۵ پاسخ

خببببببب

عزیزم بیمارستان سجاد کجاس خصوصیه میشه راجب بیمارستانش توضیح بدی ک چجور بیمارستانیه

اصلا دهانه رحمت باز بود وقتی معاینه کردن ؟

خب 🥺

چرا اخه

سوال های مرتبط

مامان نورا مامان نورا ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی بدون درد پارت ۲
تا صبح دردام هر یک ربع یبار بود و نذاشتن همراه پیشم باشه تا اینکه ساعت ۶ صبح سرم فشار بهم وصل کردن و از ساعت ۷ دردام شدید شد و ساعت ۸ و نیم دیگ ب اوج رسید و واقعا میخواستم زمین و گاز بگیرم و بی حسی میخواستم. تا اینکه دیدن تازه ۳ سانت شدم گفتن باید تا ۵ سانت صبر کنی. من اینجا اشتباه کردم و گفتم همراهم بذارید بیاد پیشم و همسرم ک اومد منو تو اون حال دید خیلیییی اذیت شد، شما این کارو نکنید. انقد دردام اذیت کننده بود داد میزدم و گریه میکردم هرچی میگفتن نفس عمیق بکش نمیشد اصن، اینجا دردام هر ۳ دیقه شده بود. البته دو سه نفر قبل من هم زایمان طبیعی بودن ولی فقط موقع زایمان اینجوری درد داشتن(میخوام بگم بدن به بدن فرق میکنه)
خلاصه ساعت ۱۰ بود ک معاینه کردن گفتن ۵ سانت کامل پر شده ب ۶ سانت هم میرسه تا بی حسی اسپاینال به کمرم زدن و ب معنای واقعی نفس راحت کشیدم دیگه دردی حس نمیکردم. بعدش پرستار کیسه آبم و ترکوند و دید بچه مدفوع کرده و ضربان قلب بچه افت کرده. معلوم بود خیلی استرس گرفتن اینجا هنوز دکترم نیومده بود و دائم با ان اس تی داشتن ضربان قلب بچه رو چک میکردن. ولی دیدن ضربانش نرمال شده و منتظر دکتر شدن. دکتر ک اومد گفت بچه ات مدفوع کرده دهانه رحمت هم ک آماده نیست ببریم سزارین؟ انگار پارچ آب یخ ریختن روم این همه درد وحشتناک طبیعی کشیدم آخرش برم سزارین؟!
مامان رادمان👼🏻🩵 مامان رادمان👼🏻🩵 ۶ ماهگی
تجربه سزارین ‌پارت هفت###
تا ساعت دوازده مامانم اینا امدن!گفته بودم با خانواده شوهرم حرف نمیزنم ،ی دفعه یکی با لباس ازمایشگاه امد گفت سلام!گفتم سلام گفت نشناختی ؟؟؟؟؟من فلانی ام 😑دختر دایی شوهرم !تا جایی ک یادمه معماری میخوند چطوری توی پذیرش ازمایشگاه رفته خدا میدونه !دست اخر فهمیدیم مادرشوهرم فرستاده ببینه راسته زایمان کردم یا نه؟برگشته بهم میگه بچت پسره اره؟درصورتی ک من هیچی نکفته بودم گفت از روی اسم هایی ک ازمایش دادن فهمیدم گفتم اره ارواح ننت البته تو دلم خلاصه رفت گم شد😡اتاق خصوصیمون حاضر شد رفتیم عکس اینا اونجام گرفتیم،قرار بود شوهرم بمونه ک مامانم موند ،خداروشکر من همون اتاق معمولی ک بودم پاشدم نشستم،توی این اتاق خصوصی ساعت ۸ سوندم کشیدن،گفتن باید راه بری غذا بخوری،البته گفته بودن از ساعت ۵ عصر میتونی بخوری،من یواشکی هم نهار خوردم هم شیرینی هم کمپوت گلابی ،باعث شد ساعت ۵ عصر شکمم کار کنه گلاب ب روتون سوندم بکشن
مامان مامان اوا مامان مامان اوا ۶ ماهگی
تجربه زایمان دوم
سلام خانوما من طبق آخرین سنو ک رفتم ۴۰ هفته گف آب دورجنین کم شده و منم تاشب کارامو کردم حمام رفتم راهی بیمارستان ۱۷شهریور شدم اونجا هم منو بستری کردن ۱۰ شب بستری شدم اول قرص زیرزبونی دادن بعد ساعت ۳ شب آمپول فشار زدن من دردام کم کم شروع شد ولی دهانه رحمم همچنان ۱ فینگر بود تا ساعت ۷ صبح ک شدم ۴ سانت و ماماهمراهم اومد خانم عادله حسینی بود برخورد خوبی داشت و مهربون بود خلاصه اومدن بهم بی دردی تو رگی زدن ک دردام واقعا از ۱۰۰ شد ۲۰ و شروع کردم ب ورزش ک یهو ضربان قلب دخترم پایین اومد و دیگه دوز دوم بی دردی نزدن گفتن خطرناکه.خلاصه ساعت ۹نیم بود ک دردام اوج گرفته بود و کم کم زور بهم میومد و معاینه ک کردن دیدن سر بچه دیده میشه خیییلی زورای وحشتناکی بود البته ک خدا کمک میکنه سریع اومدم پایین از تخت جوری بود ک دستم جلوم گرفته بودم و میگفتم نمیرم الان میفته بزور بردنم رو تخت زایمان و اونجا زور زدنام شروع شد با دوتا زور ساعت ۱۰ هدیه آسمونی خدا رو گزاشتن بغلم و من اون لحظه فقط خداروشکر میکردم.بعدم ک بخیه و فشار دادن های شکم شروع شد ولی می ارزید ب داشتنش.
مامان Mersana🩷 مامان Mersana🩷 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت هفتم❌

