ادامه تجربه سزارین:

رو یه تخت باریک نسبت به تختای زایشگاه نشستم و گفتن دستا رو زانو هات و خم شو به جلو که بی حسی تو کمرت بزنن
نمیدونم برا همه همینه یا دکتربیهوشی من خوب نبود سه چهار بار سوزنو زد تو کمرم و درآورد عصبی که میخواستو پیدا نمیکرد بالاخره بعد چندبار تونست و گفت تکون نخور بعدش گفت آروم دراز بکش
دراز کشیدم و کف پاهام داغ شدن تا بالا
لباسمو مث پرده زدن جلو صورتم و نور دستگاه ها روشن شد
به دست راستم سرم بود و دست چپم به دستگاه فشار خون وصل بود و دستگاه دائم فشارمو چک میکرد
به دکتر بیهوشی گفتم پمپ درد میخام و گفت باشه و دستیارشو فرستاد که درست کنه
اینکه دکتر شکممو باز کرد و... متوجه نشدم اما دستیار پزشک دستاشو گذاشته بود بالای شکمم و مث احیا کردن قلب مرتب فشار میداد و ضربه میزد ، ضربه هاش به حدی محکم بود که تخت تکون میخورد و من ترسیدم گفتم من همه چیو میفهمم و بی حس نیستم😂 اونا میگفتن چرا الان بی حسی اگه میتونی پاتو تکون بده و من نمیتونستم😂
گفتم این ضربه هایی که میزنن به شکمم حس میکنم پوست رو دنده هام درد گرفتن گفتن داریم اینکارو میکنیم که بچه بیاد پایین ولی من واقعا ترسیده بودم و اصرار که من همه چیو میفهمم و بی حس نشدم😂

۲ پاسخ

منم سر نشده بودم و بیهوشم کردن وسطش
چقدر لعنت میفرستم به دکتر بیهوشی که کارش رو درست انجام میداد من بچم رو همون اول میدیدم
خدا لعنتش کنه

برای منم ۶ بار سوزن بی حسیو زد تا پیدا کنه🥲❤️‍🩹
هنوز طاق باز میخوابم یکمی اذیتم🙃

سوال های مرتبط

مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۹ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان آرِن مامان آرِن ۵ ماهگی
سوند رو که وصل کردن در همین حین ان اس تی ام ازم گرفتن و بعد گفت از تخت بیا پایین چون سوند تازه بهم وصل کرده بودن یکم سختم بود و سوزش داشتم ولی نشستم رو ویلچر و از زایشگاه بردنم اتاق عمل تو اتاق عمل گفتم من بیهوشی کامل میخوام گفتن نمیشه و فقط با بیحسی هرچی اصرار کردم گفتن نترس و من اینقد میترسیدم از بی حسی نشوندنم رو تخت و سرمو گرفتن پایین و از کمر شروع کردن بی حس کردن شاید وحشتناک نبود برای من چمن من از سوزن نمیترسم ولی حدود نیم ساعت و ۲۰ تا سوزن بی حسی تو کمرم زدن و من بی حس نمیشدم هربار سوزن میزد تو کمرم برق از پاهام میپرید و میفهمیدم یه مایعی داره تزریق میشه تو پام و کمرم ولی میگفت اینقدر ورم داری بی حسی به نخاع نمی رسه اخرش دکترم اومد گفت چرا اذیتش میکنید گفت دراز بکش و شروع کردن پارچه ها رو انداختن روم هی میگفتن پات بی حسه میگفتم نه بخدا حس دارم تو روحدا بیهوشم کنید اینقدر ترسیده بودم هی میگفتم توروخدا بیهوشم کنید ولی کادر اتاق عمل خیلی خوش اخلاق بودن هی میگفتن باشه نگران نباش الان بیهوشت میکنیم دکتر تیغو گذاشت رو پوستم گفتم خانم دکتر بخدا بی حس نیستم میفهمم گفت باشه عزیزم دست نمیزنم تا بیهوش بشی
مامان هانا مامان هانا ۱۱ ماهگی
پارت هشتم سزارین من .
