سوال های مرتبط

مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۲ ماهگی
پارت (۳)زایمان سزارین




همین ک همراه ها پیشم بودن پرستار اومد گفت لخت شو این لباس هارو هم بپوش پوشیدم چند دیقه بعدش شوهرم با مادرشوهرم ک عممه اومدن مامانمم ک بچه کوچیک داشت گفتم نیاد شوهرم اومد بغلم کرد گفت نترسیا منم بغض داشتم گفتم باشه
نشستیم ی نیم ساعت شوهرم کلی منو میخندون ک نترسم ولی نمیشد ترس داشتم استرس داشتم ......
پرستار با ویلچر اومد گفت آماده ای بریم منم نشستم پرستار گفت آقای همسر برون بیارش رفتیم رفتیم رسیدیم دم اتاق عمل اووووووف چه استرسی چه ترسی چه ذوقی بود منو بردن داخل پرستار گفت بهم گفت ب شوهرت گفتم بوسش میکردی ترسش میریخت منم گفتم نکرد ک 😂😂😂نگو بنده خدا هل کرده بود فک نمی‌کرد سری برم تو
منم رفتم نشستم ی گوشه ک دکتر صدام کنه برم اتاق عمل ی پیره زنه بود آنقدر غرررررر زد ک نگین چرا بچه آوردی سنت کمه مامانت چرا داده تورو شوهر اصلا خیلی بدم اومد ازش 😏 بیخیال این😅
صدام کردن رفتم گفت شلوارتو در بیار منم در آوردم نشستم رو تخت اول ی سرم زدن بعدش دکتر بی هوشی اومد گفت زانو هاتو به هم بچسبون کمرتو خم کن گفت اصلا تکون نخوری ها باز باید تکرار کنم اگه ی تکون ریز بخوری منم از این آمپوله خیلی میترسیدم چون شنیده بودم خیلی درد داره



فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان دو وروجک🥰🌈 مامان دو وروجک🥰🌈 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت5

ماما اومد آنژیکتمو وصل کرد ی چندتا آزمایش گرفت و گفت لباساتو دربیار و لباس بیمارستان رو بپوش منم پوشیدم و پزشکم اومد معاینه کرد و رفت دیگ ماما اومد و آمپول فشار رو وصل کرد و خیلی کمش کرد
دستگاه ان اس تی رو وصل کرد و هر ده دقیقه میومد بهم سر میزد اولاش شکمم خودشو سفت میکرد زیاد
بعد کم کم دردای پریودی خفیف شروع شدن ماما میومد معاینه تحریکی میکرد و برام همش شیاف میزاشت دیگ مامانمو و خالم پیشم بودن باعث قوت قلبم بودن تا سه سانت دردام کم و قابل تحمل بودن بعد سه سانت دیگ نمیتونستم تحمل بکنم و با نفس عمیق دردا رو پشت سر میزاشتم و سرم باعث شده بود همش برم دستشویی من ی پام توی اتاق بود و ی پام دستشویی ماما زیاد نمیزاشت برم دستشویی ولی تا میرفتم بیرون من میپریدم داخل دستشویی😂
ساعت2تا چهارسانت رسیدم بعد چهارسانت ماما بهم استراحت داد و گفت ک سرم رو میبندم تا یکم رحمت استراحت بکنه همین ک سرم رو بست دردامم انگاری رفت خیلی کم درد داشتم
بعد نیم ساعت اومد و سرم رو وصل کرد و بهم ورزش میداد و توپ رو آوردن برام و رو توپ ورزش میکردم دیگ خالم هی بهم روحیه میداد ک میتونی چیزی نمونده ولی مامانمو میدیدم ک رنگش پریده و میخواد برام گریه بکنه دیگ مامانمو فرستادم توی سالن تا بیشتر از این اذیت نشه
مامان رستا 🍓 مامان رستا 🍓 ۱۰ ماهگی
