«تجربه زایمان طبیعی و سز »
لباس پوشیده نپوشیده با پتو دورم با انقباض هایی ک هردقه میومد سراغم نشوندنم رو ویلچر بعدم ماشین و رفتیم راه نیم ساعت الی چهل دقه شهرنزدیکمون برای سز اختیاری شوهرم با دکتره هماهنگ کرده بود و هردقه زنگ میزد من توراه بدترین دردارو کشیدم ولی تحمل کردم که فقط برسم و از درد راحت شم
وقتی رسیدم باز ماماها گفتن باید معاینت کنیم ممن فقط میگفتم تروخدا بیحسم کنید دارم میمیرم بهم سوند وصل کردن از شدت درد هیچ حس نکردم دکترم تو اتاق عمل منتظر و اماده بود منو اماده کردن سریع بردن اتاق عمل
یه لحظه هم اروم نمیشدم فقط میگفتم بیحسم کنید ..دکتر بیهوشی بهم بیحسی کمر زد دراز کشیدم پ ده رو کشیدن ولی من همچنان درد شدید داشتم و حس شروع کردم حرف زدن ک من حس میکنم درد دارم تروخدا
یهو دیدم دکتر بیهوشی یه سرنگ نزدیک دستم کرد وریخت تو انژوکت دیگه هیچ نقهمیدم فقط
یه جا حس کردم دارن شکمم فشارمیدن از دردش یه لحظه حس کردم باز دوباره هیچ یادم نمیاد

۱۲ پاسخ

چقد سخت بود زایمانت من از خونه مون تا بیمارستان ۳ونیم ساعت راهه همش استرس اینو دارم نکنه خدایی نکرده یهو کیسه آبم پاره بشه یا دردم بگیره میتونم برسم بیمارستان یا ن جمعه هم وقت سزا اختیاری دارم

من الان درد تورو فکر میکنم بدنم میلرزه خدایی منی که ساعت ۱۰دردام شروع شد ساعت ۲نیم شب زایمان کردم اونم ماما خوبی داشتم راحت بود اینقدر مثل تو درد نکشیدم بر بچه اول

خب تحمل داشتی خواهر

وقتی تجربه ات خوندم اشکم دراومد🥲باورم نمیشه اینقدر بی وجدان بودن و اذیتت کردن!!خدا ازشون نمیگذره عزیزم مگه میشه اینهمه ظلم بکنن و خدا نادیده بگیره!!

من رفته بودم که نوار قلب بیگرم منو بزور بستری کردن با آمپول فشار خیلی ازیت شدم هر دقیقه میومد منو معاینه میکرد کیسه آبمو ترکوند اینقدر درد کشیدم اصلاً نمی تونستم نفس بیکشم ساعت ۳ بستریم کردن ساعت ۱۱،۳۵ بدنیا اومد من اینقدر گریه کردم داد میزدم هیچ وقت یادم نمیره هرشب کاپوس می بینم 🥹که منو معاینه می‌کنه ☹️🤧

آخی عزیزم چقدر اذیتت کردن خدا لعنتشون کنه. تجربه ات خوندم گریه ام گرفت ،

چقد بد
چقد ناراحت شدم برات
واقعا خدا خیرشون نده من نشنیدم بگن چهار روز آدم درد بکشه

وای خدا بیمارستان بود یا کشتارگاه چ عوضی بودن

عزیزم ، ان شاالله کوچولوت بزرگ میشه و میگذره این خاطرات تلخ
کوتاهی دکتر و بیمارستان بوده دیگه
وگرنه ۴ روز ک آدمو نگه نمیدارن برا طبیعی😑

ای وای عزیزم چقد سخت گذشته برات😪😪😪میدونی بدنها متفاوته من خودم زایمان اولم با آمپول فشار زایمان کردم اما کلا از موقع تزریق ۷،۸ساعت بعدش زایمان کردم البته ماماخصوصی هم گرفته بودم کلا کنارم بود اما برای شما واقعا وحشتناک بوده خداروشکر به سلامتی نی نی رو بغل کردی

عزیزم چقدر اذیتت کردن منم ۳۸ هفته رفتم چکاپ با معاینه به خونریزی افتادم بستری شدم تا صبح درد طبیعی و کشیدم ولی دهانه رحم بیشتر از یک سانت نشد خدا خیرش بده دکترمو صبح سریع بردنم سزارین اورژانسی شدم

