۹ پاسخ

خدا حفظش کنه عزیزم ❤️

یعنی واقعا این روزای سخت میگذره ؟دخترم هجده ماهشه ولی چون دست تنهام خیلی سخته و‌هنوز سختی ها ادامه داره .واقعا کی بهتر میشه اوضاع ؟بشه باهاشون مثل یه عضو خانواده راحت زندگی‌ کرد ؟هی‌نخوایم بدوایم دنبالشون😂🥲

عزیزم بغضی شدم خداحفظش کنه

امام زمان یار و نگهدارش باشه دامادش کنی ايشالا 😍❤️

انقد دوس دارم دخترم بره مدرسه الان ۱ سالشه ذوقشو دارم ببرم بیارم باهاش کار کنم تکلیفا شو چک کنم

خدا حفظش کنه
موفق باشه

این عکس مکانش کجاست عزیزم؟

انشالله همیشه تو موفقیت قدم بزاری عزیز دلم

الهی آره بچه ها خیلی زود بزرگ‌ میشن🥺

سوال های مرتبط

مامان افرا تودلی🍩🤎 مامان افرا تودلی🍩🤎 ۱۴ ماهگی
میخام تجربه مستقل خوابیدن دخترمو بگم ک موفقیت آمیز هم نبود😅
توی بغلم میخوابوندمش بعد میرفتم میزاشتمش تو اتاق خودش🥺

تا صبح کلی استرس داشتم و خوابم سبک شده بود
طول شب تا صبح رو چند بار چک می‌کردم ک همچی رو ب راه باشه
بدجور عادت کرده بودم ک صدای نفساش بیخ گوشم باشه و کنارم باشه🥹💞


صبحم ک دخترم از خواب بیدار میشد و می‌دید کنارش نیستم گریه می‌کرد کلا سه شب اینجوری پیش رف تا رسید
به شب چهارم🙂
اونشب بیش از حد پاشدم بهش سر زدم
همسرم کلافه شد و گفت برو بیارش پیش خودمون
منم از خدا خواسته انگار منتظر بودم ی نفر بهم اینو بگه
رفتم آوردمش پیش خودمون اونشب واقعا آروم خوابیدم دیگه

وای از صبحش!😢🥹

دخترم وقتی چشاشو باز کرد و دید کنارشم چشاش ی برقی زد و خندید ک با خودم گفتم:
مگه قراره تا کی این اندازه باشه بتونم شبا پیش خودم بخوابونمش
گفتم اون حالا بهم نیاز داره
میدونم سنم بره بالا افرا بزرگ بشه دلم برا اینروزا تنگ میشه پس نهایت استفاده رو میبرم😁🖐🏻

و این شد ک نتونستم افرا رو مستقل بخوابونم🤭
مامان BaRan,NoRa مامان BaRan,NoRa ۱ سالگی
امشب با یکی از مامانا گهواره صحبت میکردیم‌‌‌‌....
برگشتم به زمان ۲ماهگی نورا که برای تورتیکولی گردن( متمایل بودن گردن به سمت راست یا کج) میبردمش کاردرمانی...
همه ی اون صحنها و اون روزای لعنتی برام مرور شد...
چهره ی معصوم نورا که جلو چشمم زجه میزد تو نگاهش حرف بود...بغلم کن دارم درد میکشم:)
روزی ک کادرمانی داشت پا نداشتم برای رفتنش تو درونم زجه میزدم نمیخوام من نمیتونم انگار ک میخواستن زنده زنده خاکم کنن...
نورا جلو چشمم زجه میزد وقتی دیگ نفسش رو ب قطع میشد گلوش خشک میدادن بغلم با هق هقاش باهام حرف میزد و گلایه میکرد:)
دستایی که مشت میشد...رد ناخون هایی ک از فشار رو کف دستم میموند...
بعد کاردرمانی وقتی از در اونجا شکنجه گاه من میومدم بیرون نورایی ک بغلم خوابش میبرد منی ک دیگ نا برای راه رفتن به سمت ماشین نداشتم...
اسیب روحی ک دیده بودم...کسی نمیدونست اونجا چخبره به من چی میگذره...یروز بغل مامانم داد میکشیدم اشک میریختم...مامانم گفت من جلسه بعدی میام من میمونم...مادری که اومد برای همدردی دخترش...نتونست..حتی ۲دقیقه ام نتونست طاقت بیاره نزدیک بود به کادرمانی که داشت وظیفشو انجام میداد فش بده منی ک داغون بودم سعی کردم به دلداری دادنش و ادامش دوباره خودم بودم نورای من گریهاش...
من ۵.۶ماه به قوی بودن ادامه دادم هربار از درون داد میکشیدم ک نمیخوام برم تو اون شکنجه گاه ولی پشتمو صاف میکردم قدمامو محکم برای اینده دخترم وارد میشدم....
گذشت... و خداروشکر که تموم شد... خداروشکر که من و نورا تونستیم قوی باشیم‌....
ولی اون صحنها هیچ وقت از یاد من نمیره...