سر تاریخ ان تی رفتم بیمارستان گفتم حرکات بچه کم شده معاینه شدم و نوار قلب از جنین گرفتن و یک دست لباس دادن بهم رفتم بستری بشم بردنم داخل اتاق سرم فشار رو بهم وصل کردن یک ساعتی گذشت من دردای خیلی خفیف داشتم مامانم اومد پیشم کلی غذا های گرم بهم داد رفت همچنان من دردای زایمانم شروع نمیشد و سرم تموم شد شیف بعد مامای دیگه اومد پیشم و یک سرم فشار دیگه بهم وصل کردن همه پرستار و ماما ها یکی یکی می اومدن بهم سر میزدن خیلی تعجب میکردن ک من سرم دوم رو هم تموم کردم اما باز درد سراغم نمی اومد خیلی کم درد داشتم مثل تکون های بچه ک برام عادی بودن شیفت سوم شد و یک مامای جدید اومد اتاقم ک خدا خیرش بده انشاالله خیلی باهام مهربون بود یک سرم دیگه بهم وصل کرد یکم باهام ورزش کرد معاینه ام کرد دو سانت باز بودم یعنی هیچ پیشرفتی نکرده بودم صبح ک اومده بود دو ساعت بودم تا ساعت 11:30 شب هنوز همون بودم بدون هیچ دردی
با دکتر درمیون گذاشت بردنم واسه سزارین اورژانسی
از شانس منم دکتر خیلی کار بلدی شیفت سزارین کار میکرد
لگنم خیلی تنگ بود وزن بچه هم زیاد بود زایمانم هم با سه تا امپول فشار هیچ پیشرفتی نمیکرد و دردم نمیگرفت ی چیز خیلی عجیبی بودم خب خیلی سرتون رو درد نیارم امادم کردن شوهرم اومد پیشونیم رو بوس کرد و بهم گفت ک نترسم و با پدر و مادر و شوهرم خداحافظی کردم و رفتم سزارین شدم وقتی کارشون تموم شد مثل بید میلرزیدم از سرما همه پرستار جمع شده بودن دور بچم و ازش عکس میگرفتن بعد اوردن بخش و گفتن ک تا هشت ساعت نباید چیزی بخوری و بعد دوازده ساعت هم باید راه برم ک خیلی برام سخت بود ک اما زودی دردش خب شد
مامان ماهلین مامان ماهلین ۶ ماهگی
زایمانم قسمت دوم
خلاصه برگشتم پایین ک برم سونو ب دکترم زنگ زدم گفت من معاینه کردم بچه سفال باید بستری بشی یعنی چی و... خودشون زنگ زدن
بیمارستان و گفتن با مسئولیت ایشون بستری بشم رفتم بالا و ماما قبلی ب ی نفر دیگه گفت معاینم کنه طفلی ماماهه میگفت بچش سفاله این خانم لج کرده بود ک ن برو اتاق فلان تا سونو کنم و... خیلی خانم عقده ای بودن و از حرفشون کوتاه نمیومدن خلاصه بعد سونو و... بهم لباس و. دادن و گفتن کارای بستری انجام بدخثه دکترم گفت تا 3 ؤنیم بیرون بیمارستان پیاده ذوی کن تا من بیام من همون 3. رب اینا بود رفتم زایشگاه ی اتاق ب ما دادن و من منتظر دکترم شدم دکترم اومدن معاینم کردن و گفتن هنوز همون پو سانتم و بهم امپول نمیدونم چی زدن تا دهانه ی رحم نرم بشع
ساعت 4 و نیم بوذثد 3 سانت بودم ساعت 6 شد هووز س سانت بودم اصلا تغییرم خیلی کم و ضعیف بود اما دذدام قابل تحمل و الکی بود دیگه با ی حرکت ورزش ک گفتن دهانه ی رحمم ی سانت تغییر کرد ساعت 7 شب بود ک از اتاق عمل زنگ میزدن مریضتون 5 سانت نشده دکتر راستگو میخان برن🤦‍♀️🤦‍♀️
مامان گومبولی🎀🩰 مامان گومبولی🎀🩰 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان من
