تجربه سزارین ۴
خلاصه دکترم دید بی قراری می‌کنم برا پسرم گفت بچه ها زود باشید بچه را ببرید پیش مامانش دیدم کلاه سرش بود و لای پارچه بود آوردن صورتشو کنار صورتم منم چند تا بوسش کردم و دیدمش و بردنش گفتن سرما میخوره ببریم لباس تنش کنیم رفتی بخش میاریمش پیشت و رفتن دکترمم از بالای پرده بهم گفت خب بخیه شکمتم خیلی خوب سد و اصلا معلوم نیست یه خط کوچولوعه
آها اینو یادم رفت بگم حین عمل حس میکردم تپش قلب گرفتم و انگار سرم نبض میزد مه گفتن طبیعیه و ماسک اکسیژن بهم دادن که خیلی حالمو بهتر کرد
بعدش دکترم اومد بالاسرم و از گوشیش عکسارو نشونم داد که دیدم کلی عکس هست و به دکترم گفته بودم خودش بغلش کنه عکس بگیره که اونم نشونم داد و گفت بعدا برام میفرسته همرو و دستمو گرفت و آرومم کرد و رفت بیرون
پرده را باز کردن دیدم یه پرستاره پای منو صااااف گرفته اون بالا و من اصلا حسش نمیکنم خندم گرفت گفتم توراخدا پامو بزار پایین حس بدی داره بهم دست میده که همشون خندیدن بهم😂😂
بعدم اومدن تختمو جا به جا کردن و بردنم سمت ریکاوری
حدود یساعت یکساعت و نیم فک کنم ریکاوری بودم و بهم گفتن تا پاهاتو تکون ندی نمیزاریم بری بخش و سخت ترین قسمتش از همینجا شروع شد که بی حسی داشت میرفت و دردم داشت شروع می‌شد تو ریکاوری هرچی گفتم شیاف بدین گفتن میری بخش بهت میدن دیگه خلاصه یکم از لگن پاهام تکون خورد که دیگه اومدن منو بردن بخش دیدم پسرم و خانوادم اونجا تو اتاق بودن
خلاصه باز با کمک شوهرم جا به جام کردن رو تخت و ملافه ها زیرم عوض کردن که مجبور بودن کمر منو بکشن سمت بالا یکم درد کشیدم بعدش دوتا شیاف گذاشتن برام و باز دردم بهتر شد