رفتم اتاق عمل فضا رو که دیدم خیلی ترسیدم فشارمم کلا همیشه پایینه
افت قند هم داشتم.
ضربان قلبمم اومد پایین
اکسیژن خون رو بهم وصل کردن
و گفتم بشین رو تخت سرتو ببر پایین شونه هات به سمت پایین خم تا ما بزنیم آمپول بی حسی رو
بعد منم گفتم بخدا من بی حس نمیشم من عمل بلفارو داشتم بی حس نشدم از اول تا آخرش اذیت شدم
سر عمل مینی بای پس هم بی هوش نشدم
چشام بسته شده بود ولی چون خیلی میترسیدم مغزم هوشیار بود تمام صداها رو می‌شنیدم
دیگه فایده نداشت همینطور که باهاشون حرف میزدم گفت من آمپول رو دارم میزنم تو الان فهمیدی ؟ پاهات داغ نشد پاهات مور مور نمیکنه ؟
پاهاتو تکون بده ببین چقدر سنگین دارن میشن
گفتم آره پاهام سنگین شده
گفتم آره مور مور هم می‌کنه
گفتم آره داغ هم شده ولی من هنوز حسش میکنم بخدا دیگه هرچی گفتم نه فایده نداشت که نداشت حرف حرف خودش بود دیگه آمادم که کردن گفتن دکترم اومد
دکترم که اومد گفتم من بی حس نشدم
گفت پاهات بی حسه الان تو دستای منو رو پاهات حس می‌کنی گفتم نه
گفت الان حس می‌کنی که سوند رو دارم دست میزنم گفتم نه.
گفت خب بی حس شدی نترس و نگران نباش
گفتم خداروشکر پس بی حس شدم
هنوز داشتم حرف میزدم که تیغ رو زد
یعنی یه دردی پیچید تو کل وجودم یه دادی زدم یه حس سوزش داغونی کردم که خودشون فهمیدن من شکمم بی حس نشده فقط پایین تنه من بی حس شده
دیگه اومدن و بیهوشی رو زدن و خوابیدم ولی دز خیلی کم
دیگه اذان ظهر رو که دادن دکتر بیهوشی زد به صورتم گفت پاشو نگاهش کن موقع اذون شروع کرد به گریه کردن دعا کن برا هممون دعاکن
دیگه چسبوندنش به صورتم بوسش کردم نازش کردم
ولی خیلی خیلی گیج بودم چشام به سختی باز نگه داشته میشد
مامان جوجو ممد مامان جوجو ممد ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۷

بردنم با ویلچر ی گوشه داخل سالن گذاشتن تا اتاق عمل خالی بشه همه پر بود ی خانم پشت سیستم نشسته بود من با کلی گریه تند تند ایت الکرسی میخوندم منو نگا میکرد همش بهم لبخند میزد اونو ک میدیدم یکم آروم میشدم
اتاق عمل خالی شد بردنم داخل گفتن پاشو رو تخت دراز بکش لباسای بچه رو گرفتن ازم خواستم دراز بکشم متخصص بی هوشی یا بی حسی نمیدونم اومد تو اتاق گف به به چ مریض گیسو کمندی داریم امشب گف بشین بیا عقب پشت ب من پاها صاف دستات بزار رو زانو چونه بچسبون ب سینه
کاری ک گفت انجام دادم گف خب میخوام بتادین بزنم سرده نترسی بعدشم سوزنم خیلی نازک تکون نباید بخوری گفتم باشه
سوزنو داخل کمرم کرد نتونست بی حسی بزنه گف ترسیدی یکم خودتو شل بگیر ۲ ثانیه طول میکشه یکم شل کردم خودمو دوباره زد واقعا انگار زنبور نیش زد از سرم هم دردش کمتر بود گف سریع برو جلو دراز بکش بدو بدو تا بی حس نشدی ب محض اینکه رفتم جلو دراز کشیدم پاهام داغ شد سریع ب انژیوکت دستم سرم وصل کردن ب این دست دیگمم دستگاه فشار ی پرده جلو صورتم کشیدن
گفتم من بی حس نیستم ها حالت تهوع دارم میخوام بالا بیارم ی ماما بالا سرم بود سریع کنار سرم ی پارچه گذاشت موهای بافته شدمو جمع کرد گف حیفه بالا نیاری رو موهات کثیف بشه داخل سرمم ی آمپول تزریق کرد ۵ دقیقه بعدش حالت تهوعم کلا رفت
