تجربه زایمان سری پنجم:
دیگه تا صبح ما درگیر بیتابی‌ بچه بودیم. صبح ساعت ۴ گفتن میتونی نصف لیوان ابِ کمپوت بخوری. ساعت ۶ اومدن انژیوکت رو از دستم باز کردن. بعد گفتن میتونی بری دسشویی. با کمک مامانم و کلی گریه کردن و خیلییی سخت تونستم از تخت بیام پایین و تا دسشویی برم. ساعت ۱۱ بچمو بردن تا کارای شنوایی سنجیش رو انجام بدن. بعد یه پرستار اومد تایمی که باید بچه رو برای چکاب و واکسن بیاریم رو توضیح دادن. ساعت ۱۲ ترخیص شدم. واقعا نمیتونستم راه برم. پاهام شدیدااا ورم کرده بود. اومدیم خونه و اذیت‌ها و نیش و کنایه مادرشوهر شروع شد. کمک ک نمیکرد هیچ تازه به مادرم تیکه مینداخت و ناراحتی پیش میاورد که تا الانشم دعوا داریم سر کاراش و همه توو خونه با هم قهرن. روز اول که اومدم خونهدتا شب باز باید مایعات میخوردم مثل نسکافه و چایی و ابمیوه. همینطور هم در حال تقلا کردن بودیم که بتونیم به بچه شیر بدیم. اخه نوک سینه‌هام بزرگ بود بچه نمیتونست بگیره هلاک میشد. خودمم به شدت درد داشتم و گریه میکردم. دیگه مجبور شدم از روز چهارم بهش شیرخشک بدم. از روز دوم تونستم غذا بخورم سوپ و کباب و ماهیچه. دیگه تا امروز که خدا رو شکر یه کم بهترم. ولی کمرم و بخیه‌ها هنوز درد میکنن.

۳ پاسخ

اخی چقد یاد خودم افتادم خاطره هام زنده شدن
عزیزم بلاخره آشتی میکنن نگران نباش خانواده شوهر کا رشون اینه میان اذیت میکنن فقط به فکر خوب شدن خودت و سلامتی نی نی ت باش ❤️

خدا قوت عزیزم چ سخته🥺🥺

وای خیلی سخته تو اون شرایط و درد جسمی حال روحیتم خراب کنن لعنتتتت.‌..

سوال های مرتبط

مامان مهدیار✨️ مامان مهدیار✨️ ۱ ماهگی
پارت چهارم : ورود به بخش ستایش
من اتاق خصوصی میخواستم ولی خب پر بود و رفتم دو تخته
۳تا پرستار که همه خانم بودن و همسرم با زیرانداز بلندم کردن و انتقالم دادن به تخت بخش و بچه رو هم گذاشتن روی تخت خودش و دیگه ما پیش همدیگه بودیم
بعد انتقالم به تخت همه رو بیرون کردن حتی مادرم و پرستارا لباس اتاق عمل رو درآوردن و لباس بخش پوشوندن برام ، منکه نفهمیدم ولی دوتا شیاف هم گذاشتن برام
با ابنکه تایم ملاقات نبود ولی خب میزاشتن پدر بچه بیاد پیشمون و من ساعت ۱۲ از ریکاوری اومدم بیرون و وارد بخش شدم و همسرم تا بعد ساعت ملاقات تقریبا تا ۵ پیشم بود
تا ساعت ۴ نباید چیزی میخوردم ، حس گرسنگی داشتم ولی نه اون قدری که اذیت کنه
مدام هم سرم میزدن ، بعد ساعت ۴ برام آبجوش و با عسل آوردن و گفتن مایعات را فراوون شروع کن ، مواد کافئین‌دار زیاد بخور یک ساعت بعد جامدات رو شروع کن
من تا تونستم چای ، قهوه ، آبمیوه خوردم ، و شروع جامدات با کمپوت بود که گفتن گلابی و انجیر و اگه نبود دیکه نهایت سیب
آناناس چه کمپوت چه آبمیوه اجازه ندادن
مامان مهراد‌کوچولو مامان مهراد‌کوچولو ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
پارت چهار
تو‌ریکاوری بعد ده دقیقه بچه رو آوردن گذاشتن روی سینه هام و آموزش شیر دادن و توضیح دادن و از هر سینه نگه داشتن به ربع شیر بخوره بعدش گذاشتن تو جاش تا بریم تو بخش اول من و بردن بعد بچه رو آوردن پمپ درد هم گرفته بودم ، پاهام هنوز سر بود .