الهی بگردم عزیزم چقدر اذیتت کردن الان خودت خوبی کوچولوت چطوره حالش خوبه🥲❤️🌱🧿

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن
مامان آرِن مامان آرِن ۶ ماهگی
سوند رو که وصل کردن در همین حین ان اس تی ام ازم گرفتن و بعد گفت از تخت بیا پایین چون سوند تازه بهم وصل کرده بودن یکم سختم بود و سوزش داشتم ولی نشستم رو ویلچر و از زایشگاه بردنم اتاق عمل تو اتاق عمل گفتم من بیهوشی کامل میخوام گفتن نمیشه و فقط با بیحسی هرچی اصرار کردم گفتن نترس و من اینقد میترسیدم از بی حسی نشوندنم رو تخت و سرمو گرفتن پایین و از کمر شروع کردن بی حس کردن شاید وحشتناک نبود برای من چمن من از سوزن نمیترسم ولی حدود نیم ساعت و ۲۰ تا سوزن بی حسی تو کمرم زدن و من بی حس نمیشدم هربار سوزن میزد تو کمرم برق از پاهام میپرید و میفهمیدم یه مایعی داره تزریق میشه تو پام و کمرم ولی میگفت اینقدر ورم داری بی حسی به نخاع نمی رسه اخرش دکترم اومد گفت چرا اذیتش میکنید گفت دراز بکش و شروع کردن پارچه ها رو انداختن روم هی میگفتن پات بی حسه میگفتم نه بخدا حس دارم تو روحدا بیهوشم کنید اینقدر ترسیده بودم هی میگفتم توروخدا بیهوشم کنید ولی کادر اتاق عمل خیلی خوش اخلاق بودن هی میگفتن باشه نگران نباش الان بیهوشت میکنیم دکتر تیغو گذاشت رو پوستم گفتم خانم دکتر بخدا بی حس نیستم میفهمم گفت باشه عزیزم دست نمیزنم تا بیهوش بشی
مامان دلماه🤍🌙 مامان دلماه🤍🌙 ۹ ماهگی
مامان آرمان مامان آرمان ۶ ماهگی
پذیرش پول رو پرداخت کردیم به مبلغ ۲۲۵۰۰ بیمارستان موسی بن جعفر
من با همسرم خدافظی کردم با کلی نگرانی اینا از هم جدا شدیم با مادرم رفتیم بالا و باید توی نوبت میموندم تا صدا بزنن
و بالاخره نوبتم شد و منو صدا زدن رفتم سریع گفتن لباساتو در بیار لباس بیمارستان تنم کردن بعد سوند وصل کردن که اصلا درد نداشت انقد میگفتن درد داره انقد استرسشو داشتم
هیچی دیگه گفتن بیا بشین روی ویلچر نشستم بردن اتاق عمل
و دکترم هنوز نیومده بود من نشستم منتظر دکترم ساعت۹.۱۰ دقیقه بود دکترم اومد و سریع منو بردن داخل اتاق سریع انژوکت رو وصل کردن
بعد گفتن بیشین روی تخت دکتر بیهوشی اومد دوتا خانم شونه های منو محکم گرفتن و این اقا که دکتر بیهوشی بود قشنگ داشت باهام حرف میزد توضیح میداد چیکار قراره بکنه منم خودم اماده کردم و دیدم یک چیزی کشید که خنک شدم و کمرمو فشار داد
امپول رو فرو کرد داخل کمرم منو یک لرزی از ترس گرفت که نگو بعد قشنگ حس کردم خورد به اون رگ داخل نخاع داغ شدم درازم کردن دستامو بستن
و داشتن می‌شمردند خانم دکتر گفت پاهاتو تکون بده نمیتونستم سنگین شده بودن ولی حس داشتم میشکون میگرفت از شکمم حس میکردم
دکتر بیهوشی رو صدا زدن اومد یک بیهوشی با دز پایین زد و من اصلا دیگه متوجه هیچی نشدم فقط با صدای پسرم چشمام باز شد و گفتم پسرمو بدین ببینم اوردن جای صورتم واییی انقد ناز بود که نگو ساعت ۹.۲۵ دقیقه اقا آرمان بدنیا اومد
مامان دلین
🧸🩷 مامان دلین 🧸🩷 ۶ ماهگی
خلاصه اومدم خونه رفتم سری پیام دادم دکترم گفتم من درد دارم صبح میام کرمان ۷ صبح بیمارستانم
وقتی پیام دادم دکتر ساعت ۱ نیم شب بود دیگه
رفتم حموم قشنگ شیو کردم البته با کمک همسر وسایلم از قبل آماده بود فقط نسکافه بابونه فلاسک اینارو سبد کردم دیدم ساعت ۳ شب زنگ زدم مامانم گفتم آماده باش ۴نیم میایم دنبالت اینجوری شده
توی راه نزدیک کرمان دکترم پیام داد که بیا بیمارستان خیالم راحت شد
رفتم بیمارستان نامه سزارین دادم یه نوار قلب گرفتن ازم گفتن دکترت گفته نزدیکم سری گان بپوش بیل امضا بزن پرونده ات آقات تشکیل بده سری گان پوشیدم آماده شدم سرم زدن گذاشتنم ویلچر سری بردنم جوری همسرم ندیدم خداحافظی کنم