همش حس میکردم انگشتای پام تکون میخوره میگفتم شروع نکنین ها من هنوز بی حس نشدم خانم دکتر میگف ن دخترم داریم بتادین میزنیم هر موقع بی حس شدی بگو تا شروع کنیم گفتم باشه
همش تکون میخورد شکمم حس میکردم شکمم میره بالا میاد پایین تخت تکون میخوره
بارداری بارداری بارداری زایمان بارداری
مامان مهراد👶🏻🍼💙 مامان مهراد👶🏻🍼💙 ۸ ماهگی
پارت دوم
من ساعت ۱۱و نیم بستری شدم،بعد بلافاصله اومدن سوند گذاشتن ک همیشه یکی از بزرگترین فوبیاهام بود،ولی واقعا اصلا چیز ترسناکی نبود و فقط ی سوزش ربز داشت ک اگه اونم هر چی بیشتر همکاری کنی با بهیار به نفعته،بعد سوار ویلچر شدم و مستقیم رفتم اتاق عمل ،هم رسیدم رفتم رو تخت نشستم و گفتن خم شو،همونجا فهمیدم میخوان بی حس کنن از ترسم گفتم میشه بی هوش کنین ،گفتن نه بعدا خودت میفهمی ک بی حسی به نفعت بود و...
منم حسابی خودمو خم کردم بتادینو ک زد پشتم یخ کرد و ترسیدم و موقعی ک سوزنو داشت وارد میکرد تکون خوردم ک باعث شد دوباره چند تا مهره پایین ترم سوزنو بزنه ،اونم واقعا هیچ دردی نداشت و اصلا حسش نمیکردی،یهو دیدم پاهام داغ شد و گفتن دراز بکش،دراز کشیدمو دستامو بستن،همونجا هم دکتر گفت فشار و کششو حس میکنی ولی درد نداری ،پرده رو جلوی صورتم کشیدنو بلافاصله شروع کردن منم واقعا فشار و کششو حس میکردم ولی دردی نداشتم ،خیلی ترسیده بودم یکم آی و اوی کردم ک من حس میکنم من درد دارم ک دکترم گفت ن عزیزم تو فشار و کششو حس میکنی درد ک نداری گفتم نه ندارم،گفتم خب پس بگیر بخواب
مامان 🍒آراد🍒 مامان 🍒آراد🍒 ۳ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین پارت سه 🩵🎊
روز شنبه ۰۵/۰۲/۰۵

ایندفعه دکتر هوشبری خانم بود بهم گفت بشین روی تخت و خودت خیلی شل بگیر و سرت و کمی به پایین خم کن و حتی اگه درد سوزش و هر چی داشتی اصلا تکون نخور و خب منم کامل خودم و شل کردم و اصلا هم تکون نخوردم و اصلا هم درد نداشت و هیچی حس نکردم چون شل شل نشسته بودم موقعی که امپول رو به کمرم زد پای سمت راستم ناخداگاه پرید که دکتر گفت طبیعی و تکون نخورم و بعدش گفت سریع دراز بکش 🎈
گرمای زیادی رو پاهام حس میکردم و خب گفتن طبیعی هستش بعدش گفت سعی کنم پام رو بالا بیارم که نتونستم و این نشون سر شدن کامل بود …
این وسط کلی باهام حرف میزدن که حواسم رو پرت کنن دکترم اومد بالا سرم و چند سوال پرسید که چند سالمه چند تا بچه دارم و اسم بچه هام چیه و در عین حال بهم سرم وصل میکردن و پرده سبز رنگی جلوم وصل کردن و اماده بودم برای شروع عمل که خب همه داستان از همیجا به بعد شروع شد 😫😭

من برش و اصلا حس نکردم ولی بر خلاف سزارین اولم که هیچی متوجه نشدم ایندفعه خیلی درد داشتم حین عمل همه چیو متوجه میشدم و…
ادامه رو پارت بعدی میزارم 😅😌
مامان پناه خانوم مامان پناه خانوم ۱ ماهگی
پارت دوم