دو ساعت نذاشتن سرم و تکون بدن و تخت و بالا پایین کنم بعد ۴ ساعت بهم چای عسل و آب کمپوت بهم دادن خوردم ، تقریبا ۸ ساعت بعد عمل هم اومدن سوند رو برداشتن که درد و حس بدی نداشت تا بعدش راه برم
بلند شدن و نشستن از تخت سخت ترین قسمته کلی کمپوت و نسکافه خوردم که فشارم نیافته ، درد تموم وجودم و میگرفت وقتی میخواستم از تخت بالا پایین برم راه رفتن سخت ترین کار بود کل صورتم عرق می‌کرد انگاری که دو ساعت مداوم دوییدم.
ولی هر چی بیشتر راه برید و دستشویی برید دردتون کمتر میشه قبل بلند شدن پمپ درد و بزنید .
لخته های بزرگ خون که خارج بشه ازتون خیلی سبک تر میشید.
بهم دو بار شب شربت و قرص دادن تا شکمم کار‌کنه ، خلاصه تا فردا صبح ساعت ۱۰ بعد خوردن کلی کمپوت و نسکافه بدون گذاشتن شیاف شکمم کار کرد و تونستیم کارای ترخیص و انجام بدیم .
مامان فسقل بچه👼🍭 مامان فسقل بچه👼🍭 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان سری چهارم:
توو اتاق که اوردنم پاهام کاااملا بی حس بود اصلا نمیتونستم تکونشون بدم. بچمو اوردن و گذاشتن زیر سینم. دو تا پرستار هم اومدن اموزش دادن که چطور شیر بدم. به زور سر بچه رو میگرفتن زیر سینه و از اونور نوک سینه رو فشااار میدادن توو دهن بچه!! به همین روش چندبار به کمک مامانم به بچه شیر دادیم. پمپ درد نخواسته بودم. پرستارا میومدن توو سرمم امپول مسکن میزدن هر از گاهی. ساعت ۲ شد و وقت ملاقات!! خانواده همسرم ریختن توو اتاق با کیک تولد!! مادرشوهرم همه رو با خودش اورده بود کیک تولد و فلاسک چایی هم اورده بود. جلوی منی که داشتم از گرسنگی هلاک میشدم نشستن کیک و چاییشونو خوردن یه ذره هم ملاحظه نکردن سر و صدا کردن، سرشون رو اورده بودن توو نوکِ سینه‌ی من که ببینن بچم داره شیر میخوره. اخر سر هم بدون اینکه از همسرم درباره مخارج بیمارستان سوال کنن گذاشتن رفتن‌. اخه پولدارن ولی ما وضعمون اونقدر مناسب نیست‌. با اینکه اولین نوه‌ی کل خاندانشونه بچه‌ی من. خلاصه رفتن و من موندم با سردرد و خستگی. دکترم سپرده بود تا فردا صبح ساعت ۴ هیچی بهم ندن حتی اب! همونطور درازکش مونده بودم. بچه تا صبح جیغ میزد گشنش بود. به پرستارا میگفتیم اجازه نمیدادن شیرخشک بدیم. من گشتم بود درد داشتم. ب زور خودمو روو تخت میکشوندم که با کمک مادرم به بچه شیر بدیم. اخرسر مامانم رفت با پرستارا دعوا کرد اومدن یه کم با سرنگ به بچه شیر دادن...