خلاصه ک ساعت ۳ شب من ۸ سانت شدم و ده دقیقه بعدش فول شدم بردنم اتاق زایمان و ساعت ۳ ونیم شب مرسنای قشنگم بدنیا اومد زایمان خیلی خیلی سختی داشتم ۱۲ ساعت درد کشیدم اونم درد با فاصله کم از اولش با شدید شروع شد دردام ۳ ونیم دخترم ب دنیا اومد بعدش شروع کردن ب بخیه زدن بدترین و دردناک ترین لحظه زندگیم بود دوتا بی حسی زدن ولی اثر نمیکرد برام داشتن میدوختن و من حس میکردم من سر دردام جیغ نکشیدم فقط گریه میکردم ولی سر بخیه هام تحمل نکردم انقد جیغ میکشدم خیلی سخت بود و دکتر میگف من میدوزم پاره میشه ساعت ۳ ونیم شروع کرد ب بخیه زدن ساعت ۵ تموم کرد فکرشو کنین نزدیک دو ساعت من دوباره درد بخیه رو کشیدم خیلی بعد بود خواهش میکردم زودتر تموم کن دارم میمیرم دکتر خودش دلش سوخت و این ک من بخیه زیاد خوردم ۱۵ تا بخیه خوردم پروسه بخیه زدن از درد زایمان بدتر بود ساعت ۵ تموم شد و من دیگ کلا حال نداشتم سرمو تکون بدم آوردنم بخش دخترمو دادن بغلم ب کل سختیا می ارزید🥹❤️🫂اینم از تجربه زایمان من اگ برگزدم ب عقب قطعا سزارین انتخابم بود زایمانم خیلی سخت بود رسما مرگو ب چشم دیدم و این ک الانم بخیه هام چند تاش باز شده و من بشدت از بخیه زدن میترسم و شده کابوسم برا همون هنوزم نرفتم پیش دکترم دارم پماد استفاده می‌کنم اگ راه حلی دارین برا جوش بخیه ک نتیجه گرفتین ممنون میشم بگین🥲