۷ پاسخ

چقد عالی ک احساسشو بروز میده خوشحالم واسه تربیت عالیت❤️❤️❤️عزیزم میشه لطفا بگید چه کارایی کردی ک رایان جان اینطوری خوب جواب دوستشو میده و احساسشو میگه؟

اووف کامل درکت میکنم امان ازحس مادری .
و تبریک میگم بخاطر اینکه تو کارت موفق بودی

حتما تو خوب ک پسرت از تو انقد ماشالله خوب یاد گرفته

آره بعضی وقتا یه چیز میگن ویه کاری میکنن آدم دلش میره براشون خدا حفظش کنه عزیزم

الهی این بجه ها هیچ وقت بلا نبینن🥰🥰🥰🥰چه خوبه باهات راحته منم پسرم گاهی خرف هایی میزنه میگ ب بابام اینا نگی ها فقط ب تو گفتم

پسر منم بعضی وقتا اینجوری میگه حس میکنم قلبم یجوری میشه منم سعی میکنم اون حس بد بره ولی تا مدتی تو ذهنم میمونه دلم نمی‌خواد احساس بدی بهش دست بده

عزیزم🥺❤️

سوال های مرتبط

مامان دلی ماه مامان دلی ماه ۶ سالگی
از اونجایی که خودتون می دونید من یه مادر پیگیر و دغدغه مندی هستم حالا خوب یا بدش رو نمی دونم دست خودم نیست نمی تونم نسبت به بچه هام بیخیال باشم چون بچه هام از اول تاخیر داشتن الانم تو همه کاری خودمم باید خیلی کمکشون کنم در کنار مهد که میرن چون با این وضع تعطیلی ها فکر نکنم همه خیو بتونند از تو مهد یاد بگیرن با مربیشون گفت و گو داشتم ایشون هم مشاوره و روانشناس کودکه ایشون گفتم از نظر من هم‌گفتار روایتگریشون ضعیفه گفتار پایه عالیه فقط روایتگریه که اونم با چند جلسه اوکی میشن می گفت اگه اینقدر تعطیلی نبود مب گفتم نیاز نیست ببری گفتار درمانی و به مرور تو محیط باشن خوب میشن ولی وقتی این همه تعطیلی هست و شما هم‌می خوان زودتر تا زمان سنجش راه بیافتن بهتره که در کنارش چند جلسه گفتار درمانی هم دتشته باشن تا صعودی پیشرفت کنند بعد دیگه صحبت هامون رسید تا اونجایی که گفت هر دوشون یه مقدار تو دقت و تمرکزشون ضعیفن که اونم بازی های مربوط به این مساله و تمریناتش رو اگه باهاشون کار بشه خوب میشن گفت اگا هی تعطیل نکنند من خودم تو مهدم باهاشون کار می کنم ولی تو خونه هم‌نیاز به رسیدگی دارن از اون طرف هم نقاشی دلوین و ماهاین رو نشون من داد از ماله بچه های دیگه هم‌نشونم داد گفت خیلی ضعیفم و باید روشون کار بشه و در حده بچه های ۵ و ۶ ساله نیست که اونم‌بهتره هم تو خونه باهاشون کار بشه هم تو مهد من خودمم متوجه این موضوع شدم با نقاشی هایی که پامان های اینجا میزارن بچه های من در نهایت فقط بتونند یه آدم بکشن یه خورشید حالا به تازگی دلوبن یادگرفته ابر هم‌بکشه ولی گفت باهاشون کار بشه خوبه بعد من گفتم اگه با طور هماهنگ هر سه تایی بشینیم و بگم همزمان با من بکشید چطوره گفت اگه حوصلشو داشته باشید عالیه
مامان پارسا مامان پارسا ۵ سالگی
چقدر سخته مادر بودن يه زماني با يه عطسه پسرم الشار اشكم حاري ميشد چن وقتيه قلبم داره ميترمه يه دره اشكم از چشمم نيومده امروز ديگه عحيب قلبم داره منفجر ميشه اما اصلا نميتونم گريه كنم نميدونم از گريه خسته شدم يا سنگ شدم ولي مطمئنا عاقل نشدم و قلبم داره ا حا كنده ميشه
امروز چشمتي پسرمو برديم عمل مردن و بچه ام از صبح داره از درد به خودش ميپيچيه و التماس ميكنه
وقتي هم خس كنه من ناراختم باهم ن حالت چشماي بسته شده با كريه ميگه مامان من بهت قول ميدم ميگه چه قولي ميگه قول ميدم خوب بشم تو ناراحت نشي من بميرم براي اين قلب كوچكش خدا نميدونم شكر كنم با كلايه ات كنم تا مي ميخاي من مادرو با صبر امتحان كني نميدونم اسمش امتحانه يا عذابه هرچي هست هر خامي ميخاي سر خودم بريز بذار بچه ام توو اين دنيا حداقل يه زندگي راحت داشته باشه😞😞
طفلكم از درد به بغلم پناه مياره و من خاك بر سر كاري از دستم برنمياد فقط يبار گفت مامان چرا منو بردي دادي به اون دكتر چشممو معاينه كنه😞😞
مامان ☔🌈دختر بهار 🌸 مامان ☔🌈دختر بهار 🌸 ۵ سالگی
خدا می‌دونه من چقدر حساسم رو بچه ها همیشه جلو راهم چیزی میزاره که تا مدت ها اعصابم خورد بشه
امروز ظهر که رفتم دنبال دخترم از مهد بیارمش همین جوری که منتظر بودیم ی آقایی هم اومد که برای من نا آشنا بود خلاصه مشخص شد فامیل یکی از هم کلاسی های دخترم اومده دنبالش بچه ها رو که مربی تحویل داد دیدم این دختر بچه دلش نمی‌خواد با اون آقاهه بره مربی گفت دخترم مامانت تماس گرفته باید با این آقا بری بچه ام خجالت کشیده رفت سمت آقاهه ولی من قشنگ حس نا امن بودن از آقا دریافت کردم حالا نوزادم تو بغلم گریه می‌کنه دخترم هی میگه برام بستنی بخر هوا گررررررم نمیتونمم از اون بچه دل بکنم خلاصه رفتم جلو به آقا گفتم نسبت شما چیه با این بچه گفتش پسر عموی باباشم گفتم رزا انگاری کنار شما خوشحال نیست بزارید من به مامانش زنگ بزنم همون لحظه انگاری به بچه دنیا رو دادن سریع اومد چسبید به من گفت خاله میشه تو منو ببری پیش مامانم عمو همیشه منو گاز میگیره فشار میده جوری که می‌خوام جیش کنم اینقدر اعصابم خورد شد به مرد گفتم حق نداری به این بچه دست بزنی گفت بچه ست الکی میگه خلاصه خواست بچه رو به زور ببره سرش داد کشیدم گفتم آبروت میبرم نزدیک بچه بشی زنگ زدم به مربیش اون اومد به مامان بچه زنگ زدیم خانم بیخیال از خوابش بیدار شد بعد نیم ساعت اومد جریان گفتیم مثل اینکه این آقا مهمون خونه اینا بوده بابا میرفته سرکار مامان میرفته باشگاه و خرید دختره رو میزاشتن پیش این چندین بار دخترک اذیت کرده این بوده که بچه ترسیده خلاصه امروز من به گند کشیده شد به مامانش گفتم بخدا شما هیچی از بچه داری نمیفهمید بچه امانت خداست دست ما چرا مراقبش نیستی خیلی حرفا بهش زدممامانا تورو خدا به هرکس اعتماد نکنید