مامان پناه خانوم مامان پناه خانوم ۶ ماهگی
پارت ۴ )بعد ۸ساعت بع نسکافه شیرین درست کرد مامانم که خوردم تا موقع راه رفتن سرگیجه نشم بعد ۵ دقیقه پرستار اومد کمکم کرد از تخت بیام پایین درسته خیلی درد داشت اولین بار ولی خب ۵ قدم راه رفتم بعد گفت خیلی خوبه برو دسشویی و تخلیه کن بعد دسشویی راه رفتن خیلی بهتر شد برام و دردش کمتر شد بهم گفت سعی کن ۲ ساعت تا ۲ ساعت ۱۰ دقیقه راه بری و من این کارو کردم که کلی از دردم و خونریزیم کمتر شد کلی مایعات و سوپ این چیزا خوردم و زود زود دسشویی رفتن تا بهتر بشم خودشون وقت مسکن که می‌رسید میومدن میزدن به دستم تا دردم کمتر بشه در کل اون روزی که بستری بودم تا صب فقط یک ساعت با مسکن فقط تونستم بخوابم و این برام کافی بود صب اومدن برام کاچی دادن برا صبحونه گفتن کاچی رو بخورم تا دردم کمتر بشه اتفاقا خیلی خوشمزه بود کاچی منم خوردم و گفتم می‌خوام برم بچمو ببینم که میخواستن با ویلچر ببرن که گفتم نه می‌خوام راه برم آروم آروم گفتن پس به شوهرت بگو کمک کنه بهت تا بری اونجا رفتم بچمو دیدم و اومدم که گفت تا ۱۲ خودت مرخصی ولی بچه نع بعد یع ساعت ساعت ۱۱ اینا دکترم اومد و باهام حرف زد و توضیح دارو ها رو داد و به رو پانسمان کرد و گفت ۱۰ روز دیگه بیا مطب تا ببینم خوب شده یا نع گفتم باش دستتون درد نکنه و اینکه مرخص شدم ساعت ۱۲ با کلی ناراحتی که نتونستم بچمو با خودم ببرم خونه خیلی ناراحت بودم و اینو بگم در کل رسیدگی بیمارستان خیلی خیلی خوب بود راضی بودم از عمل و همه چی دردمم الان بعد ۳ روز در حد پریود خفیف و فقط وقتی می‌خوام از تختم بلند بشم اذیت میشم همین بازم اگه سوالی داشتین میگم که چیکار کنینن دردتون کمتر بسه
مامان 🎀🫄پرنسس🎀 مامان 🎀🫄پرنسس🎀 روزهای ابتدایی تولد
بهم گفتن باید قبل از مرخص شدن حتما دفع داشته باشم.
برام یه شربت آوردن که مزه نعنا میداد من زیاد نخوردم .
ولی هنوز دفع نداشتم.
پرستار باز اومد و ازم خواست باز راه بریم که همون موقع من احساس کردم نیاز به سرویس دارم که به سختی تا اونجا رفتم و همین که وارد شدم باز فشارم افتاد و سرگیجه گرفتم سریع برام کمپوت آورد و بهم دادن با کمک مامانم .
یه ربع ساعت نشستم و بعد که بهتر شدم رفتم دوباره رو تخت.
دیگه کم کم غذا خوردم تا جون داشته باشم و دفع
برای بار آخر از تخت اومدم پایین و رفتم سرویس که خداروشکر دفع داشتم و به پرستار اعلام کردیم و دیگه دو نفر اومدن و چکم کردن که بریم و کارای ترخیص رو انجام بدیم.
توی این مدت از مامانم خواستن بچه رو ببره برای واکسن اولیه و دوباره چکش کردن.
در ضمن هم مادر و هم نوزاد باید دفع داشته باشه تا مرخص بشن.
مامانم که داشت کارای بچه رو انجام میداد ماهم رفتیم توی اتاق و یه پرستار اومد و در مورد شیردهی و دفع نوزاد و کارایی که باید تو خونه انجام بدیم رو بهمون توضیح داد.
بی نهایت از کادر درمان و دکتر و بیمارستان راضی بودم.
هر سوالی داشتید بپرسید بچه ها طبق تجربه جواب میدم.