قبل اتاق عمل با تخت بردنم داخل یه اتاق دستیار بیهوشی اومد یسری سوال راجب حساسیت ها پرسید ازم بعد آنژیو زدن به دستم همونجا پرسیدن پمپ درد میخوایی یا نه که انژیو ۳راه وصل کنیم و من انتخابم بود که با کمترین میزان مسکن ریکاوری بگذرونم خیلیم اونجا پرستار من و ترسوند که زایمان اولت ها واقعا نمیخوایی !! حتی بهم گفت اگه هزینه برات مسئله نیست بگیر ( ۴میلیون هزینه پمپ درد بود) و واقعا درک نکردم این حرفشو وقتی ینفر بیمارستان خصوصی سزارین میشه واقعا درگیر این ارقام نیست که بیان بشه بنظرم
خلاصه یکم اونجا معطل شدم و مجدد با تخت اومدن دنبالم و تنها زمانی که بی نهایت ترسیدم همون موقع بود که رو تخت وارد اتاق عمل شدم درحدی که پشیمون شدم چرا اصن بچه دار شدم
با اینکه هیچکس تو اتاق عمل نبود جز یه ماما که اومده بود نمونه خون بندناف که میخواستیم ذخیره کنیم خلاصه گذشت و فیلمبردار اتاق عمل که از قبل هماهنگ کرده بودیم اومد مصاحبه کرد بعدش دکتر بیهوشی اومد بهم گفت بشین و کامل لخت خودتو به سمت جلو ببر و سر بگیر پایین سعی کنید نفس عمیق بکشید و شل کنید من هیچی نفهمیدم از تزریق اسپاینال و کاملا بدون درد بود
با کمک پرستار ها دراز کشیدم و گفتن تا پایان عمل دستتو به هیج عنوان تکون نده همون موقع که بی حسی داشت اثر میکرد سوند بهم وصل کردن
مزخرف ترین حس دنیا ۵ دقیقه اول بی حسی بنظرم درد نداری ها ولی حس میکنم زانو هام داره از هم دور میشه ترسیدم خیلی گفتن چون حس فلج بودن بهت داره دست میده از دستیار بیهوشی خواستم دست بزنه به پاهام خیلی بهم ریخته بودم محکم زدن به پاهام که خیالم راحت بشه پاهام هست و بی حس شدن
ادامه پارت بعدی
مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۲ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
پارت ۴
بعد زدن امپول بهم گفتن فورا دراز بکش دراز کشیدم و لباسمو دادن بالا بستن و دیگه شکممو ندیدم دستامو باز کردن و اکسیژنمو با فشار خونم رو میگرفتن و سرم بهم وصل بود تو این لحظات شدید استرس داشتم که با خودم میگفتم این چه غلطی بود من کردم 😂😂
دکترم باهام هی حرف میزد ولی من انقد حالم بد بود و استرس داشتم اصلن نمی‌فهمیدم چی میگه انقد حالم بد بود که نگاه دستگاه میکردم ببینم ضربان قلبم افت کرد بهشون بگم دارم از حال میرم😂 فشارم ۱۰ بود و ضربان قلبم ۹۰
دکتر دست کشید به شکمم حسش کردم گفتم حس دارم فعلن وایسا گفت پاتو بدون اینکه زانوتو خم کنی بیار بالا دیدم از زیر سنه هام به بعد رو دیگه حس نمیکنم حتی دست هامم سنگین بود برام
دیگه بعدش عمل رو شروع کردن که من هیچی نمیفهمیدم ازش فقط دست می‌کشیدن به شکمم حس میکردم
وقتی شروع کردن عمل رو من تهوع شدید گرفتم بهشون گفتم یه زیر اندازی رو کنار صورتم گذاشتن و گفتن هر وقت خاستی بالا بیار وقتی دکتر به شکمم فشار اورد تهوعم شدید تر شد و هی عوق میزدم دکترم گفت نفس عمیق بکش وقتی نفس عمیق کشیدم بهتر شدم
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۱۱ ماهگی
ادامه
کم کم رفتیم تو اتاق عمل و دکتر بی هوشی اومد و به کمرم امپول بی حسی زد گفت شل کن وگرنه خیلی دردت میاد و من واقعا شل کردم و درد زیادی نداشت این بی حسی ،یواش یولش پاهام گرم شد و بی حس و بعدش کلا کمر به پایین بی حس شد پرده رو زدن و ماسک اکسیژن گذاشتن برام و عملم شروع شد هیچ حسی نکردم فقط موقعی که پسرم از شکمم کشیدن بیرون یه حس خالی شدن شکم و برداشتن چیزی از داخل شکمم متوجه شدم همون حین صداپسرم اومد ک خیلی خوشحال شدم😍 پسرم تمیز بود و یکم بعدش اورن بغل صورتم خیلی حس خوبی بود😍عالی ترین قسمت مادر شدن