تاریخ ۱ تیر ۱۴۰۵
من ۱۰ روز قبل از تاریخ ان تی ام ویزیت دکترم شدم معاینم کرد گفت یک فینگرم و لگنمم خوبه این ده روز رو ورزش کنم و یکم تیر برم بستری بشم منم برگشتم خونه و دیگه هر روز پیاده روی و انواع ورزش ها داشتم اما دردم نمیگرفت دیگه روز موعود رسید و طبق حرف دکترم ساعت ۵ صبح بیمارستان بودم و ساعت ۶ بستری شدم اولین nstک گرفتن نوار قلب بچه خوب نبود منم حرکتی حس نمیکردم اون موقع دکتر اومد ی معاینه کرد ک خیییییلی درد داشت و گفت بچه خیلی بالاست و همون ی فینگری بعد ی سرم عادی بهم زدن باز نوار قلب گرفتن بازم خوب نبود منم هی حرکتی حس نمیکردم به دکتر زنگ زدن گفتن دکتر گفت سریع امادش کنید بیارید اتاق عمل ۵ تا پرستار و خدمه ریختن سرم بدو بدو یکی لباسم عوض کرد یکی سوند زد که ی حس سوزش و چندشی داشت و منو رو تخت خوابوندن بردن سمت اتاق عمل من اینارو ک دیده بودم خیلی استرس گرفته بودم تو سالن بیمارستان مامانم دیدم صورتش ی حالت نگرانی داشت دیگه این اینو ک دیدم حسابی بهم ریختم اما خودمو کنترل میکردم تا رسیدم اتاق عمل دیدم یه ۵ تا مرد اومدن بالاسرم دکترمم اون طرف داشت لباس میپوشید انگار خیلی عجله داشت منم دیگه زدم زیر گریه و ی لرزش عجیب از ترس افتاده بود تو بدنم خیلی حس ترس و نگرانی داشتم
مامان آیلین مامان آیلین ۶ ماهگی
مامان شاهان کوچولو مامان شاهان کوچولو ۸ ماهگی
تجربه زایمان سزارین ۱
من تو بیمارستان بهمن زنجان سزارین شدم ۶ آبان
صبح ساعت هفت رفتم بیمارستان از قبل همه مدارکم کپی گرفته بودم ک اونجا معطل نشم رفتم بلوک تایید کرد مدارکمو شوهرم رفت پذیرش و پرونده تشکیل داد بمن ی دست لباس دادن گفتن عوض کن اینارو بپوش پوشیدم لباسامو تحویل مامانم دادم ولی گوشیم دستم بود ی سری ازم سوال پرسیدن ک بیماری خواصی داری یا ن با شوهرت فامیلی یا ن و... کد پستی ام خواستن ک باید حتما باشع من تو گوشیم داشتم دادم بعد بردنم ی اتاق بهم ان اس تی وصل کردن و سرم وصل کردن ی نفرم اونطرف اتاق مثل من عمل داشت یکم یا اون حرف زدیم یهو پرستار اومد گفت میخوام سوند وصل کنم یکم دیگ میری اتاق عمل ی استرسی گرفتم ک‌نگو چون شنیده بودم سوند خیلی درد دارع یهو پرستار گفت تموم شد پاهاتو دراز کن تعجب کردم واقعا هیچ دردی نداشت هیچیییی رفت یکم دیگ یکی اومد لباسای بچرو ازم گرفت با بتوش گفت بده من خودم پاشو بریم اتاق عمل رفتیم گوشیمو دم‌ در دادم ب همراهم رفتم اتاق عمل خیلی استرس داشتم چونم‌ میلرزید ب پرستار گفتم خیلی درد داره گفت نه اصلا استرس نداشته باش هیچ دردی نداره
مامان شاه پسر🩵🦅 مامان شاه پسر🩵🦅 ۶ ماهگی
