۶ پاسخ

سلام میش درخواست دوستی بدی

عزیییزم خداروشکر خدا حفظش کنه

خداحفظش کنه گلم
تو بعد ۸ سال نی نی خواستی من بعد از شب اول عروسیم اقدام کردم خدا بچه داد بهم🩵

برای چی تا ۸سال بچع نیاوردی مخالف بودی

خدا حفظش کنه براتون

دومین دریای پسرم😍عاشق دریا شد 🌊

سوال های مرتبط

مامان آقا علی اکبر 😄 مامان آقا علی اکبر 😄 ۳ سالگی
#ارسالی_شما

📌برای آقایونی که برای فرزند دار شدن بهانه های بی جهت میارن!

منم مشکل این خانوم رو داشتم بیست سالم بود ازدواج کردم همسرم ۲۶ ساله بودن
من خیلی اصرار داشتم به بچه دارشدن دوست داشتم همه وجودمو بزارم برای تربیت و دوستی و لذت بردن از بچه هام ، همسرم اصلا قبول نکرد، سه سال گذشت به مادرشون گفتم باهاش صحبت کنن چون به شدت به حرف ایشون گوش میکردن اون زمان البته
ایشونم مثل پسرشون مخالفت کردن که نه پسرم عاقله میخواد همه چی به دست بیاره بچش تو رفاه باشه کار خوبی میکنه بچه باشه برای ده سال بعد با خنده میگفتن
حالا هشت سال گذشته
چهارساله همسرم مشکل ناباروری داره ، دوساله خودم درگیر انواع مشکلات زنان و عمل و درمانم با داروهایی که هزارااان عوارض داره
وقتی قدر نعمت و سلامتی که خدا داده ندونی و هی بهونه بیاری
خدا اون نعمتو ازت میگیره
الان همون پسری که مخالفت میکرد آرزوشه پدر بشه
همون مادری که میکفت نه ده سال بعد خوبه
عزت نفس برام نذاشته تو هرجمعی فقط دعا میکنه بچه دار بشم و همه با ترحم نگام میکنن راضی نیستم ببینمشون چون از اول تا اخر دیدار حرفها ختم به بچه میشه
کاش یکم عاقلانه تر به مسائل نگاه کنن جوونا ...

( به شخصه بین دوستانم دیدم )
مامان جوجه پنبه ای مامان جوجه پنبه ای ۱ سالگی
باورم نميشم اينهمه انرژي از كجا مياد پسرم از ديروز ساعت١ظهر كه بيدار شد تا همين نيم ساعت پيش بيدار بود
نصف شب ايقد تو دست و پام بود كه خواستم نخورم بهش ظرف تو دستم افتاد شكست تو خونه پر خورده شيشه و نميشد جارو بكشم اون ساعت با دست و …نشستم جمع كردم تا فردا سريع جارو كنم ايقد كلافه بودم نفهميدم چيا ميگم از گوه تو اين زندگي و ريدي ديگه تو زندگيمو…..همه چي گفتم پسرم خيلي خيلي باهوش و عاقله تا اينا رو گفتم اين بچه كله كرد و قاطي كرد گريه گرررريه بعدش ب زور آرومش كرديم با شوهرم كه قربونش برم خيلي خيلي صبوره…..خلاصه اين بچه بعد گريه ميخواست بخوابه منم نادم و پشيمون از حرفام بوسش كردم آقاااا باز چشم بسته شروع كرد گريه كردن مگه آروم ميشد بغلش كردم كه آرومش كنم با صورت محكم كوبيد تو چونه ام دهنش پر خون شد و گريه و …تا بردمش ساعت ٤صبح تو تراس آروم شد و نشست بازي مگه مي اومد تو تا باباش آوردش تو….خلاصه اصلا ي جوري داغونم كه نگو وقتي ميخوابم استرس اينو دارم واي الان بيدار ميشه باز نق و گريه و….
با اينكه حرفام قلبي نيست و هنو حرفمو تموم نكرده پشيمون ميشم از گفته هام ولي هر روز از اين وضع پيش شوهرم گله ميكنم كه خسته شدم دلم ميخواد بميرم بلكه چندساعت آرامش داشته باشم دلم ميخواد سر ب بيابون بذارم و……واقعا مث سگ پشيمون ميشم بعدش هاااا اما فايده نداره ديگه گفتمشون 😂😂😂انگار عادت شده زدن اين حرفا خيلي ام بده اينجور انرژي منفي ميدم شوهرم جوري كه شوهرم با اون همه صبوري امشب ديگه ب ستوه اومد🤦🏼‍♀️گفت ديگه نبينم بچه دار شيم هر راهي برو كه ديگه بچه نياريم😑😑😑
شما مامانا چطور با اين اوضاع صبوري ميكنيدميشه راهنمايي كنيد