تو همون لحظه اکسژن بدنم کم شد به پرستار بالا سرم گفتم نفس کم دارم و نمیدونم چیکار کرد و بهتر شد اکسیژنم ،بخیه هامو زدن و دکتر شکمم فشار دادن و میخواستنم بیارن بخش ریکاوری دوباره یه پرستار اومد شکمم و فشار داد تختمو جا به جا کردن تو ریکاوری و منتظر موندم به بچه لباس پوشوندن و اوردن گذاشتن رو سینم و تماس پوستی قشگنگی گرفت و خیلی اروم شد نفهمیدم چقد زمان برد که اتاق اماده بشه و از ریگاوری بیام بیرون ،اما برا من حتی اگه۱۰دقیقه ام بود از نظرم ساعت ها بود انگار😥😥
بی حسی تو پاهام بود انگار به هر کف پام چندین تن وصله انقد که بد بود ،در این حد که پتو روی پام رو خیلی سنگین سر حسش میکردم
درد بی حسی زده بود به کتف راستم و خیلی درد بدی داشت به پرستار گفتم و گفت چیزی نیست بری تو بخش بعد سرم بهتر میشی،من تو پذیرش درخواست اتاق خصوصی دادم و گفتن نمیشه همون حین بعد عمل همسرم باید رخواست بده اگه بود بهم میدن که اونم نبود و اتاق من دو تخته شد (قسمت بد ماجرا کوچولو بودن اتاق بیمارستان بود چون به من حس خفگی میداد)
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان سزارین پارت هشتم:
دیگه بردنم توی اتاق عمل من سزارین با بی حسی کمری بودم،اونجا کادر اتاق عمل خیلی خوش اخلاق و خوب بودند،دکتر اومد بالای سرم گفت دعای کی پشت سرت بوده که امروز همه چی اکی شد که تو راحت سزاربن بشی خصوصا که امروز یکی از بهترین دکترهای بی حسی کمری هستند در صورتیکه اگه همون یکشنبه میومدی این دکتره نبود منم که از شانست نرفتم بیرون شهر و برگشتم،منم گریه م گرفت گفتم دعای مادرم چون من مادرم فوت شده خانم دکتر،دیگه همشون تحت تاثیر قرار گرفتند.دکتر گفت همین جور که روی تخت هستی بشین تا بی حسی کمری بزنه برات دکتر،منم نشستم خوده دکترم روی شونه سمت راستم دست گذاشته بود یکی از پرستارا هم روی شونه سمت چپم،گفتند کامل خم سو جلو و خودتو شل بگیر تا آمپول بزنن ،منم که ترسیده بودم گفتم خانم دکتر خیلی درد میگیره اونم اشاره کرد به سرمی که پشت دستم بود و گفت این خیلی بیشتر درد میگیره تا اون،منم خودم رو کامل خم کردم و کامل شل گرفتم آمپول رو زد ،واقعا اینقدری که همه بزرگش میکنند درد نداره ،فوق العاده نازکه سوزنش که بسختی حسش میکنی فقط بدیش به اینه که بلنده خیلی همین،سریع مواد رو خالی کرد و بهم گفتند بخواب و منتظر باش که پاهات از کمر به پایین داغ میشه و بعدش بی حس،طولی نکشید که بی حس شدم،بعد لباسم رو بالا زدند و جلوی صورتم با میله بستند،پرستاره دستام رو همینطور که صاف کنارم بود بست و دکتر بهم گفت نترس تا بی حس بشی من برات سوند میزارم و شکمت رو استریل میکنم بعد که بی حس شدی من برش میزنم،همینطور که اولش حس میکردم داره برام تمیز میکنه شکمم رو بی حس شدم ،سوند هم که گذاشت اصلا نفهمیدم که اینهمه میترسونند بعضی ها آدم رو..