تجربه زایمانم میخوام براتون بزارم من ت چهل هفته بودم ک اصلا درد نداشتم بچه‌اولمه زایمانم قرار ب طبیعی بود ک رفتم دکتر برام معاینه تحریکی انجام داد ی سانت گفت بازی گفت شیتف گل مغربی رو دوسه تا بزار شبی تا دوسه روز دیگ دردت نیومد بستری میشی دیگ من همون شب دوتا شیاف گذاشتم صبحش خون‌دیدم رفتم بیمارستان بدون هیچ دردی معاینم کردن گفتن پنج سانت بازی همین الان بستری میشی بستریم کردن ت زایشگاع اونجا گفتم ماما همراه میخوام اوکی کردن طول کشیذ تا بیاد دکترم اومد معاینم کرد رفت باز ی پرستار دیگ اومد معاینع کرد هی ده دقیقه یبار یکی میومد معاینه میکرد جونم داشت در میومد ب امید این بودم ماما همراه سریع تر بیاد ک‌دیگ جز اون‌کسی معاینم نکنه من ب همین خاطر اصلا ماما همراه گرفتم ک کسی سمتم نیاد از پرستارا زایشگاع دست کاریم کنن خلاصه چهل دقیقه طول کشید تا خانوم بیاد اومد معاینم کرد باز دکترم معاینع کرد باز یکی دیگ اصلا پرام ریخته بود همش میگفتن هنوز پنج سانتی باز نشدی اخر امپول فشار زدن برام چون‌دردام هنوز قابل تحمل بود برام بعد امپول فشار دردا بیشتر شد ک دکترم اومد کیسه اب زد پاره کرد و باز معاینع کردن من داشتم جون میدادم چون دردا غیر قابل تحمل شده بود گفتم بی حسی اپیدرال میخوام بزنید ک نزدن فقط ب کمرم ی چیزی زدن ک افاقع نکرد و من همچنان درد داشتم ت سرمم زدن کپسول گاز اوردن اما خالی بود ماما همراه ام التماس میکردم این بگن پر کنه هیشکی پاسخ گو نبود ماما همرام ورزش ها رو بهم گفت حالت سجده اینا رو من از ساعت ده صبح رفتم تا دو فول هشت سانت شدع بودم ماما همرام گفت تمومه دیگ حس زور نداری
مامان دلوین مامان دلوین ۱۱ ماهگی
پارت ۴
کم کم دردام شروع شد و زود تموم میشه با تکنیک تنفس تحمل کردم ماما رفت و ی قوطی ادرار اورد گفت اینم باید انجام بدی سرم قطع کرد گفت با سرم برو بیا تا دوباره nst بهت وصل کنم رفتم انحام دادم اومدم دراز کشیدم دوباره دستگاهه وصل کرد هی دردام زیاد شد ولی با تنفس تحمل کرد ی نیم ساعت یکساعتی بود ک ماما رفت کسی پیشم نبود شوهرم پیامم دادگفت چطوری گفتم نمیتونم تحمل کنم برو رضایت بده ک سزارینم کنن گفت ن چند سالی هست ک ممنوع شده نمیزارن قربون صدقم میرفت من فقط اشکم میومد مامانم زنگ زد گفت چجوری گفتم خوبم نفهمید ک سرم فشار بهم وصله شوهرم زنگ زد گفت مگه سرم فشار بهت وصل نی گفتم چرا گفت مامان نفهمیده گفت ن درد دارم دعام کن ساعت ۳ نیم بود ی مانا دیگه اومد بالا سرم nstخورده بود بهم دوباره ژل زد درستش کرد گفت تکون نخور تا درست کار کنه گفت بزار معاینه کنم ببینم چجوری معاینه گرد گفت ۲ سانتی گفتم یا خدا انقد درد کشیدم تازه دوسانتم گفت تکون نخور تا برم نمازم بخونم بیام گفتم باش تا اومد من سوره انشقاق و ۷ بار دعای ناد علی خوندم و حضرت فاطمه قسم میدادم و موقع دردارم امام صدا میزدم نمازش خوند اومد گفت دستشویی نداری نگفتم اره گفت خو برو بیا رفتم اومدم دردام زیاد میشد ولی وقتی میدید دارم تا تنفس تحمل میکنم تشویقم میکرد گفت عالیع کلاس رفتی گفتم ن گفت دردات ک شروع شد همینجوری ادامه بده دکتره اومد واسه معاینه گفت اصلا رحمت پیدا نمیکنم جلل خالق و گفت حال ندارم پیداش کنم ماما اومد گفت بزار یچیزی بهت بدم بخوری یکم ابمیوه خرما بهم داد ک خودم گفتم دیگه نمیخورم