۴ پاسخ

کدوم بیمارستان
دکترت کی بود
بکو بکو 🤣

يه سوال ديگه😂چه جوري از تخت عمل ادمو جا به جا ميكنن به تخت تو بخش؟؟؟

ديگه بعدش شكمتو فشار نداد؟
الان به نظر خودت دردش با شياف قابل تحمله؟

من خیلی استرس زایمانودارم همش میترسم اون لحظه بی حس نشم دردم بگیره

سوال های مرتبط

مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۱۲ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان نفس وجانان مامان نفس وجانان ۶ ماهگی
پارت۲
پاهام داغ داغ شد یه پرده کشیدن وسطر که چیزی نبینم ولی بدنم فقط میلرزید جوری که انگار تب لرز داشتی بخاطر بی حسی بود ونگران کننده نبود به دکترم گفتم الان شکمم پاره کنن من حس نمیکنم گفت شکمت باز عزیزم نترس دختر گلم جانان ساعت ۵ده دقیقه دنیا اومد گفتن خدارشکر خوب لازم نیس بره دستگاه وجفت در اوردن شروع کردن بخیه زدم جانان اوردن چسبوندن به صورتم بوسش کردم وبردنش که لباس تنش کنن بخیه زدنم تمام شد بیحسیم داشت میرفت ودردام شروع شد فقط زجه میزدم از درد از تخت عمل بلندم کردن گذاشتنم رو یه تخت دیگه بردنم اتاق ریکاوری بی پرستاره گفتم دارم درد میمیرم وگریه میکردم بدنم میلرزید گفتم پمپ درد میخوام گفت اونجوری که باید دردت بندازه نمیندازه وباعث خشک شدن شیرت میشه برام دوتا شیافت گذاشت وتوی دستم مخدر تزریق کرد برام یه لوله خرطومی زیر پتوم گذاشت بخاری حرارت بود دردام داشت میفتاد از اتاق ریکاوری در اومدم همسرم ویه مسعول اونجا اقا بود از تخت ریکاوری جا به جام کردن رو یه تخت دیگه ازرائیل جلو چشام دیدم اون لحظه از درد شکمم فشار دادن خیلی درد داشت بردنم تو بخش هنوز درد داشتم وناله میکردم شروع کردن باهام حرف زدن دردام بهتر شده بود بعد نیم ساعت دخترم اوردن با کمک ماما شیرش دادن ومن همچنان نمیتونم بلند بشم تا ۶ ساعت وحتی نمیتونستم چیزی بخورم بخاطر بی حسی بچمو شیر دادن وشیروع کردن برام امپول وسرم های انتی بیوتیک زدن
مامان ماهلین مامان ماهلین ۳ ماهگی
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۷ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف
مامان نینی🩷👧🏻 مامان نینی🩷👧🏻 ۵ ماهگی
پارت 2
تو عمرم شنیده بودم🥹🩷 نیووردن نزدیک تر از دور نشونم دادن بعدش گذاشتنش داخل یه باکس روش پارچه سبز انداختن گفتم روشو باز کنید نفسش اذیت میشه 🥹اقاعه گفت میخوای گریه اشو دربیارم بشنوی؟🤣بعد گفت نه اکسیژن هست اون تو
بعدش گفتم پمپ درد اووردم اونو وصل کنید گفتن باشه پمپ درمو وصل کردن توضیح داد استفادشو این وسطا هم چندتا سوال اینا و آدرس اینا میپرسیدن ازم در این حین داشتن بخیه میزدن بهم بعدش تختو بردن ریکاوری یه پرستاره که مسئول چک‌کردن سزارین هاست اون اومد شکممو فک کنم فشار داد من هیچی حس نداشتم گفت خیلی خوب فشار دادین شکمشو خوبه خونریزی اینا بعدش دو تا مرد گفتن 1-۲-۳ منو برداشتن گذاشتن رو یه تخت دیگه بعدش در اتاق عمل باز شد همسرم و مامانم و مادر شوهرم منتظر بودن همسرم اومد تو حالمو پرسید بوسم کرد بعد تختمو هول دادن بردن بخش
یکی از خدمه ها اومد لباس بچه رو تن کرد مامانم و همسرم و مادرشوهرم سه تاشون بهش انعام دادن یه اتاق سه تخته بود
همه جام بی حس بود پامو نمیتونسم تکون بدم دو سه ساعت بعد یکم دردم شروع شد بی حسیم داشت میرفت حس یکی از پاهام برگشت پمپو دردو میزدم همش یدونه شیاف اووردن مامانم خواست بهم بزنه نمیتونست تکونم بده شیاف خراب شد انداخت دور خودم اوورده بودم شیاف بعدش به کمک همراه تخت بغلی اون یکم تکونم داد مامانم تونست برام شیاف بزنع گفتم مامان دوتا بردار شیاف و اینم بگم استرس اینو داشتم که خجالت میکشم و فلان ولی اون لحظه این چیزا اصلا به فکرت نمباد من حتی نمی‌تونستم ببینم پاهام بازه یا باز نیست سرمو نمیخواستم بلند کنم بعد شیاف بی حسی پاهام رفت انگشامو میتونستم تکون بدم ولی پامو نمی‌تونستم جابه جا کنم درد داشتم ولی قابل تحمل بود خیلیا ناله میکردن ولی من نه ..
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۱۴ ماهگی
ادامه
کم کم رفتیم تو اتاق عمل و دکتر بی هوشی اومد و به کمرم امپول بی حسی زد گفت شل کن وگرنه خیلی دردت میاد و من واقعا شل کردم و درد زیادی نداشت این بی حسی ،یواش یولش پاهام گرم شد و بی حس و بعدش کلا کمر به پایین بی حس شد پرده رو زدن و ماسک اکسیژن گذاشتن برام و عملم شروع شد هیچ حسی نکردم فقط موقعی که پسرم از شکمم کشیدن بیرون یه حس خالی شدن شکم و برداشتن چیزی از داخل شکمم متوجه شدم همون حین صداپسرم اومد ک خیلی خوشحال شدم😍 پسرم تمیز بود و یکم بعدش اورن بغل صورتم خیلی حس خوبی بود😍عالی ترین قسمت مادر شدن
تو همون لحظه اکسژن بدنم کم شد به پرستار بالا سرم گفتم نفس کم دارم و نمیدونم چیکار کرد و بهتر شد اکسیژنم ،بخیه هامو زدن و دکتر شکمم فشار دادن و میخواستنم بیارن بخش ریکاوری دوباره یه پرستار اومد شکمم و فشار داد تختمو جا به جا کردن تو ریکاوری و منتظر موندم به بچه لباس پوشوندن و اوردن گذاشتن رو سینم و تماس پوستی قشگنگی گرفت و خیلی اروم شد نفهمیدم چقد زمان برد که اتاق اماده بشه و از ریگاوری بیام بیرون ،اما برا من حتی اگه۱۰دقیقه ام بود از نظرم ساعت ها بود انگار😥😥
بی حسی تو پاهام بود انگار به هر کف پام چندین تن وصله انقد که بد بود ،در این حد که پتو روی پام رو خیلی سنگین سر حسش میکردم
درد بی حسی زده بود به کتف راستم و خیلی درد بدی داشت به پرستار گفتم و گفت چیزی نیست بری تو بخش بعد سرم بهتر میشی،من تو پذیرش درخواست اتاق خصوصی دادم و گفتن نمیشه همون حین بعد عمل همسرم باید رخواست بده اگه بود بهم میدن که اونم نبود و اتاق من دو تخته شد (قسمت بد ماجرا کوچولو بودن اتاق بیمارستان بود چون به من حس خفگی میداد)
مامان شاهان💙👶 مامان شاهان💙👶 ۵ ماهگی
پارت ششم زایمان
دیگه رفتم رو تخت چندتا زور زدم گفت آفرین خیلی خوب داری پیش میری سرشو دیدم داشت میومد بیرون قبلش گفته بودن بچه بیاد بیرون میزاریم رو شکمت و شیرش بده ولی وقتی بدنیا اومد گفتن اکسیژن کم آورده چون خودم از درد نمیتونستم نفس بکشم هرچی تنفس مصنوعی آوردن گفتن نفس بکش وگرنه بچه حالش بد نمیشه از درد نمیتونستم و این دردا تو همون یک ساعتی که از ۴ به ۸ رسیده بود دهانه رحمم داشتم
خلاصه در اوردن گفتن مدفوع خورده و اکسیژن کم‌آورده بردن بخش نوزادان و بچمو ندیدم دیگه بعدش انقدر راحت شدم اصلا انگار نه انگار خیلی خابم میومد و زمان زایمان درد نداشتم فقط قبلش که دهانه رحمم باز نمیشد خیلی درد داشتم دیگه اومد واسم بی‌حسی زد و شروع کرد به بخیه زدن که اونم درد نداشت ۶ تا بخیه خوردم تموم شد بهم کیسه آب و جفت و بند ناف نشون دادن خیلی راحت شده بودم ولی نگران بچم بودم که نشونم ندادن منو جابه جا کردن رو تخت دیگه اتاق تمیز کردن دوسه بار اومد شکمم فشار داد که خون و کثیفی ها بیاد شکمم خالی بشه اونجا یکم درد داشتم ولی نه زیاد
دوساعتی طول کشید تا اوردن تو بخش
مامان نارنگیا🍊 مامان نارنگیا🍊 ۳ ماهگی
تجربه سزارین:۶