ادامه پارت بعدی...
مامان گیلاس شیرینم 💕 مامان گیلاس شیرینم 💕 ۴ ماهگی
پارت دو
یه نیم ساعت بعد دکتر اومد به پرستاره گفت من سزارینی هستم آماده ام کنن برای عمل اون روز من نفر سومی بودم که میخواست عمل کنه لباس مخصوص پوشیدمو نوار قلب بچه رو گرفتن سوند آوردن که وصل کنن دکترمم پیشم بودم دو بار زد تا درست شد درد زیادی نداشت حسش خیلی بد بود 🙄 من و دکتر رفتیم تو بخشی که عمل انجام می‌شد نشستم تا اتاق عمل و تمیز کنن داشتم از استرس میمردم تو اتاق ریکاوری هم به مرده داشت داد میزد من بیشتر می ترسیدم ، بزنم اتاق عمل نشستم رو تخت سرم هارو وصل کردن اونا وسایلو آماده میکردن منم با استرس نگاشون میکردم دکتر بیهوشی اومد گفت پاهاتو دراز کن بچسبون به هم چون تو هم بچسبون به گردنت کمرت هم اصلا تکون نده دو تا پرستار هم شونه هامو گرفته بودن من فقط چشمامو محکم بسته بودم صدامم در نمیشد دو بار سوزنو زد بعد هم موادو وارد کرد اونم درد خاصی نداشت حس اینکه یه چیزی داره میره تو کمر اذیت میکرد بعد فورا خوابوندنم دستامم کنارم بود گفتن اصلا تکون نده پرده کشیدن جلوم ولی من هنوز می‌تونستم پاهامو تکون بدم گفتم وای من هنوز بی‌حس نیستم ببینین پاهامو تکون میدم دکتر بیهوشی گفت سوند رو حس می‌کنی گفتم نه گفت پاهات داغ شدن گفتم آره دیدم دکتر انگار داره شکممو نیشگون میگیره گفتم من حس میکنم تا اینو بگم تیغو کشید شکمو داره کرد دکتر بیهوشی گفت اصلا نترس فقط درد نداری وگرنه حس می‌کنی راست هم می‌گفت تمام مدت عمدا من همه چی رو حس میکردم وقتی دست میکرد تو شکمم نفسم می‌گرفت با اینکه از شب قبل هیچی نخورده بودم از صبح هم آب نخورده بودم ولی حین عمل چهار بار بالا آوردم دو بار هم تو ریکاوری
مامان ماهلین مامان ماهلین ۴ ماهگی
تجربه سزارین من🤭
قرار بود دخترم یکم فروردین بدنیا بیاد ولی من شب چهارشنبه سوری انقباض هام عادی نبود ول نمیکرد قبلا خودش سفت میکرد زود ول میکرد ولی اون شب نه طولانی مدت میگرفت ترسیدم فوری ساعت ۳ صبح رفتم بیمارستان عرفان بلوک زایمان رفتم لباسام عوض کردم رفتم ان اس تی گرفتن ازم نرمال بود ولی پرستار گفت بری باز بر میگردی زنگ زد دکترم گفت اگه دردش زیاد بیام منم واسم تاریخ مهم نبود تنها سلامتی دخترم مهم بود این بود که ترسیدم بیام خونه بدتر بشم گفتم دخترم بدنیا بیارین تا دکترم بیاد به من سوند وصل کردم اصلا اونجوری که اینجا میگفتن نبود من هیچ سوزش و دردی حس نکردم شایدم بخاطر انقباضای بود که داشتم البته نفس عمیق باید بکشی در عرض صدم ثانیه تموم میشه بعدش دکترم اومد رفتم اتاق عمل اونقدر سردم بود بدنم کامل میلرزید