هیی nst نگا میکرد میگفت تکون نخور درست ثبت نمیکنه نگوو ک ضربان قلب بچه بالا بود یعنی تا موقعی ک زایدم این ب من وصل بود
مامان کوچولو مامان کوچولو ۱ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی 🫠
30اردیبهشت طبق ان تی چهل هفته شدم صبحش با شوهرم رفتیم بیمارستان هیچکسم نبردیم همراه اینا گفتیم اگه بستری کرد خاهرمو بیاره دیگه رفتم بستریم کردن لباس پوشیدم انژیوکت وصل کردن ک انژیوکتش خیلی بزرگ بود خیلی درد داشت اصلا دستمو نمیتونستم تکون بدم بعدش معاینه که کرد دهانه رحمم کاملا بسته بود 🥲🥲بردنم روی تخت خابوندنم پرستار اومد بهم ی دوز قرص میزو داد زیر زبون گذاشت رفت بعد یکم دردام شروع شد اومد پرستار اومد پرسید دردات شروع شد گفتم اره دیگه رفت بعد دو ساعت اومد معاینه گفت بزور یک انگشت باز شدی 🥲باز ی دوز دیگه بهم قرص داد ساعت نه ک بستری شدم تا عصرش من فقط یک سانت بودم با دثز دوم قرص تازه یک سانت شده بودم پیشرفتم خیلی کند بود ازون طرف دخترداییم هم چهل هفتش کامل شده بود خاهرم بهش زنگ زده بود بیا بستری بشو اون ساعت دوازده اومد تا ساعت شش زایمان کرد خلاصه دیگه اومدن برام سرم فشار وصل کردن این موقع دردام هر دو دقیقه شده بود دکتر همون اول که اومد شکممو نگاه کرد با تردید گفت اره میتثنه طبیعی بیاره من قبلش بهم گفته بودن یکم لگنت تنگه ولی بازم. رفتم طبیعی خلاصه سذم فشار تموم شد من باز هم همون دو سانت بودم 🥲🥲🥲
مامان لنیا مامان لنیا ۴ ماهگی
پارت۳
از ی طرف خیلی خوشحال بودممم از طرف چشام پر اشک میشد نمدونم چ حسی بود دیگ سریع زنگ زدن دکتر ارمان پور گفتن بفرستینش بالا و من رفتم زایشگاه...
اونجا بردنم یه اتاق ک توش ی تخت معمولی بود تخت زایمانو فک کنم دستگا برابچه بودو وان حموم و سرویس بهداشتی ...
ساعت ۲ رفتم تو اتاق منتظر نشستم اومدن nstوصل کردن گفتن ببینیم نوار قلبش چجوریه ک دارو شروع کنیم....
تا ساعت ۴ ماما اومد چک کرد بعد معاینه کرد گفت یک یکونیم هستی رفت ی شلنگ مانندی اورد با سرم اسمش بالون بود دکتر اومد گذاشت داخل و رف داخلش سرم زدن تا اون باد بشه تا ساعت ۶/۳۰دقیقه بود ک اومد معاینه کرد دید در اومد بالون گفت ۴سانت شدی منم زنگ زدم ب ماما همراهم سریع یکیو فرستاد بماند ک خودش نیومد😒
خلاصه اومد امپول فشار داخل سرمم زد گف باشه منم دردام میگرف و ول میکرد اوایل مث پریودی بود ۵دقه میگرف ۲۰ثانیه ای شاید منم نفس عمیق میکشیدم تند تند تا بدنم رها بشه...
ساعت تعویض شیفت ماما شد یکی دیگ اومد خودشو معرفی کرد ک من ماما شما هستم از الان اونم اومد معاینه کرد ی دفعه ی اب سبز رنگی اومد ک رفتن دکترو اوردن گف نترسیا ولی بچت مدفوع کرده اگ مشکلی باشه سزارین میکنیم ...