یک ساعت و ربع هم تو ریکاوری بودم سردرد داشتم همش
هی بهم میگفتن پاهاتو تکون بده
من تکون میدادم ولی حس نداشتم اصلا انگار پایی نداشتم تکون بدم گفتم نمیتووونم
گفتن تا تکون ندی نمیبرنت بخش هی تکون بده
تکون خورد بفرستمت
منم هی سعی خودمو کرد خلاصه هی تکون میدادم پاهامو اونا متوجه میشدن من دارم پامو تکون میدم ولی خودم اصلا متوجه نمیشدم
مامانمو و شوهرم و پشت در ریکاوری دیدم من خر ذوووق 🥹😂
نی نی رو هم همون موقع آوردن لباساشو از مامانم گرفتن پوشیدن براش دادن تحویل مامانم بچه رو
دیگه اومدن منو بردن سمت مامانم و شوهرم اونجا بهشون گفتن دوباره جا به جام کنن یه تخت دیگه که بریم بخش
دیگه همین ..🥲
خلاصه خیلی تجربه ی شیرینیه
هیچکس مثل من ترسو نیست ولی خیلی راحت گذشت بهم اینبار زایمانم با اینکه سومین زایمانم بود
هی بهم میگفتن مادر سه تا بچه ای و می‌ترسی؟سه بار زایمان کردی ماشاالله
از فشار شکمی هم دوبار بی حسی انجام دادن متوجه نشدم یه بار تو بخش حس داشتم درد داشت خدایی ولی ی لحظه بود