گفتم تروخدا یکم گرم کنید اینجا رو 😁 رسید موقع بی حسی زدن و من محکم دست پرستار بیچاره رو گرفته بودم 🤭 دردش از امپول معمولی هم کم تر بود ولی بدی ماجرا اینجا بود که من بی حس نشدم هی گفتن الان پاهات گرم میشه گزگز میکنه گفتم نه باور نکردن اومد تیغ بکشه سردیش حس کردم گفتم نکشا حس دارم گفت نه نداری گفتم دارم اون کشید باز من گفتم فهمیدم دیگه دکتر بیهوشی گفت پاتو بیار بالا ببینم دید اره میارم بالا بلافاصله بیهوشم کردن دیگه نذاشتم بی حسی بزنن پمپ درد هم قبل بی حسی گفته بودم بزنن دیگه چیزی نفهمیدم تا ریکاوری که لرز کردم پاشدم همه جام به لرزه افتاده بود فکم چنان ویبره میرفت نمیتونستم نگهش دارم بهم بخاری وصل کردم خیلی خوب بود اروم شدم بعدم دخترم اوردن که شیر بدم پرستارا کمک کردن خوابیده میک بزنه و اولین بار اونجا دخترم دیدم ولی همه چیز تار میدیدم واضح نبود که یادم بمونه چه شکلیه🥹
مامان دلسا🩷و آرسام🩵 مامان دلسا🩷و آرسام🩵 ۱۵ ماهگی
تو اتاق عمل یکم رو ویلچر موندم تا اومدن بردنم داخل یه اتاق بزرگتر بود حالت نیم دایره که پنج شش تا اتاق بود پورتال دورش توی هر کدوم یه عملی انجام میشد یه لحظه استرس شدید گرفتم ولی خودمو آروم
میکردم و همه تو اتاق عمل با مهربانی برخورد می‌کردند دکتر بیهوشی اومد و بهم گفتند خم شم به جلو شونه هامو هم شل کنم اصلا درد آمپول و نفهمیدم فقط سرما اون ماده که ضدعفونی کرد و فهمیدم گردنم خشک شده بود دکتر می‌گفت مایع نخاعی خیلی کم میاد بیرون مگه میشه اینجوری هی ازم میپرسیدن پاهات گرم نشد ولی خبری از گرم شدن پاهام نبود گفتن حالت گز گز و خواب رفتگی هم نداره من پاهام تو حالت عادی هم یکم حالت خواب رفتگی داره که گفتم آره داره سریع گفتم ارومیه دراز بکش سریع لباسمو کشیدن حالت پرده بالا جلو صورتم و پارچه انداختن روی شکمم و دوباره محل برش و ضدعفونی کردند به دکتر گفتم من همه چی و حس میکنم هنوز بی حس نشدم گفت تا بی حس نشی ما شروع نمی‌کنیم نترس چیزی نگذشته بود که تیغ و کشید روی پوستم برش و حس کردم و یکم درد و سوزش داشت دوباره گفتم نبر من درد دارم دوباره کشید که گفتم من درد دارم دکتر گفت پاتو تکون بده ببر بالا که بردم بالا گفت که بالاتر که کلا بردم بالا😂 بعدش سریع دوباره دکتر بیهوشی رو صدا کردند دکتر اومد از قسمت آنژیوکت یه آمپول بهم زد من برگشته بودم تو مانیتور نبض و فشارمو میدیم یهویی نمیرم 🤣🤣🤣🤣 که دکتر یه ماسک گذاشت جلو صورت ام گفت توش نفس بکش آخرین چیزی که از دکتر پرسیدم گفتم بهوشم میکنید که گفت آره دیگه وقتی تو اون ماسک نفس کشیدم چیزی نفهمیدم و به یه خواب عمیق رفتم🥹