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۴ ماهگی
#پارت پنچم سزارین چهارم
وقتی گفتن بچم رفته دستگاه دیگه دنیا رو سرم ریخت خیلی ناراحت شدم
تو ریکاوری کلی لرزیدم که بعد از عمل طعبیعیه
بعد همراهم رو صدا کردن همسرم و مادرم آمدن منو بردن بخش من دوروز بستری بودم
سخت‌ترین بخش عمل ۱۲ بعدش که نباید تکون بخوری و چیزی بخوری هر دو ساعت شیاف میزاشتم دردا قابل کنترل بود بعد که آمدن بعد از دوازده ساعت سوند رو‌کشیدن و گفتن شروع کن مایعات بخور کلی چای و نسکافه خوردم بعد کم کم پاشدم راه رفتم و دسشویی رفتم یبوست شده بودم و روز اول دفع نداشتم تا روز دوم با شیاف و کلی کمپوت گلابی مدفوع کردم
روز دوم بلاخره منو بردن پیش پسرم که ببینمش
حالش خدارو شکر بهتر بود و من یکم آروم شدم گفته بودن باید یه هفته ده روز بستری باشه
روز دوم زایمان خودم مرخص شدم رفتم پسرم رو ببینم گفتن از فردا بیا بمون پیشش شیرش بده دیگه خیلی خوشحال شدم آمدم خونه پیش بچه هام پسر هام وقتی منو دیدن کلی گریه کردن و منم باهاشون گریه کردم مخصوصن پسر بزرگم که ۳ سالشه
فردا رفتم یه روز پیش پسرم موندم و خدارو شکر فرداش مرخص شدیم و تمام
مامان رایمُن 💙 مامان رایمُن 💙 ۸ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۷

ساعت ۸:۳۰ منتقل شدم به بخش، لباس های اتاق عمل رو با لباس های بخش عوض کردن بچه رو گذاشتن سر جاش
پد و زیر انداز تعویض برام گذاشتن و بالش از زیر سرم برداشتن و گفتن تا ساعت ۱۰ سرت رو تکون نده و زیاد صحبت نکن تا درگیر عوارض بی حسی نشی
ساعت ۱۰ صبح اومدن پشت تخت رو یکمی دادن بالا و بهم چای با عسل و نی دادن که خیلی خوب بود و بعد اون شروع کردن به دادن کمپوت گلابی و انجیر، چای با عسل، نسکافه و … تاکید کردن هر چی بیشتر مایعات بخوری دفع ادرارت بیشتره و زودتر مایع اسپاینال از تنت خارج میشه
و من سعی کردم تا ساعت ۲ که وقت ملاقات بود به حرفشون گوش کنم و همین باعث شد درگیر عوارض اسپاینال نشم
ساعت ۱۱ پرستار اومد برای بار آخر شکمم رو فشار داد ولی این بار متوجه شدم که البته غیر قابل تحملی نبود و واقعاً خوب بود همه چی
ساعت ۴:۳۰ که تایم ملاقات تموم شد اومدن سوند رو کشیدن بهم گفتن نفس عمیق بکش و سریع سوند رو کندن که یه مقدار سوزش داشت ولی خوب بود
و ساعت ۵ بلندم کردن از روی تخت

ادامه تایپک بعدی👈🏻
مامان هلنا مامان هلنا ۸ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان طبیعی
ساعت ۱ شدت درد هام زیاد بود و داد میزدم که توروخدا منو سزارین کنید تحمل ندارم بعد اومدن معاینه کردن گفتن ۵ سانت شدی و اصلا سزارین نمی‌کنیم. ساعت نزدیک ۲ بود که دیگه تحمل درد نداشتم و همش میخواستم از بیمارستان و آمپول فشار فرار کنم. نمیذاشتن از تخت حتی بیام پایین ورزش کنم. من ماما همراه نگرفتم و مادرم پیشم بود ‌
اصلا هم پشیمون نیستم که ماما همراه نداشتم. ساعت ۲ اومدن معاینه کردن گفتن ۶ سانت شدی و گفتم گاز انتونکس رو میخوام گفتن باشه ولی زیاد استفاده نکنی. موقع درد فقط ازش استفاده می‌کردم. برای من تاثیر خوبی داشت.
ساعت ۳ بود که مادرم رو بیرون کردن و گفتن نزدیک زایمان هست.
درد اصلی اون موقع شروع شد و همش داد میزدم و درجه آمپول فشار رو برام زیاد کردن ولی بچه چون درشت بود به دنیا نمیومد. تا ساعت ۴ من زور کردم و گریه کردم و داد زدم
دیدن بچه به دنیا نمیاد یه ماما صدا زدن اومد روی تختم و گفت من میشمارم بعد زور بزن و همزمان شکمم رو فشار می‌داد.
یک ربع طول کشید و ساعت ۴ و ربع دقیق هلنا رو دادن بغلم .