زایمان زایمان زایمان زایمان زایمان زایمان
مامان معین مامان معین ۱ ماهگی
/سزارین /
پارت دوم تا جایی براتون گفتم که قرار بود ساعت 10 صبح روز پنج شنبه 26 شهریور دکترم بیاد واسه عمل همینکه آمادم کردن رو ویلچر نشوندنم بردن اتاق عمل اونجا دوتا پرستار منو خابوندن رو تخت بعد دکتر بی هوشی اومد بالا سرم بهم گفتن آماده ای گفتم آره در صورتی که وحشت کرده بودم تند تند آیته الکرسی میخوندم همینکه دوتا آمپول زدن به کمرم کلا بی حس شدم دیگه نفهمیدم وقتی شکممو باز کردن فقط لحظه ای که کیسه ابمو پاره کردن صدای ابو شنیدم که پرسرعت ازم خارج میشد وقتی صدای گریه بچم اومد انگار دنیا رو بهم دادن از بغل پرده نشونم دادن همینکه دیدمش از هوش رفتم دیگه چیزی یادم نمیاد تا لحظه ای که بردنم تو اتاق ریکاوری 2 ساعت اونجا بودم همین که چشامو باز کردم دردام شروع شد بی حسی از بدنم رفته بود انگار کمرمو از وسط نصف کرده بودن هر چی به پرستارا میگفتم درد دارم یه چیزی بهم بزنین آروم بشم میگفتن نمیشه باید تحمل کنی خلاصه هر جوری بود تحمل کردم تا اومدن لباسامو عوض کردن و منو بردن اتاق خودم بعد پرستار اومد برام شیاف گذاشت دردم آروم شد این بود تجربه من از سزارین ولی در کل بگم با همه این تفاسیر از انتخابم راضیم درسته الان درد بخیه دارم و میسوزه نمیتونم درست بخابم ولی بازم میگم راضیم 🥲
مامان هاکان و پسری🩵💙 مامان هاکان و پسری🩵💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۴
دیدم بچمو نیاوردن گفتم بچم کو هی گفتن الان میاریم من هی رفت تو مخم گفتم بچم گفتن میاریم هیچی دیگه دکترم کارشو تموم کرد و بهم یه سرم دیگه زدن بردن تو ریکاوری گفتم بابا بچم یه دختره اومد گفت بچه ات ۴۳۰۰ هست ۵۳ چون وزنش زیاده بد نفس کشیده چندساعت میره آن ای سی یو من ناخودآگاه زدم زیر گریه هی گفتن آروم باش زود میاریمش و اینا منم هی میگفتم بچم بچم دیگه اومدن زیرم پد گذاشتن و من کم کم حس پاهام داشت میومد درد کمرمم داشت منو میکشت گفتم کی میبرین بخش گفتن یکم دیگه بقیه بچه ها بغل مامانشون بچه من پیشم نبود هی اشکم میومد دیگه شوهرم گفته بود بزارین از دور ببینم زنمو یکم اونو دیدم آروم شدم بچه رو برده بود برا بستری ان ای سی یو دیگه اومدن منو ببرن بخش سرپرست بخش گفت چرا شکمشو خالی نکردین 😭😭😭
واییییی بدترین بخش زایمان یهو یه دکتر اومد فشارم داد خون پاشید ۵،۶ دفعه محکم تکرار کرد که من فقط زار میزدم از درد زار ها سر زایمان طبیعی گریه نکردم سر اون فشارا گریه کردم دیگه دکتره معذرت خواهی کرد که به خاطر خودت بود و اینا بردن بیرون شوهرم منتظر بود بردن بخش منو دراز کشیده انتقال دادن رو تخت بخش با شوهرم
برام سرم آوردن توش دارو زدن و گفتن تا ۲بغد از ظهر هیچی نخور ساعت ۲ برات چای عسل میاریم دیگه آوردن و شروع کردم مایعات خوردن ساعت ۲:۳۰ بود بچمو از ان ای سی یو آوردن پیشم
ساعت ۷هم اومدن سوندمو کشیدن و یه خانمی اومد منو راه ببره همین که پاشدم کف زمین شد خون 😩برد منو حموم خونامو شست شورت یکبار مصرف و پد برام گذاشت که رو خود پک بیمارستان بود دیگه کم کم راه برد منو گفت بعدش دیگه خودت پاشو هرچقدر تونستی راه برو دستشویی هم خودت برو
مامان نیلا گلی💗 مامان نیلا گلی💗 ۲ ماهگی
پارت 7️⃣

