظطراب میگرفتم کارم شده بود گریه خیلی افسرده شده بودم خداروشکر اون روزا بخیر گذشت و بچم صحیح و سلامت کنارمه 😍🩵همسرم تو این مدت خیلی کمکم کرد وگرنه هنوزم به خودم نمیومدم خیلی ازش ممنونم همیشه برام حامی بوده🥰🤗