مامان آنیا👶آیکان👶 مامان آنیا👶آیکان👶 ۶ ماهگی
☆ادامه تاپینک روز زایمانم:
۶.همه رفتن و مامانم پیشم موند.شام رو آوردن و مامانم شامش رو خورد به منم گفته بودن که ۸ ساعت چیزی نمیخوری منم خداروشکر که گشنه ام نبود و اون موقع معده ام اذیت نکردش که نتونم تحمل کنم.بعد چند ساعت زیر سرم بالش گذاشتن که یکم سرم بالا باشه.نزدیکای ساعت ۱ شب بود که پرستار گفتش شروع کن مایعات بخور تا بتونی دستشویی بری و بعدش شروع کنی غذا بخوری منم شروع کردم مایعات خوردم.بعد یک ساعت کمکی اومد و سوند و سرمم رو در آورد و گفت پاشو راه برو.نمیتونستم روی تخت بشینم چه برسه که پامو تکون بدم از تخت پایین برم خیلی درد بدی میپیچید تو بخیه هام لحظه ی سختیه که وقتی بلند میشی راه بری.به زور تونستم از تخت بیام پایین ولی نمیتونستم قدم رو درست کنم درد داشت که کمکی گفتش هر چقدر درست و زیاد راه بری زودتر بهتر میشه به زور یکم قدم رو درست کردم و یه دور راه رفتم دیگه نتونستم و برگشتم سرجام و تا نصف شب به زور خوابیدم.نزدیکای صبح بود که دوباره بلند شدم دستشویی برم که به زور تونستم راه برم و بیام ولی راه رفتن بخیه هام رو بهتر میکرد.صبح شد و دکتر اومد و شرح حالمو نوشت و مرخصم نکرد گفتش ۲۴ ساعت باید تحت نظر باشی منم میخواستم مرخص بشم و میرفتم موندن توی بیمارستان واقعا سخت بود برام همه جام درد میکرد ولی چاره ای نبود.
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
"پارت۴بعداز عمل سزارین"
ساعت12و50دیقه پسرم بدنیا اومد و من بیهوش شدم، زمانی بهوش اومدم که بخیه لیزریم تموم شده بود ولی چون هم بی حسی تجربه کرده بودم هم بی حسی کلا بیحال بودم و اصلا حال نداشتم، اومدن بردن ریکاوری وساعت2بردن بخش، رفتم بخش وقته ملاقات بود خانوادم اومدن پیشم ولی انقدر درد داشتم و بیحال بودم که اصلا توجهی به کسی نتونستم بکنم، بعد از وقت ملاقات اومدن برام لباس زیر پوشندن و پد گذاشتن و با یدونه شیاف و بعدش آمپول های درد رو زدن که دردم کمتر بشه، ساعت 5بچمو اوردن کنارم و گفتن دوساعت بعد شیر بده بهش که نتونستم شیر بدم چون سینم کوچیک بود و نوک نداشت طول کشید تا سینمو بگیره، ساعت9شب هم گفتن چیزای آبکی بخورم که بیارن پایین راه برم، با انجیر خیس خورده شروع کردم و کمپوت گلابی و دوغ محلی و چای با خرما و آبمیوه و نسکافه خوردم، اومدن گفتن بیا پایین از تخت و راه برو که اونم خیلی سخت نبود و راحت تونستم از تخت بیام پایین، یکم راه رفتن سخته ولی ادم میتونه اروم اروم راه بره، بعدش اومدن شربت لاکسی ژل دادن نصف لیوان گفتن با آب بخور که من شب ساعت2رفتم دستشویی که فردا صبح ساعت10گفتن مرخصی که تا ساعت2طول کشید
مامان نينى مامان نينى ۱ ماهگی
تجربه سزارين ( پارت ٦ )
من از اتاق عمل تا ساعت ٢ نيمه شب كه مجاز به غذا خوردن بودم هم نسبتا زياد صحبت ميكردم هم سرمو تا حدودى تكون ميدادم ، خودم فكر ميكردم سر درد ميگيرم بعدشكه خداروشكر امروز كه ٧ روز گذشته هنوز سر درد نگرفتم
خلاصه ساعت ٢ شب نوشيدنى خوردم گفتن چايى نبات بخورم و خودمم كاپوچينو تورابيكا بردم خوردم
( سوند رو از قبل به دكتر گفتم تو اتاق عمل بعد بى حسى برام نصب كردن )
ساعت ٥ صبح گفتن بايد بلند شم راه برم ، اولين راه رفتن سخت بود من تحملم كلا زياده و آدم صبورى هستم و به نظرم واقعا اونجورى كه ميگن سخت نيست ، درد داره اما قابل تحمله ، البته من نيم ساعت قبلش هم گفتم برام شياف بذارن كه دردم كمتر باشه
من بعد زايمان تا صبح كلا خوابم نبرد همش ذوق دخترمو داشتم
فرداش تا ظهر بيمارستان بودم و بعد مرخص شدم
از روز اول كه اومدم خونم تمام كاراى بچمو خودم كردم ، مامانم كمكم بود وكاراى خونه با مامانمه
درد بعدش با شياف كاملا قابل كنترله
از زايمانم و پزشكم راضيم و باز هم به عقب برگردم سزارين تو بيمارستان مهرگان رو انتخاب ميكنم