شروع کردن به تزریق دارو توی سرم و فشارم رو بردن روی ۱۰. بخیه ها رو زدن و ماساژ رحمی رو هم توی همون اتاق عمل و توی بی حسی کامل برام انجام دادن خدا رو شکر. بعد از عمل لباس جدید تنم کردن و بردنم ریکاوری. همون موقع یه لرز وحشتناکی گرفتم طوری که دندونام میخوردن بهم و تمام بدنم رعشه گرفته بود. برام وارمر گذاشتن زیر پتو تا حالم بهتر شد. از طرفی گردنم هم درد گرفته بود. با اجازه دکترم یه بالش کوتاه گذاشتن زیر سرم. توی ریکاوری بهم گفتن پمپ درد میخوای گفتم آره چون سوزش بخیه هام کم کم داشت شروع میشد. (هزینه اش هم بعد فهمیدم ۴‌.۵میلیون بوده)
دکترم هم تو ریکاوری انگشتش رو کرد توی نافم و دوسه بار چرخوند. چون هنوز از بی حسی درنیومده بودم درد چندانی حس نکردم.
توی ریکاوری مرتب میومدن چک میکردن ببینن میتونی پاتو تکون بدی یا نه. بعد از حدود ۲-۳ ساعت میتونستم زانومو خم کنم و بردنم بخش. تا ۱۲ ساعت بعد از عمل حق خوردن و آشامیدن نداشتم ولی چون سرم میزدن احساس ضعفی نکردم. توی بخش گفتن به کمر باش و سرتو اصلا بالا نیار.
قسمت بد ماجرا این بود که بچه رو آوردن گذاشتن کنارم روی بازوم که بهش شیر بدم ولی من اصلا نمیتونستم بچرخم و نگاهش کنم😞
مامان اورهان👶🏻💙 مامان اورهان👶🏻💙 ۱۶ ماهگی
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۱۱ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم