۶ پاسخ

آقا همه اینا به کنار صبح به این زودی بیخیال صبحانه خوردن بشید بچه رو با باباش به صورت نامحسوس بفرستید بره که اون یگی بیدار نشه این دردسرهارم نداشته باشی شبا خیلی دیر بخوابون تا بیدار نشه

چرا من هیچ خاطره ای از پوشک گرفتن بچهام یادم نمیاد! فقط یادمه اولی یک سال وهشت ماهگی دومی یک سال ونیم گرفتم

حالا احتمالا به مزاق خیلیا خوش نیاد ولی من تو اینستا دیدم مشاوره می‌گفت بچتو از زور گریه ببر بیمارستان بستری کن ولی نزار از طریق گریه به چیزی برسه

میدونم چی میگی
دختر منم ساعت ۶ پریده تو بغلم و گریه گریه بیدار شدم بغلش کردم ناز و نوازش میگم چی شده.
میگد نمی خوام برم مدرسه گفتم باشد بخواب یکم خوابیده بعد با شعر و آهنگ و بوس و نوازش بیدارش کردم راضی شده برد
رفتیم دم مدرسه دومرتبه گریه گریه نمی خوام تو بری یکساعت فقط تو بغل من مگه ول کن بودبا خانومشون صحبت کردم باهاش حرف زده یکم آروم شده آمدم
یعنی ر ی د تو اعصابم
سرم دارد میترکد

پس سر صبحی حسابی کامروا شدی 😵‍💫

خداصبربده بالجبازی این بچه ها دخترمن دیروز تودستشویی پی پی کرده من شستمش گریه وجیغ که بیارش بیرون خودم بشورمش

سوال های مرتبط

مامان ☔🌈دختر بهار 🌸 مامان ☔🌈دختر بهار 🌸 ۵ سالگی
خدا می‌دونه من چقدر حساسم رو بچه ها همیشه جلو راهم چیزی میزاره که تا مدت ها اعصابم خورد بشه
امروز ظهر که رفتم دنبال دخترم از مهد بیارمش همین جوری که منتظر بودیم ی آقایی هم اومد که برای من نا آشنا بود خلاصه مشخص شد فامیل یکی از هم کلاسی های دخترم اومده دنبالش بچه ها رو که مربی تحویل داد دیدم این دختر بچه دلش نمی‌خواد با اون آقاهه بره مربی گفت دخترم مامانت تماس گرفته باید با این آقا بری بچه ام خجالت کشیده رفت سمت آقاهه ولی من قشنگ حس نا امن بودن از آقا دریافت کردم حالا نوزادم تو بغلم گریه می‌کنه دخترم هی میگه برام بستنی بخر هوا گررررررم نمیتونمم از اون بچه دل بکنم خلاصه رفتم جلو به آقا گفتم نسبت شما چیه با این بچه گفتش پسر عموی باباشم گفتم رزا انگاری کنار شما خوشحال نیست بزارید من به مامانش زنگ بزنم همون لحظه انگاری به بچه دنیا رو دادن سریع اومد چسبید به من گفت خاله میشه تو منو ببری پیش مامانم عمو همیشه منو گاز میگیره فشار میده جوری که می‌خوام جیش کنم اینقدر اعصابم خورد شد به مرد گفتم حق نداری به این بچه دست بزنی گفت بچه ست الکی میگه خلاصه خواست بچه رو به زور ببره سرش داد کشیدم گفتم آبروت میبرم نزدیک بچه بشی زنگ زدم به مربیش اون اومد به مامان بچه زنگ زدیم خانم بیخیال از خوابش بیدار شد بعد نیم ساعت اومد جریان گفتیم مثل اینکه این آقا مهمون خونه اینا بوده بابا میرفته سرکار مامان میرفته باشگاه و خرید دختره رو میزاشتن پیش این چندین بار دخترک اذیت کرده این بوده که بچه ترسیده خلاصه امروز من به گند کشیده شد به مامانش گفتم بخدا شما هیچی از بچه داری نمیفهمید بچه امانت خداست دست ما چرا مراقبش نیستی خیلی حرفا بهش زدممامانا تورو خدا به هرکس اعتماد نکنید