داخل اتاق عمل دکترم دیدم گفت سری برو بخواب رفتم اتاق عمل بهم گفتن نینی چی خلاصه سرگرم سوالم کردن. دکترم اومد بتادین یه ضدعفونی محکم با فشار زد بهم و سوند سری وصل کرد اصلا سوزش حس نکردم بعد دکتر بیهوشی گفت خم شو دستت بزار رو زانوهات اصلا نترس هیچ دردی نداره واقعام درد نداشت من اصلا حس نکردم پاهام شروع کرد داغ شدن گفت حس داری گفتم آره خندیدن گفتن اکه حس داری چرا پات داره میافته دیدم پام همینجوره داره میافته پایین دیگه پرده کشیدن دستام بستن خیلی شل آروم دکتر شروع کرد بازم کلی باهام صحبت میکردن یه لحظه حس کردم یچی ازم کشیده شد و عوق زدم که دکتر بیهوشی گفت قورت بده سری داروی ضد تهوع زد
مامان یاسین😍💙 مامان یاسین😍💙 ۹ ماهگی
داستان زایمان پارت دوم
۸/۱۸
دیگه به دکترم پیام دادم و گفتم چند دقیقه یکبار درد میگیره ول می‌کنه دیدم دکترم سریع جواب داد و گفت تماس بگیر زنگ زدم دیگه داشتم از درد گریه میکردم شده بود هر پنج دقیقه یکبار منظم می‌گرفت و ول میکرد گفت سریع خودتو برسون بیمارستان و ساک و وسایل بچه هم با خودت بیار و گفت هزینه دست مزد هم واریز کن بعد بیا ک‌ ۱۵ میلیون واسه خودش و ۵ هم واسه دکتر بیهوشی واریز کردم و سریع خودمو رسوندم بیمارستان و رفتم پذیرش شدم و سریع منو بردن سمت بلوک زایمان و ازم آن اس تی گرفتن دیدن بله هر پنج دقیقه یکبار داره درد نشون میده و منم از درد فقط گریه میکردم دیگه منو آماده کردن بردن بهم لباس دادن عوض کردم و برام سوند وصل کردن اصلا درد نداشت در حد یکم فقط سوزش ولی من خیلی میترسیدم😂دیگه سریع بردنم سمت اتاق عمل و دکتر بیهوشی اومد ک‌ داروی بیحسی رو تزریق کنه نمی‌توانست هرچی می‌گفت شل بگیر من از درد نمی‌تونستم شاید ۱۰ بار کمرمو سوراخ کرد منم خیلی میترسیدم و استرس داشتم دیگه همینکه داروی بیهوشی تزریق شد پاهام شروع به گرم شدن کردن دکتر شروع کرد منم هی میگفتم من دارم حس میکنم صبر کنید بی حس شم یهو دیدم پرستار اومد یه چیزی تزریق کرد داخل سرم تو دستم دیگه گیج شدم بعد دکتر نمیتونست بچه رو بکشه بیرون داشت می‌گفت بچه چسبیده بیایید کمک همینکه بچه رو کشیدن بیرون یه حس خفگی و تهوع شدیدی بهم دست داد گفتم داره حالم بد میشه و دارم خفه میشم م برام آمپول ریختن داخل سرمم و دستگاه اکسیژن رو بهم وصل کردن ک دیدم دکتر داره میگه بچه مدفوع کرده ولی مدفوع خودشو نخوره یه چند دقیقه ک گذشت صدای جیغ پسرم اومد انگار کل دنیا رو بهم داده بودن منم فقط اشکام بی اختیار میریختن
مامان نخودفرنگی مامان نخودفرنگی ۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۲
ساعت ۴ رفتم اتاق عمل ....قبلش لباس اتاق عمل دادن پوشیدم و بهم انژوکت زدن و سوند وصل کردن ....اصلا اصلاااا سوند درد نداشت...چون میدونم خیلیا ازش میترسن ....بعد باویلچر رفتم اتاق عمل ...دکتر بیهوشی اومد قد ووزن ازم پرسید واصلا ازم نپرسید بیهوشی یا سر خودش بیحسی رو انتخاب کرد منم انقدر از زایمان طببعی وحشت داشتم جرعت نکردم بگم بیهوشم کنین ...۳بار برام امپول بی حسی زد ...درد داشت ولی قابل تحمل بود ازسوند و...دردش بیشتر بود بعدش حس پاهام کامل رفت واصلاااا نمیتونستم تکون بدم وکامل بی حس شدم یه پرده انداختن جلو چشمم شکمم رو نمی دیدم وشروع کردن به عمل ....اصلا درد واینا نداشتم ولی حس میکردم دارن یه کاری انجام میدن ...اینم بگم ازاول تا اخر عمل دو دستام به شدت میلرزید طوریکه صدا میداد وقتی باتخت برخورد میکرد ودکتر میگفت طبیعیه ...بعد از ۱۰ دقیقه از عمل صدای گریه ی بچم اومد و بهترین حس دنیا بود ...قسمت همه ی چشم انتظارا🙏...گریم گرفت اون لحظه ازشدت ذوق صورتش رو زدن به صورتم ومن خیالم راحت شد...